


او دلیل دیرآمدنش را تعریف می کند که چطور مجبور شده با روستاییان علیه نوکران خان بجنگد و سرانجام توسط یکی از آدمهای خان شناسایی شده است. در این میان خانواده «عبدالحسین» برای در امان ماندن از انتقام خان، چاره ای جز ترک شبانه روستای محل اقامتشان و رفتن به شهری ناشناس ندارند…
عبدالحسین برونسی (زاده ۳ شهریور ۱۳۲۱، روستای گلبوی کدکن توابع تربت حیدریه – درگذشت ۲۳ اسفند ۱۳۶۳ عملیات بدر، شرق دجله) یکی از فرماندهان ایران در جنگ ایران و عراق بود.
او پس از چند بار تغییر شغل نهایتا به شغل بنایی روی آورد و تا هنگام پیوستن به سپاه این شغل را ادامه داد. او همچنین از فعالان سیاسی مخالف حکومت پهلوی بود که چند بار توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد و نهایتا حکم اعدامش صادر گردید، اما با وقوع انقلاب حکم اجرا نشد.
شهید عبدالحسین برونسی درباره یکی از موارد دستگیریاش میگوید:
در زندان به قدری جای ما تنگ بود که به نوبت چند نفر میخوابیدیم و چند نفر دیگر میایستادیم. ما را شکنجه میکردند. دور ما را گرفتند یک مسلسل را به پشتم گذاشتند دیگری را روی سینهام و یکی هم سیلی میزد و میگفت: پدر سوخته بگو دوستان شما چه کسانی هستند. گفتم: من هیچ دوستی ندارم تک و تنها هستم، یکی از آنها گفت: نگاه کن پدر سوخته را هرچه کتک میزنیم رنگش تغییر نمیکند. میگفتند: تو را میکشیم، میگفتم: بکشید. به دهانم میزدند هر دندانی که میافتاد میگفتند. پدر سوخته دندانهایش دارد میریزد و کسی را لو نمیدهد.
او پس از انقلاب به سپاه پیوست و در آغاز جنگ راهی جبهه شد. عبدالحسین در این دوران مسئولیتهای مختلفی داشت که آخرین آن فرماندهی «تیپ هجدهم جوادالائمه (ع) » بود که در سال ۱۳۶۳ طی عملیات «بدر» در شرق دجله کشته شد. او ۵ سال همزمان با کار به تحصیل علوم اسلامی نیز میپرداخت.
به دلیل رشادتها و گروهانش در جنگ، رسانههای عراقی نیر بارها با خشم از او یاد کرده و صدام برای سر او جایزه تعیین کرده بود. «گردان بلال» با فرماندهی وی در جریان عملیات «والفجر ۳» سپاه موفق به تصرف «ارتفاعات کله قندی» و به اسارت گرفتن سرهنگ «جاسم یعقوب» داماد و پسرخاله صدام شد. در وصیت نامه وی آمدهاست:
«آنچه که میگویم از صمیم قلب است و با چشم باز این راه را پیمودهام و ثابت قدم ماندهام ؛ امیدوارم این قدمهایی که در راه خدا برداشتهام، خداوند آنها را قبول درگاه خودش قرار دهد و ما را از آتش جهنم نجات دهد.
فرزندانم، خوب به قرآن گوش کنید و این کتاب آسمانی را سرمشق زندگیتان قرار بدهید. باید از قرآن استمداد کنید و باید از قرآن مدد بگیرید و متوسل به امام زمان باشید. همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پنهانی نکند.»


