



سرهنگ «ستاری» که به تازگی فرماندهی نیروی هوایی را بر عهده گرفته است، از سرگرد «حبیب والا» میخواهد تا با او به آشیانه هواپیماهای اسقاطی برود؛ اما از این پیشنهاد منظوری دارد و در آشیانه پیشنهاد مهمی به سرگرد والا میدهد.
او از سرگرد والا میخواهد تا ساخت اولین هواپیمای سبک ترابری با نام «پرستو» را آغاز کند. سرگرد والا با توجه به سختی کار و شرایط جنگ و تحریم در کشور و نبودِ امکانات، این کار را غیرممکن میداند و از سرهنگ منصوری میخواهد تا به او فرصت فکر کردن بدهد.
حبیب بر سر دو راهی رد یا قبول پیشنهاد قرار میگیرد؛ اما به تدریج و با صحبتهایی که با دوست خود «مسعود» و سرهنگ «شرفی»، مسئول بازسازی هواپیماهای «سی ۱۳۰»، میکند پی میبرد که سرهنگ ستاری سابقه درخشانی در انجام کارهای سخت و دشوار دارد، پس او میتواند روی حمایت های سرهنگ حساب کند؛ بنابراین پیشنهاد فرماندهاش را قبول میکند و مشغول فراهم کردن مقدمات کار میشود.
با شروع کار دشواریهای ساخت اولین هواپیمای ساخت داخل مشخص میشود که هر کدام از آنها با درایت سرهنگ ستاری حل میشود، اما هنوز تا پرواز پرستو راه بسیاری باقی است؛ پرستو اندک اندک برای پرواز آماده میشود، اما…


ادبیات دفاع مقدس، نوعی از ادبیات انقلاب است. این ادبیات به داستانهای کوتاه نیز پرداخته است.
در این مجموعه تعدادی اثر منتخب از داستانهای کوتاه انقلاب، با موضوعاتی مانند جنگ و تظاهرات، اعتصابهای مردمی و … را می شنوید.
نام داستانها به همراه اسامی نویسنده ها :
داستان اول تفنگ نوشته محمدرضا بایرامی
داستان دوم سرخ چون سنگفرش خیابان پانزده خرداد نوشته علی الله سلیمی
داستان سوم شرکت در یک قتل دسته جمعی نوشته تیمور آقا محمدی
داستان چهارم سرباز سفید نوشته مجید پورولی
داستان پنجم عکس روی درخت نوشته ابراهمیم حسن بیگی
داستان ششم برای تو اسماعیل نوشته فریدون عموزاده خلیلی
داستان هفتم برگردیم گل محمدی بچینیم نوشته جلال وفا
داستان هشتم اسم رمز نوشته ابوالفضل مروی
داستان نهم هفده بعلاوه سه نوشته اکبر خلیل
داستان دهم خشتهای سیاه حیاط آقا سید نوشته وحید آقا کرمی
داستان یازدهم مرد بالای پله ها نوشته مریم محمدی
داستان دوزادهم مسافر نوشته احمد غلاوند
داستان سیزدهم نوشته روی دیورا نوشته سید ناصر هاشمی
داستان چهاردهم استوار ایوبی نوشته ابراهیم حسن بیگی


شامل 151 سخنرانی صوتی

. من و دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهیم، تصمیم گرفتیم مخفیگاه آنها را پیدا کنیم.
یک روز، به طور اتفاقی، متوجه شدم که یکی از آنها در آبانبار قدیمی شهر پنهان شده است. من مخفیگاه او را کشف کرده بودم و او که چند سالی در خرمشهر کار کرده بود، می توانست تا حدودی فارسی صحبت کند. او به من گفت که قصد دارد به طرف باختران برود و به کمک من احتیاج دارد. پدر من چند وقتی بود که در جبهه مفقود الأثر شده بود و من که منتظر شنیدن خبری از او بودم، مشتاقانه تصمیم گرفتم به اسیر کمک کنم تا بلکه او خبری از پدرم برای من بیاورد.
در این میان مادربزرگم مدام به خانه ی ما می آمد و اصرار داشت که پدر در جبهه شهید شده و مادر باید با پسردایی اش (فرهاد) ازدواج کند. مادربزرگ مادر را تهدید کرد و گفت که اگر این پیشنهاد را نپذیرد، پولی را که بابت رهن خانه به ما داده، پس می گیرد.
بعد از قراری که با اسیر عراقی گذاشته بودم، سراغ قلکم رفتم و پول آن را برداشتم تا برای او بلیت بخرم، اما به من بلیت نفروختند. تصمیم گرفتم شب هنگام، وقتی همه خواب هستند، پول را به دست او برسانم تا برود و خبری از بابا برایم بیاورد….
مختصری درباره نویسنده :
داریوش عابدی در سال ۱۳۳۶ در استان مازندران متولد شد. از جمله فعالیت های او در زمینه نویسندگی میتوان به همکاری با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، واحد ادبیات حوزه هنری، نشریات هنرجویان پیک قصهنویسی حوزه هنری (از شماره ۱۱ به بعد) اشاره کرد. همچنین وی مسئولیت مرکز آفرینشهای ادبی کانون پرورش فکری استان مازندران و مسئولیت چاپ و انتشار برخی از گاهنامههای داستان حوزه هنری را بر عهده داشته است. از این نویسنده کتابهای متعددی چاپ و منتشر شده است و داستان «آن سوی مه» بارها جوایز متعددی را نصیب وی کرده است.

