در اين سایت
در كل اينترنت

آخرین نظرات

آمار سایت

http://dwgir.com/wp-content/uploads/2016/11/ads240.gif http://abatorab.ir/asset/image/logo.png http://up.yargomnam.ir/view/1000671/banner-yargomnam240-new.gif http://dl.tazyekal.ir/admin/baner240-120.jpghttp://havayeharam.ir/wp-content/uploads/2015/08/folder.jpg

http://www.shiaupload.ir/images/79433227151524729052.gif

دانلود مذهبی

702 بازدید ۴ نظر »

ارسال نظر

عضویت در کانال تلگرام سایت

آموزش دانلود از سایت

http://www.tarfandestan.com/forum/up.php?file=1476729250478799_untitled-1.jpg

  1. ملک زاده says:

    خدایا بزرگترین خلاقیت تو در عشق تجلی کرده است…
    راستی که با خلقت عشق چه معجزه ای خلق کرده ای…
    این معجون افسانه ای که قطره اش انسانی را به کلی منقلب می کند انسانی نو می سازد با خواسته ها و خواهش های دیگر نیازهای دیگر…
    راستی چقدر عجیب است که مرگ خشن و سرد و مخوف را عشق آنچنان لطیف و تابناک و محبوب می کند که عاشق سراسیمه به آغوشش پناه می برد و ترس و وحشت وقتی بر او غلبه می کند که نتواند وجود خود را ادا کند…
    نیاز عاشق سوختن است لذت او درد کشیدن است بقای او در فنا شدن است خستگی و ملامت او به سلامت زیستن است…
    خدایا این چه معجون عجیبی ست که خلق کرده ای…
    همه ی مفاهیم همه ی اهداف همه ی خواهش ها و همه ی نیازهای آدمی را یک باره با عشق زیرو رو می کنی…
    چه کیمیای عجیبی…
    وای به آن کس که از این معجون بیاشامد و وای به آن کس که این کیمیای خلقت در وجود او تلاقی کند…
    عشق مرگ را آسان و شیرین می کند ترس را برطرف و شجاعت می آفریند خودخواهی را می کشد و فداکاری خلق می کند خست را ضایل می کند و سخاوت جایگزینش می کند سخاوتی که حتی حیات خود را در مقابل یک نگاه در یک لحظه تقدیم می نماید…
    عشق آرامش می آورد حتی در بحبوحه ی جنگ در کشاکش مرگ و حیات زیر رگبار گلوله ها و بمب ها در مقابل هجوم دشمن و خطر مرگ…
    آنچنان آرامشی می آورد که یک طفل نوزاد در دامان مادر حس می کند…
    عشق آتش می آفریند آنچنان شور و هیجانی خلق می کند که در وجود عاشق آتشفشانی به وجود می آورد…
    عشق جمال و کمال و جلال را به آدمی نشان می دهد زیبایی را به انسان می نمایاند اسرار نهانی آسمانها را در گوش دل زمزمه می کند…
    عشق مقدمه ی نیاز وجود برای پرستش خداست عشق کلمه ی فلسفه ی خلقت خداست…
    به دریا نگاه کردم امواج احساسات ترا دیدم که به سینه ی آب موج می زد به آسمان خیره شدم معراج ترا دیدم که تا بینهایت ادامه داشت در سینه ی ابرهای سفید همچون باد گذر کردم پاکی و خلوص ترا احساس کردم در آغوش ابرها فرو رفتم احساس کردم که در آغوش پاک تو همه ی عالم را فراموش کرده ام جز عشق جز لطف جز صفا و خلوص جز موج محبت چیزی احساس نمی کنم…
    شهید دکتر مصطفی چمران

    [پاسخ]

  2. ملک زاده says:

    هنوز به استقبال خدا نرفته ام
    هنوز می ترسم که خدای بزرگ را رو در رو ملاقات کنم و می ترسم که به خانه اش قدم بگذارم. هنوز خود را آماده ی پذیرش مطلق او نمی بینم و هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست مادی وجود دارد هنوز زیبارویان دلم را تکان می دهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم می لرزد هنوز یاد دردناک کودکان فرشته صفتم روح مرا سرا پا مملو از درد و اندوه می کند هنوز دست از حیات نشسته ام هنوز مهر زندگی در عروقم می دود و هنوز از همه چیز به کلی ناامید نشده ام. هنوز قلب و روح خود را یکسره وقف خدا نکرده ام. بر کثیری از آرزوها و امید ها خط بطلان کشیده ام و مقادیری ار خواهش ها و لذات را فراموش کرده ام اما…خود را گول نمی زنم در زوایای دلم آرزو و امید و خواهش وجود دارد. هنوز یکسره پاک نشده ام هنوز دلم جایگاه خاص خدا نشده است لذا از ملاقاتش می گریزم با این که در حیات خود همیشه با او راز و نیاز می کنم،همیشه او را می خوانم و همیشه در قدومش اشک می ریزم.
    همیشه در خلوت شبهای تار با او راز و نیاز می کنم. همیشه دلم از شور عشقش می سوزد،می تپد و می لرزد.همیشه به سوی او می روم و هدف حیاتم اوست.
    اما،اما هیچ گاه رو در رو و بی پرده در مقابل او ننشسته ام گویی می ترسم از شدت نورش کور شوم هراس دارم از جلال کبریایی اش محو گردم. شرم دارم که در مقابلش بنشینم و در دلم و جانم چیز دیگری وجود داشته باشد.
    سراپای وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست اما از او میترسم،از حضورش شرم دارم،دائم از او می گریزم،او را می خوانم،از پشت پرده با او راز و نیاز می کنم،همه را به سوی او می خوانم،برای لقایش اشک می ریزم اما همین که او به ملاقات من می آید من می گریزم،مخفی می شوم،در سکوتی مرگ زا فرو می روم جرات ملاقاتش را ندارم صفای حضورش را در خود نمی یابم
    او همیشه آماده است که مرا در هر کجا و در هر شرایطی ملاقات کند اما این منم که خود را شایسته ی ملاقاتش نمی بینم از ترس و کوچکی خود شرم می کنم و از او می گریزم…
    شهید دکتر مصطفی چمران

    [پاسخ]

  3. ملک زاده says:

    خدایا…
    دردمندم روحم از شدت درد میسوزد قلبم میجوشد احساسم شعله میکشد و بند بند وجودم از شدت درد سیهه میزند…
    خدایا…
    تو مرا اشک کردی که همچو باران بر نمکزار انسان ببارم تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان طوفان حوادث بغرم تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم…
    خدایا…
    تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی تو مرا با آتش عشق سوختی در کوره ی غم گداختی در طوفان حوادث ساختی و پرداختی تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی…
    خدایا…
    دل غمزده و دردمندم آرزوی آزادی میکند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد تا از این غربتکده ی سیاه ردای خود را به وادی عدن بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد…
    شهید دکتر مصطفی چمران
    چمران عزیزم آزاد شدی و پرواز کردی از این غربتکده ی سیاه به سوی پروردگارت پر کشیدی غم و دردت برای همیشه از بین رفت منو ببخش که تو رو دیر شناختم این همه سال تو بیخبری و غفلت دست و پا زدم بدون اینکه تو رو درست بشناسم این رنج هم به رنجام اضافه شد کاش رهبر تنهام تو رو داشت…

    [پاسخ]

دسته بندی