شامل 682 سخنرانی صوتی در 40 موضوع

نویسنده در روایت داستان تا جایی پیش میرود که کمکم متوجه میشود شخصیتهای قصهاش بسیار شبیه به آدمهای اطراف او هستند. او در مهمانخانهای در دزفول اقامت دارد. نویسنده در این ماجرا کارکنان بیمارستان «پایگاه شکاری دزفول» را توصیف میکند که در سالهای جنگ درگیر اتفاقات زیادی در بیمارستان میشوند.
«مسعود دادرس» پزشک جوانی است که تازه از پاریس برگشته و در بیمارستان به مجروحان رسیدگی میکند. او به درمان پسری به نام «کاوه» میپردازد که قرار است پایش را قطع کنند اما کاوه اصرار دارد که این اتفاق نیفتد. او بعد از جراحی، به مسعود حس خوبی ندارد و تا مدتی او را مقصر میداند. «نرگس» خواهر کاوه و از امداد گران هلال احمر است. او به دیدن برادرش میآید و در این ماجرا بین نرگس و دکتر جوان ارتباط عاطفی برقرار میشود…..

در آستانه عملیاتی گسترده برای آزادسازی خرمشهر، قرار است که تعدادی از تانکها و نفربرهای یکی از قرارگاهها توسط یک پل متحرک که در اصطلاح محلی به آن «دبه» میگویند، از کاروان عبور داده شود. اما پیش از این نقل و انتقال، در یک شب تاریک جسد «نادر» که هدایتکننده دبه است، داخل کابین دبه پیدا میشود. «مجید» و «مجتبی» که از فرماندهان قرارگاه هستند، به تصور این که قایق گشتی عراقیها به صورت تصادفی از آن مسیر عبور کرده و ناصر را به شهادت رساندهاند، جسد او را به پشت جبهه انتقال میدهند.
در همین زمان و درست در گرماگرم عملیات و ماجراهای آن، پای دو افسر پلیس اداره آگاهی هم به ماجرا کشیده میشود. آنها مدارکی را کشف کردهاند که نشان میدهد ناصر، نه به دست عراقیها بلکه توسط شخصی که بسیار به او نزدیک بوده به قتل رسیده است. آنها تحقیقات خودشان را با سؤالاتی از مجید و مجتبی شروع کرده و تا محل سکونت ناصر ادامه میدهند. بعد به خرمشهر که حالا آزاد شده بر میگردند تا دوباره با مجید و مجتبی صحبت کنند. اما در خرمشهر همچنان درگیری است. عراقیها از سمت شلمچه، پاتک سنگینی زدهاند و شدت درگیری به قدری زیاد است که دو افسر پلیس، خودشان را در یک قدمی مرگ احساس میکنند. آنها به هر شکلی که هست، خطرها را پشت سر گذاشته و موفق میشوند که از مهلکه جان سالم به در ببرند و ادامه تحقیقات را به پس از برقراری آرامش کامل در خرمشهر موکول میکنند.
در همین حال، تهاجمی گسترده به سمت شلمچه که عراقیها نیروهای خود را در آنجا متمرکز کردهاند، آغاز میشود. نیروهای عراقی وحشتزده از گستردگی عملیات، مجبور به عقبنشینی شده و در این بازگشت، تعداد زیادی کشته و اسیر به جا میگذارند. در این بین، دو مأمور افسر آگاهی هم فرصت را از دست نمیدهند و تحقیقات خودشان را ادامه میدهند و در کمال بهت و حیرت میفهمند که قاتل ناصر، شخصی است که هرگز حتی به ذهنشان هم خطور نمیکرده است.

عملیات رزمندگان ایرانی به دلیل پاتک دشمن به تعویق افتاده است. «صابر» از طراحان عملیات میخواهد با «ایمان» که تخریبچی است، برای شناسایی مجدد به منطقه عملیاتی بروند. اما ایمان به خاطر همسر باردارش از این کار کنار گذاشته میشود. در نتیجه صابر به تنهایی اعزام میشود. پس از گذشت چند ساعت صابر برنمیگردد و تنها گزینه موجود برای ادامه این کار ایمان است. اما فرمانده نمیتواند با اعزام او موافقت کند تا این که ایمان با اصرار بسیار به همراه برادرش «سلمان» عازم منطقهای خطرناک میشوند.
در سوی دیگر کوچه خانه پدری ایمان توسط هواپیماهای عراقی بمباران شده و همسر ایمان به خاطر شوک روحی ناشی از بمباران دچار زایمان زودرس میشود. همسرش بنا به توصیه شوهرش نام نوزاد را «دلارام» میگذارد و در انتظار بازگشت ایمان است.
ایمان و سلمان وارد منطقهای پر از مین شدهاند و تصمیم میگیرند به عقب بازگشته و خبر وجود میدان مین را به گردان اطلاع بدهند. اما در همین حال باید مینها را نیز خنثی کنند که ناگهان …


