

خانواده ناصر در تب و تاب ماندن یا رفتن سرگردانند؛ پدر و مادر او گمان نمی کنند جنگ به این راحتی خانه و کاشانه آنها را هدف قرار دهد. ناصر، حسین و شهناز، پدر و مادر را ترغیب به رفتن می کنند و خود می مانند تا از شهر دفاع کنند. در فاصله کوتاهی شهناز شهید می شود. او اولین فرد خانواده است که بر سر آرمان خود جان می دهد. شهادت او، برادرانش را در دفاع از شهر و ارزش هایی که بدان معتقدند، راسخ تر می کند. خانواده ناصر به تهران مهاجرت می کنند؛ او خود نیز چندبار به تهران میآید، ولی برای جبهه دلتنگی کرده و بالاخره به سوی جنگ باز می گردد. با هجوم بعثی ها به شهر، حسین نیز شهید می شود و به خواهر میپیوندد و…



پدرم آدم خوبی بود. معمولاً آروم بود، اما بعضی وقتها عصبانی میشد و میافتاد به جونمون. من و خواهرم و برادرم هیچوقت از دستش ناراحت نمیشدیم؛ به هر حال پدرهای اون موقع همهشون سختگیر بودن. اگه بخوام راستش رو بگم خداییش زیادی شیطون بودیم، در عین حال ازش حساب هم میبردیم. وقتی توی خونه شیطنت میکردیم، مادرم خط و نشون میکشید و انگشت تکون میداد که بذار بابات از سر کار بیاد.
دربارهی مادرم باید عرض کنم که اصلیت مادرم بحرینی بود. بعضیها میگفتن پدرِ مادرم از بحرین به میناب مهاجرت کرده و همونجا زن گرفته. بعضیها هم می گفتن اهل دشتستان بوده، احتمالاً دومی درستتر باشه.
برعکس پدرم، مادرم خیلی آروم بود؛ ساکت و سر به زیر .
پدرم بعدِ بازنشستگی مغازه لوله کشی باز کرد. من فکر میکنم لوله کشی بیشتر ساختمونهای قدیمی خرمشهر کار پدرم بود. از اونجایی که بیشتر کارگرهای شرکت نفت لوله کشی و برقکاری بلد بودند؛ بابا مغازه لوله کشی زده بود. حتی بعضیهاشون نقاشی و بنایی هم یاد داشتند. به قول پدرم همه شون آچارفرانسه بودند. همیشه
میگفت: : توپالایشگاه باید همه کاری بلد باشی، اگر هم نباشی باید یاد بگیری؛ چون پالایشگاه ازمون میخواد، اگه بلد نباشی کلات پس معرک س.

کتاب «خرمشهر در جنگ طولانی» اثری از مهدی انصاری، محمد درودیان و هادی نخعی است که وقایع سیاسی و نظامی خرمشهر، از زمان پیروزی انقلاب تا آغاز حملهی عراق، را بررسی میکند.
دربارهی کتاب
در بخش دوم کتاب «خرمشهر در جنگ طولانی» بهطور مفصل این مباحث بازگو شده است:
جریان آمادگیهای نهایی ارتش متجاوز صدام برای شروع هجوم نظامی مستقیم تا اشغال کامل خرمشهر، اوضاع مرز و شهر خرمشهر، عملیات و تحرکات مرزی عراق پس از پیروزی انقلاب و واکنش سازمانهای مسئول جمهوری اسلامی، چگونگی شروع هجوم سراسری دشمن در منطقهی خرمشهر و واکنش مردم، نحوهی هجوم زمینی و یگانهای متجاوز و محورهای تجاوز و چگونگی مقابله با آنها، شکلگیری و سازماندهی نیروهای مقاومت، شکست صدام در کسب یک پیروزی سریع و اعلام آتشبس از جانب رژیم او و واکنش جمهوری اسلامی، تمرکز قوا و توجه اصلی رژیم صدام به اشغال خرمشهر و آبادان، وضعیت مدافعان در آغاز مرحلهی دوم هجوم و مشکلات و کمبودها، عبور دشمن از کارون و چگونگی نفوذ دشمن در شهر پس از ۲۲ روز تلاش و تحمل تلفات، تشریح جنگ شدید خیابانی و مقابلهی جانانه مدافعان خرمشهر و جنگ خانهبهخانه برای جلوگیری از سقوط خونینشهر و هجوم نهایی دشمن.
پیوست اوّل کتاب «خرمشهر در جنگ طولانی» با نام «زنان در حماسه خونینشهر» یادی است از تلاش بانوان متعهد در خرمشهر و در جریان مقاومت ۳۵روزهی خرمشهر و فعالیتهایی که در زمینهی نبرد مستقیم با دشمن، پشتیبانی رزمندگان و امدادگری انجام دادند.
پیوست دوم کتاب، زندگینامهی «شهید شیخ محمدحسن شریف قنوتی» است و به نقش و فعالیتهای این شهید در خرمشهر اشاره شده است.
*************************
فصل اول: مقدمه
فصل دوم: «اصلی شدن اشغال خرمشهر و تمرکز نیرو» (بخش اول)
فصل سوم: «اصلی شدن اشغال خرمشهر و تمرکز نیرو» (بخش دوم)
فصل چهارم: «اصلی شدن اشغال خرمشهر و تمرکز نیرو» (بخش سوم)
فصل پنجم: «جنگ دهروزه پشت دروازههای خرمشهر» (بخش اول)
فصل ششم: «جنگ دهروزه پشت دروازههای خرمشهر» (بخش دوم)
فصل هفتم: «جنگ دهروزه پشت دروازههای خرمشهر» (بخش سوم)
فصل هشتم: «دشمن در شهر خونین» (بخش اول)
فصل نهم: «دشمن در شهر خونین» (بخش دوم)
فصل دهم: «تهاجم نهایی و اشغال خونینشهر» (بخش اول)
فصل یازدهم: «تهاجم نهایی و اشغال خونینشهر» (بخش دوم)
فصل دوازدهم: «تهاجم نهایی و اشغال خونینشهر» (بخش سوم)
فصل سیزدهم: «تهاجم نهایی و اشغال خونینشهر» (بخش چهارم)
فصل چهاردهم: نقش زنان در حماسهی خونین شهر (ضمیمه اول)
فصل پانزدهم: یادی از شهید شیخ محمدحسن شریفقنوتی (ضمیمه دوم)

