
در آستانه عملیاتی گسترده برای آزادسازی خرمشهر، قرار است که تعدادی از تانکها و نفربرهای یکی از قرارگاهها توسط یک پل متحرک که در اصطلاح محلی به آن «دبه» میگویند، از کاروان عبور داده شود. اما پیش از این نقل و انتقال، در یک شب تاریک جسد «نادر» که هدایتکننده دبه است، داخل کابین دبه پیدا میشود. «مجید» و «مجتبی» که از فرماندهان قرارگاه هستند، به تصور این که قایق گشتی عراقیها به صورت تصادفی از آن مسیر عبور کرده و ناصر را به شهادت رساندهاند، جسد او را به پشت جبهه انتقال میدهند.
در همین زمان و درست در گرماگرم عملیات و ماجراهای آن، پای دو افسر پلیس اداره آگاهی هم به ماجرا کشیده میشود. آنها مدارکی را کشف کردهاند که نشان میدهد ناصر، نه به دست عراقیها بلکه توسط شخصی که بسیار به او نزدیک بوده به قتل رسیده است. آنها تحقیقات خودشان را با سؤالاتی از مجید و مجتبی شروع کرده و تا محل سکونت ناصر ادامه میدهند. بعد به خرمشهر که حالا آزاد شده بر میگردند تا دوباره با مجید و مجتبی صحبت کنند. اما در خرمشهر همچنان درگیری است. عراقیها از سمت شلمچه، پاتک سنگینی زدهاند و شدت درگیری به قدری زیاد است که دو افسر پلیس، خودشان را در یک قدمی مرگ احساس میکنند. آنها به هر شکلی که هست، خطرها را پشت سر گذاشته و موفق میشوند که از مهلکه جان سالم به در ببرند و ادامه تحقیقات را به پس از برقراری آرامش کامل در خرمشهر موکول میکنند.
در همین حال، تهاجمی گسترده به سمت شلمچه که عراقیها نیروهای خود را در آنجا متمرکز کردهاند، آغاز میشود. نیروهای عراقی وحشتزده از گستردگی عملیات، مجبور به عقبنشینی شده و در این بازگشت، تعداد زیادی کشته و اسیر به جا میگذارند. در این بین، دو مأمور افسر آگاهی هم فرصت را از دست نمیدهند و تحقیقات خودشان را ادامه میدهند و در کمال بهت و حیرت میفهمند که قاتل ناصر، شخصی است که هرگز حتی به ذهنشان هم خطور نمیکرده است.

عملیات رزمندگان ایرانی به دلیل پاتک دشمن به تعویق افتاده است. «صابر» از طراحان عملیات میخواهد با «ایمان» که تخریبچی است، برای شناسایی مجدد به منطقه عملیاتی بروند. اما ایمان به خاطر همسر باردارش از این کار کنار گذاشته میشود. در نتیجه صابر به تنهایی اعزام میشود. پس از گذشت چند ساعت صابر برنمیگردد و تنها گزینه موجود برای ادامه این کار ایمان است. اما فرمانده نمیتواند با اعزام او موافقت کند تا این که ایمان با اصرار بسیار به همراه برادرش «سلمان» عازم منطقهای خطرناک میشوند.
در سوی دیگر کوچه خانه پدری ایمان توسط هواپیماهای عراقی بمباران شده و همسر ایمان به خاطر شوک روحی ناشی از بمباران دچار زایمان زودرس میشود. همسرش بنا به توصیه شوهرش نام نوزاد را «دلارام» میگذارد و در انتظار بازگشت ایمان است.
ایمان و سلمان وارد منطقهای پر از مین شدهاند و تصمیم میگیرند به عقب بازگشته و خبر وجود میدان مین را به گردان اطلاع بدهند. اما در همین حال باید مینها را نیز خنثی کنند که ناگهان …

