
نویسنده در روایت داستان تا جایی پیش میرود که کمکم متوجه میشود شخصیتهای قصهاش بسیار شبیه به آدمهای اطراف او هستند. او در مهمانخانهای در دزفول اقامت دارد. نویسنده در این ماجرا کارکنان بیمارستان «پایگاه شکاری دزفول» را توصیف میکند که در سالهای جنگ درگیر اتفاقات زیادی در بیمارستان میشوند.
«مسعود دادرس» پزشک جوانی است که تازه از پاریس برگشته و در بیمارستان به مجروحان رسیدگی میکند. او به درمان پسری به نام «کاوه» میپردازد که قرار است پایش را قطع کنند اما کاوه اصرار دارد که این اتفاق نیفتد. او بعد از جراحی، به مسعود حس خوبی ندارد و تا مدتی او را مقصر میداند. «نرگس» خواهر کاوه و از امداد گران هلال احمر است. او به دیدن برادرش میآید و در این ماجرا بین نرگس و دکتر جوان ارتباط عاطفی برقرار میشود…..
-
۳:۰۷
-
۲۳:۳۱
-
۲۰:۰۸
-
۲۳:۵۰
-
۲۴:۱۴
-
۲۱:۴۱
-
۲۶:۵۹
-
۲۵:۱۵
-
۱۶۵:۳۸