نرم افزار رایت بیداری ۱ (مجموعه سخنرانی ضوابط حرکت بر صراط مستقیم) / مروری بر سخنرانی های دکتر عبدالحمید دیالمه / لینک مستقیم دانلود
نرم افزار رایت بیداری ۱ اولین مجموعه در خصوص سری آثار و اندیشه های شهید بزرگوار دکتر عبدالحمید دیالمه است که در قالب یک نرم افزار چندرسانه ای، مجموعه سخنرانی های این معلم شهید را گردآوری کرده است. از این شهید بزرگوار که جوان ترین نماینده مجلس شورای اسلامی بوده است، بیش از ۴۰۰ ساعت سخنرانی در زمینه های گوناگون فکری به یادگار مانده است. این مجموعه در راستای احیاء ارزش های ثقلین و با هدف تبیین و ترویج فرهنگ قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) توسط مؤسسه فرهنگی احیاء ثقلین منتشر گردیده است.
این نرم افزار سخنرانی های این شهید بزرگوار را در ۹ محور صیرورت بر صراط، صبر، امام ضابطه حرکت، قضا و قدر، زهد، شفاعت، توکل، فقر و انتظار تحت عنوان مجموعه سخنرانی ضوابط حرکت بر صراط مستقیم در قالب فایل صوتی ارائه نموده است.
نرم افزار رایت بیداری ۱ (مجموعه سخنرانی ضوابط حرکت بر صراط مستقیم) / مروری بر سخنرانی های دکتر عبدالحمید دیالمه
کاری از : مؤسسه فرهنگی احیاء ثقلین

امام خمینی:
صدوقی عزیز رضوان الله علیه شهید بزرگی [است] که در تمام صحنههای انقلاب حضور داشت و یار و مددکار گرفتاران و مستمندان بود و وقت عزیزش صرف در راه پیروزی اسلام و رفع مشکلات انقلاب میشد و برای خدمت به خلق و انقلاب سرازپا نمیشناخت.


پدرم یک جانباز جامانده از جنگ بود و مادرم همه خانوادهاش را در بمباران «خرمشهر» از دست داده بود.
آنها در «دانشکده تاریخ» تحصیل میکردند و در اولین برخورد وقتی به هم رسیدند که دستهایشان پر از کتاب بود و چشمانشان تقریباً جایی را نمیدید.
صدای برخورد کتابها و مادرم با چرخ ویلچر پدرم صدای مهیبی نبود و باعث نشد که جهان به لرزه درآید، اما اتفاقی که افتاد این بود که هر دو فهمیدند روی یک موضوع، تحقیق میکنند. بخشی از کتابهایی که از دست مادرم روی پای پدرم افتاده بود همان کتابهایی بود که از دست پدرم روی زمین و پیش پای مادرم افتاده بود. طبق دفترچه خاطرات پدر که من قصد مرور آن را دارم، این اولین برخورد این دو فرشته زمینی بود که نام یکی از آنها واقعا «فرشته» و نام دیگری «کریم» بود.
آنها در سالهای پایانی دهه شصت در «دانشگاه اصفهان» و در دانشکده تاریخ درس میخواندند و تصمیم داشتند هرکدام به صورت جداگانه درباره زندگی «شهید بهشتی» تحقیق و آن را در قالب پایان نامه تدوین کنند….