«سید حسین علمالهدی» فرزند «سید مرتضی علمالهدی» متولد اهواز است. وی از فعالان قبل و بعد از انقلاب اسلامی ایران و فرمانده سپاه هویزه در آغاز جنگ ایران و عراق بود. علمالهدی در سن ۲۲ سالگی در «عملیات نصر یا هویزه» به شهادت رسید.
در سال ۱۳۵۴ «حسین علمالهدی» و تعدادی از دوستانش به دلیل فعالیتهای مذهبی توسط ساواک دستگیر و به زندان منتقل میشوند. او باوجود شکنجههای فراوان پاسخی به سؤالات بازجوهایش نمیدهد. او تمام زندگیاش را وقف فعالیتهای انقلابی کرده است. در سال ۱۳۵۶ به مشهد مقدس میرود. در این شهر «حجت الاسلام خامنه ای» و «حجت الاسلام هاشمی نژاد» با جذب دانشجویان و طلاب جوان سعی دارند فضای خفقان شهر مشهد را از بین ببرند و حسین با رهنمودهای ایشان حضوری مؤثر در مقابله با جریانهای انحرافی در دانشگاهها دارد.
بعد از مدتی به اهواز بازگشته و به فعالیتهای خود ادامه میدهد. انقلاب به پیروزی رسیده است. حسین کانون نشر فرهنگ اسلامی را در اهواز راهاندازی میکند. به نهجالبلاغه عشق میورزد و درباره «ولایت فقیه» پژوهشهای زیادی میکند. مدتی نمیگذرد که عراق تحرکاتی را علیه ایران در خطوط مرزی آغاز میکند. او در تلاش است اسناد و مدارکی را که دالّ بر عملکرد بد و هدفمند «تیمسار مدنی» است به مسئولان در تهران و در نهایت به اطلاع امام خمینی (ره) برساند. تانکهای عراقی به بُستان رسیدهاند. او بسیاری از جوانان را بسیج کرده و راهی جبهه میشود. اوضاع در خوزستان هر روز وخیمتر میشود. حجت الاسلام خامنهای و «دکتر چمران» به اهواز میآیند و برای مقابله با ارتش عراق برنامهریزی میکنند …
*انسیه شاه حسینی در سال ۱۳۸۹، فیلمی را با نام زیباتر از زندگی به تهیهکنندگی سعید سیدزاده و با بازی حامد کمیلی، با موضوع زندگانی حسین علم الهدی را ساخت.
این فیلم به عنوان نماینده سینمای دفاع مقدس در سی و یکمین جشنواره فیلم فجر حضور یافت.

ناصر، دانش آموز دبیرستان و در حال گذراندن امتحانات است. یکسالی از مجروح شدن وی در جبهه و بازگشتش به خانه می گذرد اما مدام حال و هوای جبهه در سرش است. دایی اش، علی، به سراغ وی می رود تا او را با خود روانه جبهه های جنوب سازد. خانواده ناصر از رفتن وی نگران هستند، اما نیاز به دفاع از مرز و بوم و پایداری نمی گذارد که ناصر به زندگی روزمره عادت کند؛ به همین سبب به همراه دایی اش به جبهه بازمیگردد و خود را برای عملیات آماده می سازد.
در جبهه ناصر متوجه می شود که در گردان یک که دوستانش هستند، جایی نیست و او باید به گردان دو برود. ناصر که از این موضوع ناراحت است، تصمیم می گیرد به تهران بازگردد، ولی دایی اش موافقت فرمانده را، برای ماندن ناصر در گردان یک، میگیرد.
ناصر بعد از دیدار دوستان قدیمی، به خط مقدم می رود و در طول مدت کوتاهی دوستانش به شهادت می رسند. در حین عملیات، ناصر زخمی می شود و به عقب برمیگردد. با تمام شدن عملیات ناصر به شهر بازمیگردد و دوباره به سراغ درس و کتاب می رود. در آخر، با دریافت تلگرافی از دوستانش در جبهه، خود را آماده ی بازگشت به منطقه می کند.
*سفر به گرای ۲۷۰ درجه به سال ۱۳۷۵ منتشر گردید و جوایزی چون، جایزه بیست سال داستان نویسی، جایزه چهارمین دوره انتخاب کتاب سال دفاع مقدس و جایزه بیست سال ادبیات پایداری، از افتخارات این کتاب است.
همچنین سفر به گرای ۲۷۰ درجه توسط پال اسپراکمن نایب رئیس مرکز مطالعات دانشگاهی خاورمیانه در دانشگاه راتگرز امریکا به انگلیسی ترجمه شده و نخستین رمان ایرانی با موضوع جنگ است که در آمریکا منتشر میشود و تاکنون به زبانهای انگلیسی و ایتالیایی ترجمه شده است.