این مستند روایتی از حضور و نقش شهید حامد بافنده در سوریه است.
«حامد بافنده» اول خرداد سال ۱۳۶۶ در مشهد به دنیا آمد. او برای اینکه به سوریه برود به آموختن زبان افغانستانی پرداخت و با نام جهادی «علیرضا امینی» در لشکر فاطمیون حضور یافت و سرانجام روز سوم اردیبهشت سال ۱۳۹۶ همزمان با سالروز شهادت امام موسی کاظم (ع) توسط تروریستهای تکفیری در منطقه (ریف حماء) بر اثر انفجار مین به شهادت رسید و در گلزار شهدای رفسنجان به خاک سپرده شد.
تهیه کننده و کارگردان: ساسان فلاح فر

فرمانده قرارگاه بعد از مطلع شدن از تحرکات دشمن، عدهای را مأمور رساندن مهمات و سلاح به رزمندگان خط مقدم میکند. نیروهای عراقی سعی میکنند مواضع نیروهای ایرانی را بمباران کنند.
براثر این تحرک دشمن، گروهی از بسیجیان در کانالی پناه میگیرند و تلاش میکنند راهی برای رهایی از این موقعیت پیدا کنند؛ اما در آن کانال پنج تن از رزمندگان با کمینی از نیروهای عراقی به شهادت میرسند.
ناصر به همراه دو تن از بسیجیان بازمانده، تصمیم میگیرند از کانال خارج شوند و به سمت آبراهی در نزدیک کانال حرکت کنند که در آنجا متوجه عبور قایقهای عراقی در آبراه میشوند و همهی تلاش خود را میکنند تا با اندک مهماتی که در اختیار دارند جلوی نیروهای بعثی را بگیرند. در حین درگیری، «سالار»، یکی از بسیجیان دلاور، به شهادت می رسد و رزمنده نوجوان به اسارت نیروهای بعثی در میآید…



عملیات مرصاد، آخرین عملیات رزمی جمهوری اسلامی ایران در هشت سال دفاع مقدّس بود. با این تفاوت که نیروهای فراری و اغفال شدة مخالف جمهوری اسلامی، در قالب نیروهای شبه نظامی، موسوم به ارتش آزادی بخش ملّی، تحت رهبری مجاهدین خلق (منافقین) به مرزهای ایران حمله کرده بودند. عملیات مرصاد در روز پنجشنبه، ششم مرداد ماه ۱۳۶۷، به منظور مقابله با منافقین، در منطقة اسلامآباد غرب و کرند، در غرب استان کرمانشاه آغاز و منجر به هلاکت منافقین شد. در این عملیات ۱۶۰۰ تا ۲۰۰۰ تن از نیروهای منافقین به هلاکت رسیدند و حدود ۱۰۰۰ تن زخمی شدند و میان کشته شدگان و اسرا، تعدادی از کادرهای سازمان و فرماندهان تیپ ها دیده می شدند.



حاتم و نادر برای بردن لیلا به قصرشیرین، شبانه، از روستای میرعلی، در مرز عراق، حرکت می کنند. روزهای ابتدای جنگ است و لیلا هم روزهای پایان حاملگی اش را طی می کند. آنها شب هنگام حرکت می کنند تا طبق قولی که به طالب، برادر لیلا، دادهاند تا صبح به قصرشیرین برسند و همگی راهی کرمانشاه شوند. لیلا کنار رودخانه و داخل ماشین عراقی ها زایمان میکند و حرکت آنها به سمت قصرشیرین را به تأخیر می اندازد. نادر و حاتم صبح روز بعد، از رودخانه میگذرند و به سمت شهر حرکت می کنند؛ این در حالی است که نیروهای عراقی هم به ورودی شهر رسیدهاند.
طالب همراه با کلثوم و عبدالله، با وانت یکی از آشنایان جواد، راهی کرمانشاه می شود. در بین راه از رفتن منصرف میشود و کلثوم، همسر طالب، هم نمی تواند او را متقاعد کند. طالب قصد دارد به محض رسیدن به اسلام آباد از ماشین پیاده شود و به قصرشیرین بازگردد. نادر و حاتم از ترس عراقیها، لیلا و بچه اش را زیر پُل پنهان میکنند و منتظر می شوند. در همین حال چند کامیون عراقی روی پل بالای سر آنها می ایستند …

