
مؤلف این کتاب، لحظه لحظه اثرش را نذر نگاه حاضر و ناظر سید آزادگان «امام حسین (ع)» کرده و در مقدمه کتاب نوشته است: «سالهاست که پای شنیدن خاطرات آزادگان مینشینم و هربار که اتفاقات دوران اسارتشان را مرور میکنم یا در کتاب خاطراتشان غرق میشوم، به نکات پیدا و پنهانی میرسم که بازگویی برخی از آنها تقریباً محال است. با این حال، همین مقدار شاید ادای دینی باشد به آزادگان مظلوم دفاع مقدس که جنگ برایشان در کنج اردوگاه غربت بیش از هشت سال طول کشید».
«شاید با تعصب خاصی هیچ وقت دلمان نمی خواسته که نیروهای ما در دفاع مقدس تن به اسارت بدهند اما باید در موقعیت اسرا بود و قضاوت کرد خاطرات آنها را که بشنوید متوجه می شوید کار آنها کمتر از شهادت نبوده است … »
* کتاب «زمان ایستاده بود» را انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر کرده است.

در اردوگاه اسیران ایرانی، در نزدیکی شهر تکریت عراق، «روح الله» درپی نقشهای است که «حسین» قبل از شهادت، آن را طراحی کرده است. روح الله برای پیدا کردن نقشه، وسایل «رسول» را به هم میریزد، اما چیزی دستگیرش نمیشود. «نقید فاضل» معاون اردوگاه، بعد از شهادت حسین وضع اردوگاه را چندان آرام نمیبیند و به نیروهای خودش هشدار میدهد که آماده مقابله با واکنش اسیران ایرانی باشند.
«اکبر» و روح الله برای اجرای مقاصدی که در نظر دارند، اردوگاه را در مواقع مناسب، برای شناسایی کامل، با قدمهای خود اندازه میگیرند. ازطرفی روحالله، به خاطر این که حسین در آخرین لحظه حیات، فقط نام «منصور» را به زبان آورد، به سراغ او میآید و منصور هم از ارتباطش با حسین و وظیفه خودش که فراهم کردن شلنگهای سرم بوده، صحبت میکند.
ازطرفی رسول نقشه را به روح الله و اکبر داده و «محمد» را در جریان قرار میدهد. روح الله و اکبر، شبانه، نزد محمد میروند و برنامه خود را براساس نقشه حسین، برای محمد شرح میدهند و ادامه کار را مبنی بر موافقت کامل محمد میدانند. محمد هم به دلیل عجول بودن اکبر از آنها میخواهد که چند روزی به او مهلت دهند.
شب اجرای نقشه، رضا در آسایشگاه همه را سرگرم کرده و سروصدا به راه میاندازد و اکبر و روح الله از فرصت استفاده میکنند و از آسایشگاه بیرون میزنند و آنجا با مشکلات فراوان، شلنگهای سرم را در داخل تانکر آب تصفیه شده مخصوص نیروهای عراقی قرار میدهند تا بتوانند آب سالم را به دیگر اسیران برسانند، اما به محض اینکه جلوی در آسایشگاه میرسند، صدای آژیر خطر بلند میشود. «نقید فاضل» تونل مرگی آماده کرده و از روح الله و اکبر میخواهد که از آن بگذرند. روح الله به دلیل ضربههایی که در تونل مرگ به او اصابت میکند، چندین روز حال مناسبی ندارد و رسول هم با استفاده از آب آلوده شدیداً بیمار میشود.

سید ناصر در این جنگ نابرابر از ناحیهی پا جراحت سنگینی بر می دارد و اسیر میشود. روزهای اسارت روزهایی سخت و پردرد برای اوست و مدام مورد اهانت و ضرب و شتم عراقی ها قرار میگیرد؛ تا جایی که فکر میکند دیگر تحمل این وضعیت را ندارد.
او را به خاطر سن و سال کم و جراحتی که دارد، با پیک علی هاشمی اشتباه میگیرند و او در این جریان مجبور میشود هویت اصلیاش را در اطلاعات افشا کند. بعد از تحمل شکنجه های فراوان، او را به زندان الرشید در بغداد منتقل میکنند و ناصر به خاطر وضعیت بدی که دارد، هر لحظه آرزوی مرگ میکند. مجروحان بعد از مدتی به بیمارستان منتقل میشوند و ناصر از این موضوع بسیار خوشحال است. او طی یک عمل جراحی پای خود را از دست میدهد و بعد از مدتی دوباره به زندان الرشید بازمیگردد…
«پایی که جا ماند»، یادداشتهای روزانه سید ناصر حسینیپور درباره زندانهای مخفی عراق است که انتشارات سوره ی مهر منتشر کرده است.
سید ناصر حسینیپور این کتاب را به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه ۱۶ تکریت، که در زمان اسارت، او را بسیار شکنجه و آزار داده، تقدیم کرده است.