دکتر سامان صداقت در گذشته درگیر اتفاقی شده که احساس میکند باید زودتر دِینی را به شخصی ادا کند. آن شخص نورالدین عافی است که زمانی دکتر از مداوای او سرباز زده و حالا خودش را مسئول میداند. سامان تصمیم میگیرد هرطور شده برای دیدن نورالدین به تبریز برود؛ اما همسرش مخالف است.
رانندهی آژانسی که با او قرار گذاشته، زیاد عادی به نظر نمیرسد؛ به هر حال با او همسفر میشود. در راه اتفاقهای عجیبی برایش می افتد و او احساس میکند گویا حمید خاکی «راننده ی آژانس»، از ماجرای او و نورالدین باخبر است.
در ادامه مرور خاطرات آغاز میشود و دکتر با خواندن بخشهایی از کتاب به گذشته سفر میکند؛ گذشتهای که وقایع دوران جنگ را بازگو میکند…

در اردوگاه اسیران ایرانی، در نزدیکی شهر تکریت عراق، «روح الله» درپی نقشهای است که «حسین» قبل از شهادت، آن را طراحی کرده است. روح الله برای پیدا کردن نقشه، وسایل «رسول» را به هم میریزد، اما چیزی دستگیرش نمیشود. «نقید فاضل» معاون اردوگاه، بعد از شهادت حسین وضع اردوگاه را چندان آرام نمیبیند و به نیروهای خودش هشدار میدهد که آماده مقابله با واکنش اسیران ایرانی باشند.
«اکبر» و روح الله برای اجرای مقاصدی که در نظر دارند، اردوگاه را در مواقع مناسب، برای شناسایی کامل، با قدمهای خود اندازه میگیرند. ازطرفی روحالله، به خاطر این که حسین در آخرین لحظه حیات، فقط نام «منصور» را به زبان آورد، به سراغ او میآید و منصور هم از ارتباطش با حسین و وظیفه خودش که فراهم کردن شلنگهای سرم بوده، صحبت میکند.
ازطرفی رسول نقشه را به روح الله و اکبر داده و «محمد» را در جریان قرار میدهد. روح الله و اکبر، شبانه، نزد محمد میروند و برنامه خود را براساس نقشه حسین، برای محمد شرح میدهند و ادامه کار را مبنی بر موافقت کامل محمد میدانند. محمد هم به دلیل عجول بودن اکبر از آنها میخواهد که چند روزی به او مهلت دهند.
شب اجرای نقشه، رضا در آسایشگاه همه را سرگرم کرده و سروصدا به راه میاندازد و اکبر و روح الله از فرصت استفاده میکنند و از آسایشگاه بیرون میزنند و آنجا با مشکلات فراوان، شلنگهای سرم را در داخل تانکر آب تصفیه شده مخصوص نیروهای عراقی قرار میدهند تا بتوانند آب سالم را به دیگر اسیران برسانند، اما به محض اینکه جلوی در آسایشگاه میرسند، صدای آژیر خطر بلند میشود. «نقید فاضل» تونل مرگی آماده کرده و از روح الله و اکبر میخواهد که از آن بگذرند. روح الله به دلیل ضربههایی که در تونل مرگ به او اصابت میکند، چندین روز حال مناسبی ندارد و رسول هم با استفاده از آب آلوده شدیداً بیمار میشود.

باشگاه افسران سنندج محل تجمع نیروهای سپاهی، ارتشی و پیشمرگان مسلمان کُرد در مقابله با گروهکهای ضدانقلاب در استراتژیکترین نقطه شهر در سال ۵۸ بود. در این سال شهر سنندج به عنوان مرکزیت استان کردستان، بخشهایی از استان کرمانشاه و استان آذربایجان غربی به تصرف ضدانقلاب درآمد. تعدادی از پاسداران، نیروهای ارتش و پیشمرگان مسلمان کُرد با تصرف سنندج توسط ضدانقلاب، در باشگاه افسران به دلیل اشرافیت به منطقه مستقر شدند و دفاعشان از این نقطه شروع شد.
نیروهای ضد انقلاب وقتی متوجه شدند که نقطه حساس و تعیینکنندهای را از دست دادند، همه توان و تلاششان را اطراف این مقر متمرکز کردند و نزدیک به ۲ هزار نیروی ضدانقلاب در این نقطه جمع شدند تا این مکان را از دست رزمندهها خارج کنند.