روزهای پایانی شهریورماه ۱۳۵۹ در روستای «کوت سید صالح» که در منطقه مرزی خوزستان قرار دارد، مردم، به ویژه خانواده بابا احمد، غرق در شادی و نشاط بازگشایی زودهنگام مدرسه در روستایشان هستند. البته پس از سال ها انتظار و بی توجهی رژیم ضد مردمی ستمشاهی و حالا با مجوز آموزش و پرورش انقلاب این کار انجام میشود. با مساعدت عبدالله آخرین مشکلات نیز حل میشود و رحمان، پسرعموی او، تدریس در مدرسه تازه را می پذیرد. قرار بر این است خانه پدری عبدالله محل مدرسه باشد؛ خانه ای که سالها رها شده بود و این اواخر زائر خمیس به شدت در سودای به چنگ آوردن آن بود.
گویا همه چیز خبر از شکوفایی و فردایی روشن می داد، اما در حالی که بابا احمد با کمک زائر خمیس، لوازم مدرسه ازجمله تخته سیاه، میز و صندلی و دیگر وسایل را از آموزش و پرورش اهواز گرفتند، در راه بازگشت به روستا ناگهان انفجاری مهیب زمین و زمان را به لرزه در می آورد. چند هواپیما منطقه را بمباران می کنند و ناگهان همه چیز رنگ عوض میکند؛ جنگی ویرانگر به وسیله ارتش متجاوز عراق آغاز می شود.
احمد که از اوضاع و احوال نگران است، پیش عبدالله میرود و در همان لحظات که از حمله عراقی ها حرف می زند، چند گلوله توپ در آب منفجر می شود و ماهیهای زیادی را می کشد. همچنین بلم عبدالله هم منفجر می شود.
از سوی دیگر، قضبان پسر جبارخان که هم کاسه دیروز دربار شاه و فراری ضدّ انقلاب امروز است، به همراه عواملش، به ویژه طارق، خائنانه ستون پنجم دشمن شدند و از پشت به مردم بی دفاع خنجر می زنند …

کتاب شکل داستانی دارد و در پنج بخش تنظیم شده با نثری روان و زیبا مخاطب را به خود جذب می کند. لوطی و آتش بخشی از ماجرای جنگ را در خلال زندگی یک سردار بازگو می کند که می تواند برای نسل آینده بسیار مفید و تاثیرگذار باشد. نکته مهمی که در مورد این کتاب به نظر می رسد این است که لوطی و آتش از معدود کتابهایی است که در قالب داستان به زندگی یک شخصیت پرداخته است و در این گونه کاملا موفق بوده و در واقع این ابتکار نویسنده داستان است. نویسنده این مجموعه از سابقه خاطره نویسی که داشته است کمک گرفته و به گونه ای خاطره را با داستان آمیخته است که خواننده مرز میان واقعیت و تخیل را درهم می آمیزد.

شامل 3053 سخنرانی صوتی در 59 موضوع

«جابر» پس از آشنایی با خانواده «سلیمه»، با او ازدواج می کند و در خرمشهر ماندگار می شود. جابر و سلیمه یک دختر و دو پسر دارند. سال ها پیش که او قصد داشت به خرمشهر بیاید، «سعدون» که افسر ارتش بعث بود، به واسطه نفوذی که داشت، توانست گذرنامه جابر را آماده کند.
در این میان «خالد» به «جمیله»، دختر همسایه شان، علاقمند می شود که دوستی دیرینه با خانواده ایشان دارد و سلیمه به این اتفاق پی می برد. جمیله به مادرش می گوید که یک سالی از علاقمندی آن دو به هم می گذرد و خالد قصد دارد با جمیله ازدواج کند؛ اما نمی داند که پدر با این ازدواج موافقت می کند یا نه.
به این ترتیب، سلیمه پادرمیانی می کند و درباره خالد و جمیله با جابر صحبت می کند و او نیز موافقت می کند و همان شب مادر خالد، «زهرا»، با سلیمه تماس می گیرد و برای خواستگاری به منزل آنها می روند و قرار می شود مراسم عقد را آخر شهریور برگزار کنند.
اما سرنوشت روی دیگرش را به خالد و جمیله نشان می دهد؛ بعد از مدت ها، سعدون با جابر تماس می گیرد که پنج شنبه آینده همراه پسرشان، «حافظ» به خرمشهر بیاید و جمیله را برای «حافظ» خواستگاری کند. همه اهل خانه از شنیدن این خبر سردرگم می شوند و جابر نیز دوست دارد لطفی را که سعدون سال ها پیش در حقش کرده، جبران کند؛ از این رو اعلام می کند با ازدواج خالد و جمیله موافق نیست….





