دکتر عباسی
استاد رائفی پور
حمایت مالی زهرا مدیا

جستجو

آخرین نظرات

  • فال حافظ در شعر خوانی های مصطفی صابر خراسانی
  • جواد در وقتی روحانی آیه قرآن را مصادره به مطلوب می‌کند!
  • ya zahra 135 در 270 جلسه پرسش و پاسخ اعتقادی از استاد محمدی
  • الهه در 270 جلسه پرسش و پاسخ اعتقادی از استاد محمدی
  • امید در دانلود سریال مردان آنجلس با کیفیت بالا و لینک مستقیم
  • افزایش اعتماد به نفس در تاج اصحاب یا علی اکبر (ع) - سید امیر حسینی
  • جواد در وقتی روحانی آیه قرآن را مصادره به مطلوب می‌کند!
  • جواد در وقتی روحانی آیه قرآن را مصادره به مطلوب می‌کند!
  • جواد در وقتی روحانی آیه قرآن را مصادره به مطلوب می‌کند!
  • طراحی سایت در شعر خوانی های مصطفی صابر خراسانی
  • Nasim در برنامه ماه عسل - رمضان 95
  • mostafa در سخنرانی های دکتر شاهین فرهنگ
  • mostafa در سخنرانی های دکتر شاهین فرهنگ
  • ya zahra 135 در تله تئاتر دروازه ساعات
  • ya zahra 135 در دعا - 60 جلسه - استاد مرتضی مخملباف
  • Mmmm در تله تئاتر دروازه ساعات
  • حاتم در دعا - 60 جلسه - استاد مرتضی مخملباف
  • ya zahra 135 در مجموعه مداحی و مناجات های علی فانی
  • .

    http://up.upinja.com/nrrg5.jpg http://mahanserver.ir/ads/120x240.gif

    توضیحات : پدر دبیرکل حزب الله لبنان در یک مستند تلویزیونی، ناگفته هایی شنیدنی از دوران کودکی فرزندش را بازگو کرد.

    در این برنامه مستند که از تلویزیون “او تی وی” لبنان پخش شد و به نظر می رسد قسمت های دیگری نیز داشته باشد، “سید عبدالکریم”، پدر سید حسن نصرالله در ابتدا ابیاتی را در بیان عشق و احساس خود به فرزند ارشدش قرائت می کند و سپس با دقت به پرسش های مجری برنامه که برای گفتگو با او در منزلش حضور یافته، پاسخ می دهد.

    به گفته سید عبدالکریم، خانواده او پس از آن که از روستای بازوریه از توابع شهر صور در جنوب لبنان به بیروت مهاجرت کردند، در محله فقیرنشین “شرشبوک” در پایتخت لبنان سکنی گزیدند و سید حسن، کودکی خود را در این محله گذراند.

    ابوحسن نصرالله در باره آن دوران می گوید: این محله فقیرترین محله بیروت بود و ما در آنجا یک بقالی داشتیم.. من چهار پسر داشتم که سید حسن بزرگترین آنها بود، اما به مغازه نمی آمد، چون دوست داشت درس بخواند و همه وقتش را درس می خواند، انگلیسی، عربی، فرانسه، علوم حوزوی… من هم اول دستفروشی می کردم و سبزی می فروختم، اما بعد از ۷-۸ سال خدا کمک کرد و توانستیم مغازه ای داشته باشیم و رفتار محبت آمیزم با مردم موجب شد که بتوانم کارم را توسعه دهم… همه محل مشتری من بودند… اما بعد از چند سال محله کلا تخریب شد و ما باز هم به وضع سابق برگشتیم و مثل اول شدیم. البته دو خانه در منطقه برج حمود خریده بودیم که به یکی از آنها نقل مکان کردیم …

    سید عبدالکریم در ادامه پس از بیان وقایعی از آن دوران، می افزاید: سید حسن به فوتبال علاقه داشت و گاهی برای فوتبال بازی کردن می رفت. با دوچرخه یا تاکسی. اما آموختن و یاد گرفتن برایش مهم ترین چیز بود. مثلا یک خانم ارمنی مشتری مغازه مان بود و فقیر بود و نسیه می برد. سید حسن از آن خانم خواست که به جای پرداخت پول اجناس، به او انگلیسی یاد بدهد. بعد از مدتی آن خانم مرا دید و گفت: سید! قرار بود من به حسن انگلیسی یاد بدهم، اما حالا او انگلیسی را از من بهتر می خواند!

    لینک دانلود فایل

    مطالب مشابه

    768 بازدید نظر: »

    ارسال نظر

    آموزش دانلود از سایت

    http://www.tarfandestan.com/forum/up.php?file=1476729250478799_untitled-1.jpg

    دسته بندی