کتاب «اردوگاه نهروان» مجموعه خاطرات آزاده «یعقوب عبدالحسیننژاد» است. این اثر شامل ۲۰ خاطرهی این آزادهی سرافراز از دوران دفاع مقدس و سالهای اسارت در اردوگاه نهروان است.
دربارهی کتاب
عبدالحسیننژاد در لشکر ۹۲ زرهی و تیپ یک گردان زرهی ۲۳۲ (گروه تانک) خدمت میکرد که در ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷ به اسارت متجاوزان عراقی درآمد و در ۲۲ مهر سال ۶۹ به میهن بازگشت.
او دربارهی انگیزهی نگارش «اردوگاه نهروان» در مقدمهی کتاب گفته است: «فوت مادرم که رنجهای بسیاری را بهسبب اسارت من در عراق متحمل شدهبود، انگیزهی مرا در ثبت این اوراق افزود تا با هدیهی این اثر به روح ملکوتیاش بخشی از دِینم را ادا کردهباشم.»
«اردوگاه نهروان» در بیست بخش نوشته شده و به موضوعهایی چون نجات تانک، وضعیت اردوگاه، استاد خط، کار فرهنگی، فرار یا خودکشی، جاری زندگی، تبادل و … میپردازد.
در بخشی از این کتاب میشنویم:
کریم عراقی نام مرا صدا زد و به اشارهی دست گفت:
– بیا.
و من از صف آمار برخاستم و به طرف او راه افتادم و جلوی قامت کشیدهی او ایستادم. خیره شد و به چشمانم نگاه کرد. قبل از اینکه سؤالی کند و من حرفی زده باشم، دست راست خود را بالا برد و با تمام قدرت بر صورتم کشیدهای نواخت. وقتی دستش به سمت صورتم در حرکت بود، پلکهایم را روی هم گذاشتم و محکم به هم فشردم. کشیدهای با تمام قدرت دم گوشم زد و پردهی گوشم خونریزی کرد. کف پاهایم لخت بر روی موزائیک بود. برقی از آنها تمام وجودم را لرزانید.
او گفت:
نمیگذارم از فردا نفس راحتی بکشی!
یک ماه بود که هر روز مرا به باد کتک میگرفت و قصهی او پایان نداشت.
سرباز حامد عراقی در غیاب کریم سیاه، مسئولیت کتک زدن مرا به عهده داشت و با احساس مسئولیت، انجام وظیفه میکرد… .
* کتاب:
اردوگاه نهروان
مؤلف: یعقوب عبدالحسینزاده؛
ویراستار: محمدقاسم فروغیجهرمی؛
تعداد صفحات: ۱۲۸؛
ناشر: نشر شاهد؛
زبان: فارسی؛
سال چاپ: ۱۳۹۲.

«سعید توسلی» فرماندهی گروهانی که پس از سالها اسارت به وطن بازگشته است، پس از مدتها میپذیرد تا خاطرات دوران جنگ و اسارت را برای خبرنگاری به نام «احسانی» بازگو کند.
«سعید توسلی» مدّتی است که از اسارت بازگشته است و همراه مادرش در یک خانهی اجارهای زندگی میکند. او حاضر به مصاحبه با هیچ خبرنگاری نیست، چون دل خوشی از هیچ کدام از آنها ندارد؛ چرا که بسیاری از آنها حرفهای او را تحریف کردهاند.
اما سرانجام او به یک خبرنگار جوان اجازهی گفتوگو میدهد؛ چراکه از صداقت او خوشش میآید و همچنین او از یک روزنامهی تازهتأسیس است که مختص بچههای جبهه است.
گروهان سعید توسلی برای شناسایی راهکارهای عملیاتی که در پیش است و همچنین انهدام سنگرهای تازهتأسیس که مانع جدّی بر سر راه عملیات است، با گذشتن از دشتها، بیشهها و رودخانههای طغیانگر و با گذر از کنار سنگرهای دشمن و پیوستن به دیگر رزمندههایی که از محورهای دیگر حرکت کردهاند، راه خود را به میعادگاهشان با حیدر و همرزمان او هموار می کنند.
دلشوره و نگرانیِ عجیبی در سعید بهوجود میآید. این همه سکوت و بیتوجهیِ دشمن که انگار به خواب مرگ فرورفته است، او را نگران کرده که نکند عملیات آنها لو رفته باشد.