«سید حسین علمالهدی» فرزند «سید مرتضی علمالهدی» متولد اهواز است. وی از فعالان قبل و بعد از انقلاب اسلامی ایران و فرمانده سپاه هویزه در آغاز جنگ ایران و عراق بود. علمالهدی در سن ۲۲ سالگی در «عملیات نصر یا هویزه» به شهادت رسید.
در سال ۱۳۵۴ «حسین علمالهدی» و تعدادی از دوستانش به دلیل فعالیتهای مذهبی توسط ساواک دستگیر و به زندان منتقل میشوند. او باوجود شکنجههای فراوان پاسخی به سؤالات بازجوهایش نمیدهد. او تمام زندگیاش را وقف فعالیتهای انقلابی کرده است. در سال ۱۳۵۶ به مشهد مقدس میرود. در این شهر «حجت الاسلام خامنه ای» و «حجت الاسلام هاشمی نژاد» با جذب دانشجویان و طلاب جوان سعی دارند فضای خفقان شهر مشهد را از بین ببرند و حسین با رهنمودهای ایشان حضوری مؤثر در مقابله با جریانهای انحرافی در دانشگاهها دارد.
بعد از مدتی به اهواز بازگشته و به فعالیتهای خود ادامه میدهد. انقلاب به پیروزی رسیده است. حسین کانون نشر فرهنگ اسلامی را در اهواز راهاندازی میکند. به نهجالبلاغه عشق میورزد و درباره «ولایت فقیه» پژوهشهای زیادی میکند. مدتی نمیگذرد که عراق تحرکاتی را علیه ایران در خطوط مرزی آغاز میکند. او در تلاش است اسناد و مدارکی را که دالّ بر عملکرد بد و هدفمند «تیمسار مدنی» است به مسئولان در تهران و در نهایت به اطلاع امام خمینی (ره) برساند. تانکهای عراقی به بُستان رسیدهاند. او بسیاری از جوانان را بسیج کرده و راهی جبهه میشود. اوضاع در خوزستان هر روز وخیمتر میشود. حجت الاسلام خامنهای و «دکتر چمران» به اهواز میآیند و برای مقابله با ارتش عراق برنامهریزی میکنند …
*انسیه شاه حسینی در سال ۱۳۸۹، فیلمی را با نام زیباتر از زندگی به تهیهکنندگی سعید سیدزاده و با بازی حامد کمیلی، با موضوع زندگانی حسین علم الهدی را ساخت.
این فیلم به عنوان نماینده سینمای دفاع مقدس در سی و یکمین جشنواره فیلم فجر حضور یافت.