این کتاب مروری بر خاطرات «مرضیه حدیدچی» مشهور به «طاهره دباغ» از زنان مبارز ایران و از چهرههای نامدار انقلاب اسلامی است.
«طاهره دباغ» در سال ۱۳۱۸ خورشیدی در همدان و در خانوادهای مذهبی و فرهنگی به دنیا آمد. تحصیلات خود را از مکتبخانه آغاز کرد و از معلومات پدر در یادگیری قرآن و نهجالبلاغه بهرهی فراوان برد.
وی هنگامی که به فعالیتهای سیاسی مبادرت ورزید، مادر هشت فرزند بود. با ورود به تشکیلات تحت هدایت «شهید سعیدی» فعالیتهای سیاسی وی بیشتر شد و پس از شهادت «آیتالله سعیدی» در سال ۱۳۴۹، به مبارزه و تبلیغ خود شدت بخشید تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۵۳ ساواک او را دستگیر کرد.
دباغ پس از تبعید امام خمینی (ره) به پاریس در سال ۱۳۵۷، به خیل یاران امام پیوست و وظایف اندرونی بیت امام (ره) را برعهده گرفت. وی در خارج از ایران با عناوین «خواهر دباغ، خواهر زینت احمدی نیلی و خواهر طاهره» شناخته میشد.
پس از انقلاب اسلامی، یکی از مؤسسان «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» بود و به عنوان نخستین فرمانده سپاه منطقهی غرب کشور، مسئولیت سپاه همدان را برعهده گرفت. وی در نابودی گروهک «کومله» و «حزب دموکرات کردستان» و شبکههای مخفی «فدائیان» و «مجاهدین» نقش فعالی ایفا کرد.
دباغ به همراه «آیت الله جوادی آملی» و «محمدجواد لاریجانی»، یکی از سه نمایندهای بود که در سال ۱۳۶۷ پیام امام خمینی (ره) را به رهبر اتحاد جماهیر شوروری، «میخائیل گورباچف»، رساند و در راه خدمت به انقلاب اسلامی و مردم ایران از هیچ کوششی دریغ نکرد.
مرضیه حدیدچی دباغ، صبح روز ۲۷ آبان ۱۳۹۵، پس از گذراندن دورهای بیماری، در سن ۷۷ سالگی در بیمارستان خاتمالانبیای تهران درگذشت و در صحن آرامگاه امام خمینی (ره) به خاک سپرده شد.
سيد نواب پس از رهايي از دست مامورين شهرباني آبادان و سخنرانيش در مسجد و پيدا کردن نشاني کسروي راهي تهران و باشگاه ورزشي کسروي شده و پس از گفتوگو با او و اينکه در صورتي که دست از کارهاش بر نداره و توبه نکنه اونو تهديد به مرگ کرد. کسروي که تهديد سيد نواب را جدي نگرفت، به کار خودش ادامه ميده تا اينکه سيد نواب پس از کسب اجازه از علما راهي منزل او شد و در يک فرصت مناسب با اون درگير ميشه و کسروي مورد اصابت گلوله قرار ميگيره که در همين زمان مامورين پليس هم وارد ماجرا ميشن و …
“مصلح آزادی ” در مورد زندگی نامه شهید نواب صفوی است از شروع مبارزات ایشان، زمانی که در نجف مشغول تحصیل بوده که با شنیدن چاپ کتاب شیعه گری به قلم کسروی و اقدام به کشتن او شروع می شود که در نهایت به شهادت نواب صفوی منجر می شود.این کار به شیوه مستند تاریخی تهیه شده است.
عوامل اجرائی این نمایش بسیار زیبا شامل:
نویسنده: مریم تاجیک
سردبیر: ندا هنگامی
صدابردار: علی حاجی نوروزی
افکتور: محمد رضا قبادی فر
کارگردان: رضا عمرانی
با هنرمندی بازیگران مرکز نمایش رادیو

علیرضا اسفندیاری» در کتاب «پدران سرباز، پسران سرباز» با پر رنگ کردن احساسات و بیان دقیق اتفاقات، سعی بر این دارد که یک فضای واقعگرایانه و باورپذیر را برای خواننده به تصویر بکشد.
نقطهی محوری این کتاب، پدری به نام «محمدعلی اسفندیاری» است که با دیدن پسر خود در لباس سربازی، به یاد روزهای جوانی خود در جبهه میافتد و در بسیاری مواقع با تجسم گذشته، امروز پسرش را با گذشتهی خودش پیوند میدهد.
*پدران سرباز پسران سرباز، نویسنده: علیرضا اسفندیاری، ناشر: سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ارتش

