


میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر را به همه مادران تبریک و تهنیت میگوئیم . امیدواریم این مجموعه بی نظیر مورد پسند شما عزیزان واقع شود . (بیشتر…)

سامی یوسف، که مضامین انسانی و مقدس اسلام را به زبانهای انگلیسی، عربی و فارسی می خواند، در این کلیپ زیبا به مفهوم والای مادر پرداخته است.

از پنج سالگی همراه پدر و برادرانم که همگی ورزشکار و اهل زورخانه بودند، به ورزش رو آوردم. برادرانم بسیار تشویقم میکردند و میگفتند که من استعداد زیادی هم در ورزش باستانی و هم در انواع شیرینکاری دارم. از همان موقع ورزش را شروع کردم. تا اینکه در یک مراسم رسمی که کله گندههای زیادی هم آمده بودند، توانستم هنری را که بلد بودم، به نمایش بگذارم. مثلاً در سه دقیقه، سیصد دور چرخ زدم که تا آن موقع کسی در سن و سال من نتوانسته بود، انجامش دهد و به همین خاطر بازوبند پهلوانی را به من دادند.
در شیرینی این پیروزی غرق بودم که متوجه شدم پدرم با آدمهای جدیدی رفت و آمد پیدا کرده است. خیلی زود فهمیدم که پدرم علیه «محمدرضا شاه پهلوی» مشغول فعالیت است و برای اولینبار همانجا بود که اسم «امام خمینی» را از زبان پدرم شنیدم. دلم میخواست من هم کاری که شایسته یک پهلوان با بازوبند پهلوانی است، انجام دهم. پس یک نامه برای امام نوشتم که تا آنموقع نمیشناختمش و در آن نامه نوشتم برای طرفداری از او و اعتراضش به شاه از همهی عنوانهایم گذشتم و دیگر در هیچ فعالیت ورزشی شرکت نمیکنم. نامه را در روزنامه اطلاعات آن زمان چاپ کردم. چند ماه بعد انقلاب مردم پیروز شد و امام به ایران بازگشت.
هنوز شیرینی پیروزی انقلاب زیر زبانمان بود که جنگ شروع شد و من هم مثل هر جوان دیگری دوست داشتم به جنگ بروم و کاری برای سرزمینم انجام دهم. اما به خاطر سن و سال کمی که داشتم، اجازه اعزام نمیدادند. تا اینکه قرار شد پدرم به همراه تعدادی از ورزشکارهای باستانی به جبهه بروند و برای رزمندهها مراسم اجرا کنند. این برای من فرصت خوبی بود که فضای جبهه را تجربه کنم. در آنجا توانستم برنامههای زیادی را برای رزمندگان اجرا کنم و ذرهای برای آنها مفید باشم. وقتی از آن مراسم بر میگشتیم، فهمیدم که یک تکه از من در آنجا جا مانده است!

این کتاب با زبانی ساده، بزرگمردی از شیرمردان تاریخ این مرزوبوم را توصیف کرده است. امید که چراغ حضورشان در دلمان، روشنیبخش راهمان باشد. جملهی معروف شهید ابراهیم هادی این است: «مشکل کارهای ما این است که برای رضای همه کار میکنیم، جز خدا.»
پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبههی گیلانغرب است.
شهید هادی در یکم اردیبهشت سال ۱۳۳۶ دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پرفرازونشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، در تاریخ بیست و دوم بهمن سال ۶۱، به شهادت رسید. همانطور که از خداوند میخواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند.
با سپاس از انتشارات شهید ابراهیم هادی که این کتاب را برای گویا شدن در اختیار گروه کتاب گویا، ایران صدا قرار دادند.


«حاجی» به بچهها قول میدهد که حتما برگردد و نگذارد تا آنها به دست دشمن بیفتند. اما او اسیر میشود و سالها بعد، از اینکه نتوانسته بچهها را نجات دهد و یا حتی بعد از سالها جنازه آنها را بیابد، آشفته است. «راحله»، همسرش، راضی به رفتن وی به آن منطقه نیست. «رضا»، برادر راحله، هم با وجود تمام اصرارهای حاج نصرت نمیتواند محل جنازههای بچهها را پیدا کند. ولی حاج نصرت معتقد است که گروههایی که برای تفحص میروند، کار خود را به درستی انجام نمیدهند. او اصرار دارد که باید خودش به کمک چند نیرویی که فقط بتوانند مینهای آن منطقه را خنثی کنند، به دنبال بچهها برود. ولی رضا و راحله مخالفاند و مانع رفتن حاجی میشوند.
حاج نصرت که از رضا ناامید شده است، به سراغ دوستش «رحمان» می رود که متخصص خنثی کردن مین بوده و اکنون در آسایشگاه زندگی میکند. حاج نصرت از رحمان کمک میخواهد تا برای خنثی کردن مینهای منطقه و یافتن بچهها همراهش برود. رحمان با وجود حال بدش قبول میکند. حاج نصرت برای گمراه کردن راحله به او میگوید که به یک سفر زیارتی به مشهد میرود تا با خودش خلوت کند و به این ترتیب مخفیانه همراه رحمان راهی منطقه میشوند تا به دنبال جنازه بچهها بروند.
*”همین جاست” به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رسیده است.