ناصر، دانش آموز دبیرستان و در حال گذراندن امتحانات است. یکسالی از مجروح شدن وی در جبهه و بازگشتش به خانه می گذرد اما مدام حال و هوای جبهه در سرش است. دایی اش، علی، به سراغ وی می رود تا او را با خود روانه جبهه های جنوب سازد. خانواده ناصر از رفتن وی نگران هستند، اما نیاز به دفاع از مرز و بوم و پایداری نمی گذارد که ناصر به زندگی روزمره عادت کند؛ به همین سبب به همراه دایی اش به جبهه بازمیگردد و خود را برای عملیات آماده می سازد.
در جبهه ناصر متوجه می شود که در گردان یک که دوستانش هستند، جایی نیست و او باید به گردان دو برود. ناصر که از این موضوع ناراحت است، تصمیم می گیرد به تهران بازگردد، ولی دایی اش موافقت فرمانده را، برای ماندن ناصر در گردان یک، میگیرد.
ناصر بعد از دیدار دوستان قدیمی، به خط مقدم می رود و در طول مدت کوتاهی دوستانش به شهادت می رسند. در حین عملیات، ناصر زخمی می شود و به عقب برمیگردد. با تمام شدن عملیات ناصر به شهر بازمیگردد و دوباره به سراغ درس و کتاب می رود. در آخر، با دریافت تلگرافی از دوستانش در جبهه، خود را آماده ی بازگشت به منطقه می کند.
*سفر به گرای ۲۷۰ درجه به سال ۱۳۷۵ منتشر گردید و جوایزی چون، جایزه بیست سال داستان نویسی، جایزه چهارمین دوره انتخاب کتاب سال دفاع مقدس و جایزه بیست سال ادبیات پایداری، از افتخارات این کتاب است.
همچنین سفر به گرای ۲۷۰ درجه توسط پال اسپراکمن نایب رئیس مرکز مطالعات دانشگاهی خاورمیانه در دانشگاه راتگرز امریکا به انگلیسی ترجمه شده و نخستین رمان ایرانی با موضوع جنگ است که در آمریکا منتشر میشود و تاکنون به زبانهای انگلیسی و ایتالیایی ترجمه شده است.

دکتر سامان صداقت در گذشته درگیر اتفاقی شده که احساس میکند باید زودتر دِینی را به شخصی ادا کند. آن شخص نورالدین عافی است که زمانی دکتر از مداوای او سرباز زده و حالا خودش را مسئول میداند. سامان تصمیم میگیرد هرطور شده برای دیدن نورالدین به تبریز برود؛ اما همسرش مخالف است.
رانندهی آژانسی که با او قرار گذاشته، زیاد عادی به نظر نمیرسد؛ به هر حال با او همسفر میشود. در راه اتفاقهای عجیبی برایش می افتد و او احساس میکند گویا حمید خاکی «راننده ی آژانس»، از ماجرای او و نورالدین باخبر است.
در ادامه مرور خاطرات آغاز میشود و دکتر با خواندن بخشهایی از کتاب به گذشته سفر میکند؛ گذشتهای که وقایع دوران جنگ را بازگو میکند…






مستند دست پنهان / لینک مستقیم دانلود
در خصوص مستند ” دست پنهان ” می توان گفت که درباره تاريخچه ، نتايج قمه زني و نظر مراجع تقليد در اين باره منتشر شده است. این مستند که پژوهشي درباره پيدايش قمه زني در دوره صفويه، سوء استفاده شيعه ستيزان و عوامل تفرقه افکن وهابي از اين موضوع و نيز فتوا و برخورد مراجع و علماي شيعه درباره قمه زدن است.
این مستند در ابتدا به تاريخچه قمه زني و سير تاريخي مبارزه علماي شيعه با انحرافات در عزاداری ها پرداخته است. پس از آن در این مستند به صدور فتوای امام خمینی (ره) در خصوص منع قمه زنی و حمایت های فکری علما و روحانیونی از جمله آیت الله سید محمد باقر صدر و آیت الله مرتضی مطهری، از فتوای امام خمینی (ره) اشاره می کند.
در ادامه به حکم حکومتي آيت الله خامنه ای درباره قمه زني مي پردازد و به صورت اجمالی به چندین فتوا از علمای بنام مانند آیت الله العظمی اراکی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، آیت الله العظمی فاضل لنکرانی، آیت الله العظمی مظاهری، آیت الله نوری همدانی و … در زمینه قمه زنی و به حمایت از حکم و فتوای مقام معظم رهبری پرداخته می شود.
مدت زمان : قسمت اول 19 دقیقه، قسمت دوم 5 دقیقه
کاری از : دفتر فرهنگی فخر الائمة علیهم السلام [به سفارش اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قم]
در آخر نیز با ارايه مدارک و مستنداتي چون عکس ها و ویدئو های منتشر شده در اینترنت از چند قمه زنی در عراق و برخی کشورهای اروپایی به سوء استفاده وهابیون و عوامل تفرقه افکن ميان مسلمانان در موضوع قمه زنی اشاره می شود.
پی نوشت : لازم به ذکر است مدت زمانی قبل از تهیه و توزیع مستند ” دست پنهان “، مجموعه مستندی به نام ” حقیقت مظلوم ” به حمایت، ترویج و اشاعه قمه زنی پرداخته بود که در سطح جامعه نیز توزیع و پخش شده بود. در قسمت دوم مستند ” دست پنهان ” پاسخ شفاف و کوتاهی به یک نمونه از خلاف گویی ها در مستند ” حقیقت مظلوم ” ارائه می گردد. (بیشتر…)