حاج صادق شمس» مردی فرهیخته و پدر شهید است. آرام آرام علاقه راوی به او بیشتر میشود. در این دوستی آنچه ذهن راوی را به خود مشغول میکرد، روش و منش شهدایی بود که بی هیچ چشمداشت مادی و معنوی جان عزیزشان را در راه ایمان، وطن و ناموس خود فدا کردند. همچنین راوی از اینکه در زندگی مادی و معنوی خود نتوانسته بود همچون شهیدان معرفت پیدا کند، از خود شرمنده بود. همین امر باعث میشود که راوی روز و شب به پژوهش درباره شهیدان بپردازد؛ حتی کتاب خود «زیباترین شهید اندیشه» را به پسر شهید حاج صادق تقدیم میکند.
از آن پس او به همراه نقاش و حاج صادق به خلوتگاه خود در کوه میروند و لحظاتی معنوی را تجربه میکنند. از بودن در کنار هم لذت میبرند و گاهی نیز راوی بخشهایی از کتاب خود را برای آنها میخواند. این دوران جدید و تأثیرگذار در زندگی راوی تا آنجا ادامه مییابد که یک دوست قدیمی، پس از سالها، راوی را پیدا میکند.

این کتاب گویا متشکل از ۱۰ داستان کوتاه با محوریت شهید عالیمقام سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی پیرامون حوادث جنگ تحمیلی تا رویارویی با داعش می باشد.
داستان های آخرین پرواز، آن ۳۰۰نفر، اقدام سریع، قدم های محکم روی خاک فاو و پیروزی بزرگ را در فصل اول؛ روحیه، سردار سامرا، شب های روشن، تخت گاز روی خاک ریز و زورخانه عطایی در فصل دوم برای شما مخاطبین ارجمند تهیه و ارایه شده است.

اواخر سال ۶۰ وقتی محسن رضایی حکم فرماندهی تیپ ثارالله را به قاسم سلیمانی ۲۳ ساله داد خیلی ها مخالفت کردند . هیچ کس فکر نمیکرد نبوغ این جوان شجاع سالها بعد او را به مقام قوی ترین مامور مخفی از نگاه CIA برساند . کتاب هجوم به تهاجم ، جلد اول مجموعه روزی روزگاری و به تالیف عباس میرزایی ست و خاطرات حاج قاسم در قالب مصاحبه است . این مجموعه میخواهد نشان دهد وی نیروهای تحت امرش را چگونه در سخت ترین شرایط سالهای آغازین جنگ هدایت کرد و چگونه یک تیپ درجه دو را به یک لشکر خط شکن تبدیل کرد . این کتاب میخواهد راز مرید بودن سربازان حاج قاسم را پس از سی سال بگوید پرچه شخصیت این شهید والامقام طی سالیان آشکار خواهد شد . مراحل تحقیق ، مصاحبه و تدوین این مجموعه ۱۲ سال طول کشید . این مجموعه بزرگ در طراحی نهایی ، ۱۶ عنوان کتاب را در برگرفت که هریک روایت فرماندگی ایشان در یک دوره زمانی خاص را روایت می کند .
بخشی از کتاب :
” به تیپ ثارالله ماموریت داده بودند در منطقه دشت عباس حمله کند .
قاسم سلیمانی : اهدافی که به ما واگذار شده بود ، دو هدف بود . یکی ارتفاعات کمرسرخ ، امامزاده عباس و حد فاصل این دو و دیگری تصرف ارتفاعات ۲۰۲ و تنگه ابوغریب بود . در شناسایی ، ما سه مانع اصلی داشتیم : یکی بعد مسافت بود .از محل استقرار نیروها با خط اول خودی ۱۴ کیلومتر و از خط اول خودمان تا ارتفاع ۲۰۲ ، یک فاصله یزیادی داشتیم ؛ دوم فصل طغیان رودخانه ی چی خواب بود و مانع سوم جاده یآسفالته که محل تردد عراقی ها روی همین جاده ی آسفالته بود . ما باید از این جاده آسفالته عبور می کردیم و به ارتفاع ۲۰۲ می رسیدیم . عمده شناسایی ما در روز انجام می گرفت .
*کتاب هجوم به تهاجم با موضوع خاطرات سردار شهید قاسم سلیمانی و نام جلد اول مجموعه روزی روزگاری ، قاسم سلیمانی ست . عباس میرزایی در مصاحبه ای با سردار خاطرات ایشان را طی زمانی بهمن ۶۰ تا اردیبهشت ۶۱ نقل و تنظیم نموده است . این کتاب خاطراتی پر از ناگفته های سالهای آغازین جنگ می باشد و که توسط انتشارات یا زهرا به چاپ رسیده است .