سرهنگ «ستاری» که به تازگی فرماندهی نیروی هوایی را بر عهده گرفته است، از سرگرد «حبیب والا» میخواهد تا با او به آشیانه هواپیماهای اسقاطی برود؛ اما از این پیشنهاد منظوری دارد و در آشیانه پیشنهاد مهمی به سرگرد والا میدهد.
او از سرگرد والا میخواهد تا ساخت اولین هواپیمای سبک ترابری با نام «پرستو» را آغاز کند. سرگرد والا با توجه به سختی کار و شرایط جنگ و تحریم در کشور و نبودِ امکانات، این کار را غیرممکن میداند و از سرهنگ منصوری میخواهد تا به او فرصت فکر کردن بدهد.
حبیب بر سر دو راهی رد یا قبول پیشنهاد قرار میگیرد؛ اما به تدریج و با صحبتهایی که با دوست خود «مسعود» و سرهنگ «شرفی»، مسئول بازسازی هواپیماهای «سی ۱۳۰»، میکند پی میبرد که سرهنگ ستاری سابقه درخشانی در انجام کارهای سخت و دشوار دارد، پس او میتواند روی حمایت های سرهنگ حساب کند؛ بنابراین پیشنهاد فرماندهاش را قبول میکند و مشغول فراهم کردن مقدمات کار میشود.
با شروع کار دشواریهای ساخت اولین هواپیمای ساخت داخل مشخص میشود که هر کدام از آنها با درایت سرهنگ ستاری حل میشود، اما هنوز تا پرواز پرستو راه بسیاری باقی است؛ پرستو اندک اندک برای پرواز آماده میشود، اما…

ادبیات دفاع مقدس، نوعی از ادبیات انقلاب است. این ادبیات به داستانهای کوتاه نیز پرداخته است.
در این مجموعه تعدادی اثر منتخب از داستانهای کوتاه انقلاب، با موضوعاتی مانند جنگ و تظاهرات، اعتصابهای مردمی و … را می شنوید.
نام داستانها به همراه اسامی نویسنده ها :
داستان اول تفنگ نوشته محمدرضا بایرامی
داستان دوم سرخ چون سنگفرش خیابان پانزده خرداد نوشته علی الله سلیمی
داستان سوم شرکت در یک قتل دسته جمعی نوشته تیمور آقا محمدی
داستان چهارم سرباز سفید نوشته مجید پورولی
داستان پنجم عکس روی درخت نوشته ابراهمیم حسن بیگی
داستان ششم برای تو اسماعیل نوشته فریدون عموزاده خلیلی
داستان هفتم برگردیم گل محمدی بچینیم نوشته جلال وفا
داستان هشتم اسم رمز نوشته ابوالفضل مروی
داستان نهم هفده بعلاوه سه نوشته اکبر خلیل
داستان دهم خشتهای سیاه حیاط آقا سید نوشته وحید آقا کرمی
داستان یازدهم مرد بالای پله ها نوشته مریم محمدی
داستان دوزادهم مسافر نوشته احمد غلاوند
داستان سیزدهم نوشته روی دیورا نوشته سید ناصر هاشمی
داستان چهاردهم استوار ایوبی نوشته ابراهیم حسن بیگی

. من و دوستانم برای اینکه خودی نشان بدهیم، تصمیم گرفتیم مخفیگاه آنها را پیدا کنیم.
یک روز، به طور اتفاقی، متوجه شدم که یکی از آنها در آبانبار قدیمی شهر پنهان شده است. من مخفیگاه او را کشف کرده بودم و او که چند سالی در خرمشهر کار کرده بود، می توانست تا حدودی فارسی صحبت کند. او به من گفت که قصد دارد به طرف باختران برود و به کمک من احتیاج دارد. پدر من چند وقتی بود که در جبهه مفقود الأثر شده بود و من که منتظر شنیدن خبری از او بودم، مشتاقانه تصمیم گرفتم به اسیر کمک کنم تا بلکه او خبری از پدرم برای من بیاورد.
در این میان مادربزرگم مدام به خانه ی ما می آمد و اصرار داشت که پدر در جبهه شهید شده و مادر باید با پسردایی اش (فرهاد) ازدواج کند. مادربزرگ مادر را تهدید کرد و گفت که اگر این پیشنهاد را نپذیرد، پولی را که بابت رهن خانه به ما داده، پس می گیرد.
بعد از قراری که با اسیر عراقی گذاشته بودم، سراغ قلکم رفتم و پول آن را برداشتم تا برای او بلیت بخرم، اما به من بلیت نفروختند. تصمیم گرفتم شب هنگام، وقتی همه خواب هستند، پول را به دست او برسانم تا برود و خبری از بابا برایم بیاورد….
مختصری درباره نویسنده :
داریوش عابدی در سال ۱۳۳۶ در استان مازندران متولد شد. از جمله فعالیت های او در زمینه نویسندگی میتوان به همکاری با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، واحد ادبیات حوزه هنری، نشریات هنرجویان پیک قصهنویسی حوزه هنری (از شماره ۱۱ به بعد) اشاره کرد. همچنین وی مسئولیت مرکز آفرینشهای ادبی کانون پرورش فکری استان مازندران و مسئولیت چاپ و انتشار برخی از گاهنامههای داستان حوزه هنری را بر عهده داشته است. از این نویسنده کتابهای متعددی چاپ و منتشر شده است و داستان «آن سوی مه» بارها جوایز متعددی را نصیب وی کرده است.