در اردوگاه اسیران ایرانی، در نزدیکی شهر تکریت عراق، «روح الله» درپی نقشهای است که «حسین» قبل از شهادت، آن را طراحی کرده است. روح الله برای پیدا کردن نقشه، وسایل «رسول» را به هم میریزد، اما چیزی دستگیرش نمیشود. «نقید فاضل» معاون اردوگاه، بعد از شهادت حسین وضع اردوگاه را چندان آرام نمیبیند و به نیروهای خودش هشدار میدهد که آماده مقابله با واکنش اسیران ایرانی باشند.
«اکبر» و روح الله برای اجرای مقاصدی که در نظر دارند، اردوگاه را در مواقع مناسب، برای شناسایی کامل، با قدمهای خود اندازه میگیرند. ازطرفی روحالله، به خاطر این که حسین در آخرین لحظه حیات، فقط نام «منصور» را به زبان آورد، به سراغ او میآید و منصور هم از ارتباطش با حسین و وظیفه خودش که فراهم کردن شلنگهای سرم بوده، صحبت میکند.
ازطرفی رسول نقشه را به روح الله و اکبر داده و «محمد» را در جریان قرار میدهد. روح الله و اکبر، شبانه، نزد محمد میروند و برنامه خود را براساس نقشه حسین، برای محمد شرح میدهند و ادامه کار را مبنی بر موافقت کامل محمد میدانند. محمد هم به دلیل عجول بودن اکبر از آنها میخواهد که چند روزی به او مهلت دهند.
شب اجرای نقشه، رضا در آسایشگاه همه را سرگرم کرده و سروصدا به راه میاندازد و اکبر و روح الله از فرصت استفاده میکنند و از آسایشگاه بیرون میزنند و آنجا با مشکلات فراوان، شلنگهای سرم را در داخل تانکر آب تصفیه شده مخصوص نیروهای عراقی قرار میدهند تا بتوانند آب سالم را به دیگر اسیران برسانند، اما به محض اینکه جلوی در آسایشگاه میرسند، صدای آژیر خطر بلند میشود. «نقید فاضل» تونل مرگی آماده کرده و از روح الله و اکبر میخواهد که از آن بگذرند. روح الله به دلیل ضربههایی که در تونل مرگ به او اصابت میکند، چندین روز حال مناسبی ندارد و رسول هم با استفاده از آب آلوده شدیداً بیمار میشود.

باشگاه افسران سنندج محل تجمع نیروهای سپاهی، ارتشی و پیشمرگان مسلمان کُرد در مقابله با گروهکهای ضدانقلاب در استراتژیکترین نقطه شهر در سال ۵۸ بود. در این سال شهر سنندج به عنوان مرکزیت استان کردستان، بخشهایی از استان کرمانشاه و استان آذربایجان غربی به تصرف ضدانقلاب درآمد. تعدادی از پاسداران، نیروهای ارتش و پیشمرگان مسلمان کُرد با تصرف سنندج توسط ضدانقلاب، در باشگاه افسران به دلیل اشرافیت به منطقه مستقر شدند و دفاعشان از این نقطه شروع شد.
نیروهای ضد انقلاب وقتی متوجه شدند که نقطه حساس و تعیینکنندهای را از دست دادند، همه توان و تلاششان را اطراف این مقر متمرکز کردند و نزدیک به ۲ هزار نیروی ضدانقلاب در این نقطه جمع شدند تا این مکان را از دست رزمندهها خارج کنند.