پس از این حادثه «احد» و «محمود» به اسارت نیروهای بعثی عراقی در میآیند و شکنجههای سروان «عبدالقادر» هم نمیتواند این دو نفر را به حرف وادارد؛ درحالیکه فرمانده «نظری» در این سو همچنان منتظر بازگشت آنهاست و برای آگاهی از وضعیت آنها به هر دری میزند. «جاسم» یکی از نیروهای عراقی که مادرش ایرانی است، در یک فرصت مناسب دست احد را باز میکند و خودش از محل دور میشود.
خانوادههای احد و فرمانده نظری که به سبب طولانی شدن مدت آمادهباش نگران حال آنها هستند، در تکاپویند تا به هر شیوه از سلامتی احد و محمود اطلاعی پیدا کنند و از نگرانی بیرون بیایند، اما آنها نیز راه به جایی نمیبرند. فرمانده «حاج محمدی»، نظری و جاویدی را به جلسه توجیهی برای ادامه عملیات «بیتالمقدس» و محاصره «خرمشهر» دعوت می کند و طبق تصمیمهای جلسه مصوب میشود که عملیات شب آینده انجام شود.
با آغاز عملیات، محور راست به فرماندهی نظری به پیش میروند تا به خرمشهر میرسند و محور چپ به اشتباه، نیروهای خودی را زیر آتش میگیرد که فرمانده نظری خبر را به قرارگاه «کربلا» میرساند و از آنها میخواهد که محور چپ را راهنمایی کنند. نظری خبر پیروزی نیروهای خود و جاویدی را به حاج محمدی میرساند و از او میخواهد که خبر آزادی خرمشهر را به همه اعلام کنند.
*** شنونده گرامی، پیشاپیش از کیفیت پایین و اشکالهای جزئی برخی از بخشهای نمایش پوزش میخواهیم.

۱ – «سردار دلها»: «سید مرتضی» جوان مدافع حرم به تازگی به جبهههای سوریه اعزام شده است. وی در گوشهای از میدان نبرد به عشق دیدار «سردار حاج قاسم سلیمانی» کتاب زندگینامه او را مطالعه میکند.
۲- «علمدار»: یک گروهک تروریستی و تکفیری در مرز ایران با مقاومت نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مواجه شده و منهدم میشود. اما یکی از تکفیریها که مجروح شده است و در بیمارستان تحت مداوا قرار دارد، نقشه عملیات ترور فرمانده سپاه قدس «سردار حاج قاسم سلیمانی» را فاش میکند.
۳- «قهرمان البوکمال»: سربازان مدافع حرم در حال جنگ با داعش برای آزادسازی شهر «البوکمال» هستند که در توطئه نیروهای آمریکایی برای رویارویی با مردم سوریه گرفتار میشوند.
۴- «مثل صاعقه»: «حاج قاسم سلیمانی» برای مشاوره و طراحی عملیات نظامی در راستای آزادسازی شهر «حلب» به «دمشق» آمده است.

خدایا، به آن تپش قلبها قسمَت میدهیم! خدایا، به آن ردّ پاها قسمت میدهیم! خدایا، به آن نمازهایی که در کنار این نهرها خوانده شد! خدایا، به آن جوانهای عاشقی که توی این سنگرها و کنار این نهرها شهید شدند! خدایا، به آن جنازههایی که از «اروند» برنگشتند! خدایا، به اضطراب قلب ما و به اشتیاق قلب آنها قسمت میدهیم! خدایا، آخرت ما را ختم به شهادت کن! خدایا، به این آبی که بچهها در آن حرکت کردند، قسمت می دهیم! جز شهادت برای ما نخواه….
حاج قاسم سلیمانی یکی از این دلاوران است که پابهپای دوستان و همرزمان خود در بیشتر اتفاقات مهم جنگ حضور داشت و پس از پایان جنگ، چندین سال در قامت یک سرباز به مقابله با اشرار مرزهای شرقی کشور پرداخت. همین تجربه باعث شد که او از سال ۷۶ به عنوان فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انتخاب شود و عملکردی از خود به جای بگذارد که امروز بعد از ۱۸ سال، تبدیل به یک قهرمان ملی شود؛ قهرمانی که کتابهای کمی درباره او نوشته شده و شخصیتش هنوز در میان دوستدارانش به عنوان یک چهره جذاب ولی مرموز، باقی مانده است؛ چهرهای که علی اکبری مزدآبادی در کتاب «حاج قاسم» به سراغ معرفی آن رفته است.
در قسمت ابتدایی این کتاب یک خودزندگینامه از سردار سلیمانی وجود دارد که به بخشی از فعالیتهای او در دوران ابتدایی جنگ اشاره میکند. اما در بخشهای دیگر این کتاب بیشتر از سخنرانیها و خاطرات سردار، مرتبط با سه عملیات بزرگ «والفجر ۸»، «کربلای ۴» و «کربلای ۵»، استفاده شده است تا از دل این سخنرانیها، خاطراتی را از وی و دیگر همرزمانش نقل کند و به این وسیله شخصیت او را به مخاطب این کتاب معرفی کند.
وجود بیش از ۸۰ عکس رنگی از مقاطع مختلف زندگی سردار سلیمانی یکی دیگر از ویژگیهای جالب این کتاب است که تماشای آن برای هر مخاطبی جذاب است. عکسهایی از روزهای جوانی سردار و حضور او در جبهههای جنگ تا عکسهایی از حضور او در کنار مقام معظم رهبری و دیگر فرماندهان شاخص نظامی کشور که همگی با ذوق نویسنده اثر از میان انبوهی از عکسها دستچین شده و در کنار هرکدام، خاطرهای از ایشان درج شده است.
کتاب «حاج قاسم» هفدهمین اثر از مجموعه کتابهای «یاران ناب» است که انتشارات «یا زهرا(س)» روانه بازار نشر کرده است.
بخش هایی از این اثر:
در روزهای اول ورود به جبهه، دشمن را قادر به انجام هرکاری میدانستم، اما در اولین حملهای که انجام دادیم، موفق شدیم نیروهای دشمن را از کنار جاده سوسنگرد تا حمیدیه به عقب برانیم و تلفاتی نیز بر آنها وارد کنیم. این امر باعث شد تصور غلطی که از دشمن در ذهن داشتم، از بین برود…
* با تشکر از همراهی و همدلی همکار عزیزمان، سیدعلی میرطالبی پور، دستیار تهیه.
*این کتاب را «علی اکبری مزدآبادی» نوشته و به کوشش انتشارات یا زهرا(س) به چاپ رسیده است.