این کتاب گویا، بیانگر چند روایت از دوران اسارت آزادگان و نامهنگاری آنها با رهبر معظم انقلاب «حضرت آیت الله خامنهای» است.
روایتهای ابتدای کتاب از ماجرای اعزام آزادگان به جبهه آغاز میشود، به نحوهی اسیر شدن و شرایط اسارت میپردازد و تا زمان آزادی ادامه پیدا میکند. وجه اشتراک روایتهای کتاب، نامهنگاری اسرا، با حضرت آقا هست. با توجه به شرایط اسارت، نوشتن نامههایی خطاب به حضرت «امام خمینی(ره)» و مقام معظم رهبری با خطرات زیادی برای آزادگان عزیز همراه بود؛ این نامهها معمولاً در اتاق سانسور از بین میرفت. جایی که عراقیها به همراه تعدادی از منافقین، نامهها را کنترل میکردند تا مطلب خاصی در نامهها نباشد و غالباً به ایران نمیرسید.
رسیدن نامههایی معدود که با خلاقیت آزادگان و به صورت رمزی نگارش شده و رسیده، شبیه معجزه است؛ معجزهای برای ماندگار شدن ارادت اسرا به امام شهدا و حضرت آقا (و بالعکس) در تاریخ.
در مقابل، روایت ششم و پایانی کتاب، شرحی است از شرایط اسرای عراقیِ دوران جنگ که مهمان جمهوری اسلامی بودند و در امتداد زمان اسارت خود، خدمات فراوانی از جانب نظام اسلامی دریافت کردند، که منجر به علاقه و ارادت آنها به ایران و جمهوری اسلامی شد.
فصلهای کتاب عبارتند از:
اشاره
روایت اول: عموی چشم انتظارت (آزاده مهدی وطن خواهان)
روایت دوم: خدا با ماست (آزاده مجید عباسی)
روایت سوم: سلام خدا بر این مادر و فرزند (آزاده سید مرتضی نبوی)
روایت چهارم: مایهی افتخار کشورید (آزاده محمد صالحی)
روایت پنجم: مژدهی زنده بودن و امید (آزاده مهدی طیبی تفرشی)
* این کتاب به همت «موسسه فرهنگی هنری ایمان جهادی(صهبا)» تهیه و تدوین شده و انتشار یافته است.

«خرمشهر تا ابوغریب» خاطرات دریادار ۲، دکتر هادی عظیمیراد، از ۱۰ سال اسارت است.
موضوع این کتاب خاطرات دوران اسارت است. این کتاب که بهصورت پرسش و پاسخ تدوین شدهاست، دربردارندهی گوشههایی از خاطرات «هادی عظیمیراد» از آغاز جنگ تحمیلی و نحوهی اسارت وی تا هنگام آزادی در سال ۱۳۶۹ است.
وی در این کتاب لحظههای سخت اسارت، مصدومیت و جلوههای زیبای مقاومت و پایداری را توصیف کرده و تصویری از اوضاع اسیران ایرانی ارائه نمودهاست.

این کتاب گویا روایتی است مستند و نمایشی از زندگینامه و خاطرات آزادهی شهید «احمد روستایی».
«مریم»، نویسندهی جوان رادیو، قرار است زندگینامهی «شهید احمد روستایی» را تبدیل به نمایش رادیویی کند. او به همراه بازیگران نمایشنامه که نقش شهید و خانوادهاش را ایفا میکنند، صحنههایی از گذشته را بازسازی کرده و از لحظهی تولد شهید احمد روستایی نمایش را آغاز میکنند.
مریم شبها خواب مادر شهید را پشت حصار زندانی با عکس پسر شهیدش در دست میبیند و در حالی که تلاش میکند به مادر شهید نزدیک شود، باد شدیدی او را به عقب میراند و او با وحشت بیدار میشود.
نمایش بهخوبی پیش میرود تا اینکه مریم مشکوک به کرونا میشود….
* نوجوان هفده ساله ملایری «شهید احمد روستایی» در عملیات «مطلعالفجر» به اسارت دشمن بعثی درآمد. او مدتها در زندان «الکرخ» عراق زندانی بود که در همان مکان نیز به شهادت رسید. اما هیچکس از سرنوشت او آگاهی نداشت، تا اینکه در تفحص پیکر شهدا در زندان الکرخ، پیکر پاک این شهید والامقام بعد از ۳۵ سال پیدا شد و نزد خانوادهاش بازگشت.