روسری و مانتوی زینب پر از خاک بود، صورتش سرخ شده بود، مادر با تعجب پرسید: «چیزی شده زینب جون؟ چرا اینقدر نامرتبی؟»
زینب چیزی نگفت. خواهرش بغض کرده بود: «او حسابی بحث کرد و بعد با زینب درگیر شد».
مادر با تعجب پرسید: «کی؟»
شهلا گفت:«نمیدونم، فقط بین حرفهاش از کمونیست و مجاهدین خلق دفاع میکرد و به امام خمینی توهین می کرد.»
مادر دلش آشوب شد، سرش گیج رفت، اسم زینب وارد لیست سیاه منافقین شد.
منافقان در اول فروردین سال ۱۳۶۱ هنگام برگشت از مسجد، زینب را ربودند و …… r>
پیکر زینب همراه با پیکر ۱۶۰ شهید عملیات فتحالمبین تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان، زیر درخت کاج، به خاک سپردند.
*کتاب «راز درخت کاج: خاطرات مادر شهید زینب کمایی» نوشته ی معصومه رامهرمزی، برگرفته از داستانی واقعی است. این کتاب را انتشارات شاهد چاپ و منتشر کرده است.

در این مستند، تصاویری اختصاصی از محمد ضیف، فرمانده کل گردانهای قسام، قبل از حمله هفتم اکتبر و حین برنامهریزی برای این عملیات بزرگ به نمایش گذاشته شده است.

«فاطمه» در دوران دانشگاه خواستگاری به نام «ایرج قهرمانی» دارد، اما بهعلت اینکه وضعیت و موقعیت اجتماعیاش به آنها نمیخورد، به خواستگاریِ پسرخالهاش جواب مثبت میدهد. فاطمه و فرهاد قصد دارند برای ادامهی تحصیل از ایران بروند که جنگ آغاز میشود.
با شروع جنگ، فاطمه تصمیم میگیرد که بماند و مجروحان جنگی را درمان کند. اما فرهاد موافق تصمیم او نیست و همچنان قصد مهاجرت دارد.




«مظفر صبحدم» در هنگام جنگهای داخلی با فرمانده خود در خانه کوچکی محاصره میشوند و امکان فرار هردو نفر وجود ندارد؛ بنابراین مظفر تصمیم میگیرد بماند و در برابر نیروهای دشمن مقاومت کند تا یعقوب صنوبر بتواند فرار کند. بعد از این اتفاق، مظفر اسیر میشود و به مدت ۲۱ سال در صحرا زندانی میشود.
مظفر صبحدم در ۲۲ سالگی اسیر شد و وقتی که در زندان بود فقط فرماندهاش، یعنی یعقوب صنوبر به او نامه مینوشت. نامههای امیدبخشی که در آن به او وعدهی زندگی در زیباترین قصر جهان را میداد، اما تنها چیزی که مظفر به آن اهمیت میداد، پسرش «سریاس» بود. درواقع تنها دلیل زنده ماندن او و تحمل زندان، دیدن دوباره پسرش بود.
در ادامه یعقوب صنوبر، مظفر را از زندان آزاد میکند، اما به هنگام آزادی به او میگوید که در بیرون از زندان همه تو را از یاد بردهاند و دنیای بیرون فاسد شده است و همه دچار بیماریاند و تو نباید روح پاک خودت را دوباره به دست دنیای خارج بدهی و آن را آلوده کنی. ولی مظفر صبحدم شوق دیدار پسرش را دارد؛ بنابراین از دست فرمانده خود فرار میکند و …

محمدعلی آقامیرزایی در این کتاب، داستان زندگی «شهید حاج کاظم نجفی رستگار» را از بدو تولد تا شهادت روایت میکند و این روایتها را با نقل قولهایی از خانواده، دوستان و همرزمان شهید درهم میآمیزد.
حاج کاظم نجفی رستگار، در سال ۱۳۳۹ در شهرری به دنیا آمد و در مکتب بزرگانی چون شهید «دکتر چمران» و «حاج احمد متوسلیان» تربیت شد. او در دوران دفاع مقدس فرماندهی یکی از گردانهای تیپ رسولالله (ص)، فرماندهی گردان میثم لشگر ۲۷ بعثت و همچنین تیپ دوم سپاه تهران (تیپ سیدالشهدا) را به عهده داشت.
حاج کاظم نجفی رستگار در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر به شهادت رسید.
*رستگاری در جزیره، نویسنده: محمدعلی آقامیرزایی، نشر شاهد.