«رضا نیکآیین» یکی از همان نیروهای متخصص، برای کمک در بخش امور فنی و تعمیر ماشینآلات به جبهه رفت.
رضا متولد سال ۱۳۱۶ در روستای کوهپایه از توابع اصفهان بود. او سال ۱۳۴۰ به تهران رفت و در مبارزههای اصناف علیه رژیم پهلوی حضور یافت. وی خاطرات بسیاری از واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ و ورودش به «کمیته انقلاب اسلامی» دارد.
با شروع جنگ که هرکس به اندازه وسعش، به جبههها کمک میکرد، او نیز به فکر پشتیبانی افتاد. اولین کارش را با تعمیر ماشینهای ارتش در میدان قلعه مرغی تهران آغاز کرد. بعد از آن با حرفهای که در دست داشت و آشنایی به امور فنی و مکانیکی، به همراه چند تن از دوستانش، گروهی را در تهران تشکیل دادند و برای کمک به رزمندگان اسلام عازم جبهه شدند. آنها ماشینآلات، موتور و تجهیزاتی را که دچار نقص فنی میشدند، تعمیر میکردند تا رزمندگان در جبهه دستتنها نمانند.
تعدادی از این نیروها بعد از مدتی وارد سپاه پاسداران شدند، ازجمله رضا نیکآیین. این گروه همچنین کارهای مهم دیگری انجام دادهاند، از قبیل: طراحی بخشی از بدنه خمپاره ۱۲۰ و ۱۶۰ میلیمتری و قایقهای تندرو.
آنها همواره برای تعمیر ماشین آلات «سپاه پاسداران» و «ارتش» دست به آچار بودند و از هیچ کمکی کوتاهی نمیکردند.* کتاب «لشکر آچار به دست» شامل خاطرات رضا نیکآیین، یکی از نیروهای فنی در ستاد پشتیبانی جنگ تحمیلی،به قلم «سعید علامیان» تدوین و با مشارکت «سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج» و «بسیج اصناف» منتشر شده است.

« سوت نازک و تیز خمپاره، آسمان بالای سرشان را مثل حباب نیم دایره ای شکافت و برای صدم ثانیه ساکت شد. در همین صدم ثانیه، خوابیدند روی زمین و دست ها را قلاب کردند پس سرشان. هنوز نفس خارج شده از دهان شان به خاک نرسیده بود که صدای انفجار چهار ستون بدن شان را لرزاند.
این بار، خیلی نزدیک زدند. بیخ گوش شان. توده ای غلیظ از گرد و خاک، به سرعت پخش شد و همه جا را پر کرد. یکی دو نفر، سرشان را بالا آوردند.
سوت نیمدایره ای دیگری آمد و ثانیه ای بعد، خمپاره ای دیگر. باز هم نزدیک تر … »
هشت داستان کوتاه کتاب «فریدون، مرد میدون»، اگرچه در فضایی سال ها پس از جنگ تحمیلی اتفاق می افتد اما با تکنیک نویسنده ی اثر، ما با فضای جنگ همذات پنداری می کنیم و همراه با قهرمانان داستان از شهر به خط مقدم و از خط مقدم، گاهی به خارج از مرزها می رویم و برمی گردیم.
بکارگیری مولفه های بومی، تلاش در سهیم کردن خواننده در زیست بوم قهرمانان، سادگی و صداقت زبان ، دوری از قهرمان پروری های دور از ذهن و برانگیختن حس نوستالژی در مخاطب فارسی زبان، از جذابیت ها و تکنیک هایی است که نیما حسن بیگی، نویسنده ی اثر، در نگارش داستان های کتاب، بهره برده است.
نگارنده و قهرمانانش، سال ها و کیلومترها از جنگ دورند اما جنگ، جای پایش را نمی تواند پاک کند. جنگ، زنده است و در زیستی اجتناب ناگزیر دارد خودش را بازی می دهد.
همین مولفه ها سبب شده تا «فریدون مرد میدون» کتابی خواندنی و شنیدنی شود. از دسته ی کتاب های دفاع مقدس.
نقد از آسیه حیدری شاهی سرایی