«زمان ایستاده بود» شرح خاطرات تعدادی از آزادگان سرافراز میهن اسلامی، از نحوه به اسارت درآمدن خود به دست نیروهای بعثی عراقی است.
مؤلف این کتاب، لحظه لحظه اثرش را نذر نگاه حاضر و ناظر سید آزادگان «امام حسین (ع)» کرده و در مقدمه کتاب نوشته است: «سالهاست که پای شنیدن خاطرات آزادگان مینشینم و هربار که اتفاقات دوران اسارتشان را مرور میکنم یا در کتاب خاطراتشان غرق میشوم، به نکات پیدا و پنهانی میرسم که بازگویی برخی از آنها تقریباً محال است. با این حال، همین مقدار شاید ادای دینی باشد به آزادگان مظلوم دفاع مقدس که جنگ برایشان در کنج اردوگاه غربت بیش از هشت سال طول کشید».
«شاید با تعصب خاصی هیچ وقت دلمان نمی خواسته که نیروهای ما در دفاع مقدس تن به اسارت بدهند اما باید در موقعیت اسرا بود و قضاوت کرد خاطرات آنها را که بشنوید متوجه می شوید کار آنها کمتر از شهادت نبوده است … »
* کتاب «زمان ایستاده بود» را انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر کرده است.



این برنامه به بازخوانی کتاب ” پایی که جاماند” به نویسندگی سید ناصر حسینی پور ، و تعدادی از آزادگان و جانبازان دفاع مقدس می پردازد . این برنامه خاطرات دوران اسارت سید ناصر حسینی پور جانباز و آزاده دفاع مقدس است که به مناسبت آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی در 1369

نماهنگی از دیدار جمعی از آزادگان با رهبر انقلاب در سال ۶۹

(سردار عبدالله کریمی یکی از اسرای این اردوگاه، گفت: این اردوگاه در لیست صلیب سرخ ثبت نشده بود برای همین خانواده هایمان از اسارت ما خبر نداشتند. این اردوگاه بزرگ ترین اردوگاه عراق به شمار می رفت و دومین اردوگاهی بود که در لیست صلیب سرخ ثبت نشده بود.
وی ادامه داد: اسیر بودن به خودی خود شرایط سختی داشت اما شرایط و جو بی دینی حاکم در آن اردوگاه فشار بیشتری به بچه ها وارد می کرد و تحمل شرایط را برای آنان سخت تر می کرد. ما در این اردوگاه حق انجام هیچ کاری را نداشتیم . حتی نماز خواندن هایمان نیز باید پنهانی انجام می شد.
حجت الاسلام والمسلمین وحید تجنجاری نیز در ادامه گفت: در این اردوگاه اصلا به مجروحان رسیدگی نمی کردند و شرایط بسیار بدی برای اسرا ایجاد شده بود برای همین شروع کردیم به شعار دادن و گفتن “وای بر تو ای بصره” . همین که شعار دادیم عراقی ها برسرمان ریختند و شروع کردند به زدن اما وقتی دیدند اثری ندارد و ما همچنان شعار می دهیم با چسب دهان ما را بستند تا نتوانیم به شعار دادن ادامه دهیم.
محمد شریعتی نیز یکی دیگر از اسرای این اردوگاه درباره آن روزها، گفت: یک شب جمعه بود و ما در اردوگاه داشتیم دعای کمیل می خواندیم. یک دفعه عراقی ها داخل شدند و دو نفر از بچه ها را بردند. وقتی آنها را برگرداندند تمام بدنشان خونی و زخمی بود. بعد از آنها بچه ها را به صف کردند و دو نفر دیگر را بردند.
وی ادامه داد: در همین حین حاج مهدی یکی از اسرا که از ناحیه دو پا مجروح بود به آخر صف رفت و لباسش را عوض کرد و بعد از پوشیدن لباس تمیز رفت در اول صف ماند. وقتی بچه ها روحیه حاج مهدی را دیدند روحیه گرفتند.
عبدالرضا مزاری در ادامه صحبت های دیگر هم رزم هایش، گفت: به نظر من می توان زندگی آزادگان را الگویی برای زندگی بر مدار مقاومت قرار داد زیرا بچه ها در تحریم کامل بودند اما با این حال روحیه خود را از دست ندادند و هیچ گاه از آموزش علم و قرآن دست برنداشتند)