نامه رسانی که از جبهه برگشته بود، دلش نمیخواست دوباره به جبهه برگردد و زن و بچه اش را رها کند. او که کارمند متعهدی بود، یک روز نامهای را که از جبهه آمده بود، به نشانی روی پاکت برد و وقتی در زد با پیرمردی نابینا مواجه شد.
پیرمرد وقتی فهمید نامهای از پسرش «یوسف» رسیده گفت: ای نامرد پسر! نامه رسان اول فکر کرد با اوست، اما بعد که پیرمرد او را غرق بوسه کرد، فهمید پسر خودش را آنطور خطاب کرده است.
پستچی نامه را به دستش داد و دید پیرمرد بعد از بوسیدن نامه انگار خواهشی دارد؛ صبر کرد تا زبان بگشاید. پیرمرد از او خواست تا نامه را برایش بخواند و بعد پاسخ نامه را برایش بنویسد و به نشانی فرزندش در جبهه پست کند؛ و این گونه بود که رابطه مرد پستچی و پیرمرد شکل تازهای به خود گرفت تا اینکه روزی .

در ایام ماه مبارک رمضان، دو پسرعموی کم سن و سال، به نام های «کریم» و «رحیم»، در «جزیره مجنون» همرزم میشوند. کریم که پیش از این، گروههای اطلاعات و شناسایی را همراهی کرده است، در بخشهای مختلف، گیاهانی یافته که به شکل معمول در این منطقه نباید رشد کنند و فکر میکند که این باید نشانهگذاری نیروهای بعثی باشد. «ابراهیم» دستیار «حاج خلیل» و کریم منطقه را جستوجو میکنند تا با یافتن نقطههای نشانهگذاری شده درباره حمله بعثیها به نتیجه مشخصی برسند.
از سویی «محسن» به «امیر» آموزش غواصی میدهد و متوجه میشود که امیر مدت زمان بسیاری میتواند نفس را در ریههایش حبس کند. معلوم نیست بعثیها چه نقشهای دارند؛ اما ابراهیم و کریم به این نتیجه میرسند که با جابهجایی هدفمند همین نشانهها میتوانند تمام عملیات بعثیها را خراب کنند. اما این کار، راحت نیست. در همین احوال ابراهیم و محسن و کریم اسیر میشوند..

دکتر «محسن پیران» نامهی امیر را میخواند: «به دستهای توانمند تو در جراحی ایمان دارم. با این دستها میتوانی خیلی کارها انجام و جانهایی را نجات دهی. من تمام کارها را انجام دادهام؛ یاعلی بگو و شروع کن.»
بعد از خواندن نامه، اشک در چشمهای محسن جمع میشود. روز بعد، محسن به بیمارستانی که امیر گفته میرود. قرار است او به جای امیر در بیمارستان مشغول به کار شود.
بعد از مدتی، امیر را به همان بیمارستان منتقل میکنند. امیر زخمی شده و ترکشی در نزدیکی قلبش فرورفته است.
قبل از عمل جراحی، امیر به خاطر دردسری که برای محسن درست کرده است، از او حلالیت میخواهد؛ اما محسن نهتنها این را دردسر نمیداند، بلکه با تمام وجود برای مسئولیتی که امیر به دوشش گذاشته، تلاش میکند….

از پنج سالگی همراه پدر و برادرانم که همگی ورزشکار و اهل زورخانه بودند، به ورزش رو آوردم. برادرانم بسیار تشویقم میکردند و میگفتند که من استعداد زیادی هم در ورزش باستانی و هم در انواع شیرینکاری دارم. از همان موقع ورزش را شروع کردم. تا اینکه در یک مراسم رسمی که کله گندههای زیادی هم آمده بودند، توانستم هنری را که بلد بودم، به نمایش بگذارم. مثلاً در سه دقیقه، سیصد دور چرخ زدم که تا آن موقع کسی در سن و سال من نتوانسته بود، انجامش دهد و به همین خاطر بازوبند پهلوانی را به من دادند.
در شیرینی این پیروزی غرق بودم که متوجه شدم پدرم با آدمهای جدیدی رفت و آمد پیدا کرده است. خیلی زود فهمیدم که پدرم علیه «محمدرضا شاه پهلوی» مشغول فعالیت است و برای اولینبار همانجا بود که اسم «امام خمینی» را از زبان پدرم شنیدم. دلم میخواست من هم کاری که شایسته یک پهلوان با بازوبند پهلوانی است، انجام دهم. پس یک نامه برای امام نوشتم که تا آنموقع نمیشناختمش و در آن نامه نوشتم برای طرفداری از او و اعتراضش به شاه از همهی عنوانهایم گذشتم و دیگر در هیچ فعالیت ورزشی شرکت نمیکنم. نامه را در روزنامه اطلاعات آن زمان چاپ کردم. چند ماه بعد انقلاب مردم پیروز شد و امام به ایران بازگشت.
هنوز شیرینی پیروزی انقلاب زیر زبانمان بود که جنگ شروع شد و من هم مثل هر جوان دیگری دوست داشتم به جنگ بروم و کاری برای سرزمینم انجام دهم. اما به خاطر سن و سال کمی که داشتم، اجازه اعزام نمیدادند. تا اینکه قرار شد پدرم به همراه تعدادی از ورزشکارهای باستانی به جبهه بروند و برای رزمندهها مراسم اجرا کنند. این برای من فرصت خوبی بود که فضای جبهه را تجربه کنم. در آنجا توانستم برنامههای زیادی را برای رزمندگان اجرا کنم و ذرهای برای آنها مفید باشم. وقتی از آن مراسم بر میگشتیم، فهمیدم که یک تکه از من در آنجا جا مانده است!

این کتاب با زبانی ساده، بزرگمردی از شیرمردان تاریخ این مرزوبوم را توصیف کرده است. امید که چراغ حضورشان در دلمان، روشنیبخش راهمان باشد. جملهی معروف شهید ابراهیم هادی این است: «مشکل کارهای ما این است که برای رضای همه کار میکنیم، جز خدا.»
پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبههی گیلانغرب است.
شهید هادی در یکم اردیبهشت سال ۱۳۳۶ دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پرفرازونشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، در تاریخ بیست و دوم بهمن سال ۶۱، به شهادت رسید. همانطور که از خداوند میخواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند.
با سپاس از انتشارات شهید ابراهیم هادی که این کتاب را برای گویا شدن در اختیار گروه کتاب گویا، ایران صدا قرار دادند.

«حاجی» به بچهها قول میدهد که حتما برگردد و نگذارد تا آنها به دست دشمن بیفتند. اما او اسیر میشود و سالها بعد، از اینکه نتوانسته بچهها را نجات دهد و یا حتی بعد از سالها جنازه آنها را بیابد، آشفته است. «راحله»، همسرش، راضی به رفتن وی به آن منطقه نیست. «رضا»، برادر راحله، هم با وجود تمام اصرارهای حاج نصرت نمیتواند محل جنازههای بچهها را پیدا کند. ولی حاج نصرت معتقد است که گروههایی که برای تفحص میروند، کار خود را به درستی انجام نمیدهند. او اصرار دارد که باید خودش به کمک چند نیرویی که فقط بتوانند مینهای آن منطقه را خنثی کنند، به دنبال بچهها برود. ولی رضا و راحله مخالفاند و مانع رفتن حاجی میشوند.
حاج نصرت که از رضا ناامید شده است، به سراغ دوستش «رحمان» می رود که متخصص خنثی کردن مین بوده و اکنون در آسایشگاه زندگی میکند. حاج نصرت از رحمان کمک میخواهد تا برای خنثی کردن مینهای منطقه و یافتن بچهها همراهش برود. رحمان با وجود حال بدش قبول میکند. حاج نصرت برای گمراه کردن راحله به او میگوید که به یک سفر زیارتی به مشهد میرود تا با خودش خلوت کند و به این ترتیب مخفیانه همراه رحمان راهی منطقه میشوند تا به دنبال جنازه بچهها بروند.
*”همین جاست” به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رسیده است.

روسری و مانتوی زینب پر از خاک بود، صورتش سرخ شده بود، مادر با تعجب پرسید: «چیزی شده زینب جون؟ چرا اینقدر نامرتبی؟»
زینب چیزی نگفت. خواهرش بغض کرده بود: «او حسابی بحث کرد و بعد با زینب درگیر شد».
مادر با تعجب پرسید: «کی؟»
شهلا گفت:«نمیدونم، فقط بین حرفهاش از کمونیست و مجاهدین خلق دفاع میکرد و به امام خمینی توهین می کرد.»
مادر دلش آشوب شد، سرش گیج رفت، اسم زینب وارد لیست سیاه منافقین شد.
منافقان در اول فروردین سال ۱۳۶۱ هنگام برگشت از مسجد، زینب را ربودند و …… r>
پیکر زینب همراه با پیکر ۱۶۰ شهید عملیات فتحالمبین تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان، زیر درخت کاج، به خاک سپردند.
*کتاب «راز درخت کاج: خاطرات مادر شهید زینب کمایی» نوشته ی معصومه رامهرمزی، برگرفته از داستانی واقعی است. این کتاب را انتشارات شاهد چاپ و منتشر کرده است.