فرمانده قرارگاه بعد از مطلع شدن از تحرکات دشمن، عدهای را مأمور رساندن مهمات و سلاح به رزمندگان خط مقدم میکند. نیروهای عراقی سعی میکنند مواضع نیروهای ایرانی را بمباران کنند.
براثر این تحرک دشمن، گروهی از بسیجیان در کانالی پناه میگیرند و تلاش میکنند راهی برای رهایی از این موقعیت پیدا کنند؛ اما در آن کانال پنج تن از رزمندگان با کمینی از نیروهای عراقی به شهادت میرسند.
ناصر به همراه دو تن از بسیجیان بازمانده، تصمیم میگیرند از کانال خارج شوند و به سمت آبراهی در نزدیک کانال حرکت کنند که در آنجا متوجه عبور قایقهای عراقی در آبراه میشوند و همهی تلاش خود را میکنند تا با اندک مهماتی که در اختیار دارند جلوی نیروهای بعثی را بگیرند. در حین درگیری، «سالار»، یکی از بسیجیان دلاور، به شهادت می رسد و رزمنده نوجوان به اسارت نیروهای بعثی در میآید…


عملیات مرصاد، آخرین عملیات رزمی جمهوری اسلامی ایران در هشت سال دفاع مقدّس بود. با این تفاوت که نیروهای فراری و اغفال شدة مخالف جمهوری اسلامی، در قالب نیروهای شبه نظامی، موسوم به ارتش آزادی بخش ملّی، تحت رهبری مجاهدین خلق (منافقین) به مرزهای ایران حمله کرده بودند. عملیات مرصاد در روز پنجشنبه، ششم مرداد ماه ۱۳۶۷، به منظور مقابله با منافقین، در منطقة اسلامآباد غرب و کرند، در غرب استان کرمانشاه آغاز و منجر به هلاکت منافقین شد. در این عملیات ۱۶۰۰ تا ۲۰۰۰ تن از نیروهای منافقین به هلاکت رسیدند و حدود ۱۰۰۰ تن زخمی شدند و میان کشته شدگان و اسرا، تعدادی از کادرهای سازمان و فرماندهان تیپ ها دیده می شدند.


حاتم و نادر برای بردن لیلا به قصرشیرین، شبانه، از روستای میرعلی، در مرز عراق، حرکت می کنند. روزهای ابتدای جنگ است و لیلا هم روزهای پایان حاملگی اش را طی می کند. آنها شب هنگام حرکت می کنند تا طبق قولی که به طالب، برادر لیلا، دادهاند تا صبح به قصرشیرین برسند و همگی راهی کرمانشاه شوند. لیلا کنار رودخانه و داخل ماشین عراقی ها زایمان میکند و حرکت آنها به سمت قصرشیرین را به تأخیر می اندازد. نادر و حاتم صبح روز بعد، از رودخانه میگذرند و به سمت شهر حرکت می کنند؛ این در حالی است که نیروهای عراقی هم به ورودی شهر رسیدهاند.
طالب همراه با کلثوم و عبدالله، با وانت یکی از آشنایان جواد، راهی کرمانشاه می شود. در بین راه از رفتن منصرف میشود و کلثوم، همسر طالب، هم نمی تواند او را متقاعد کند. طالب قصد دارد به محض رسیدن به اسلام آباد از ماشین پیاده شود و به قصرشیرین بازگردد. نادر و حاتم از ترس عراقیها، لیلا و بچه اش را زیر پُل پنهان میکنند و منتظر می شوند. در همین حال چند کامیون عراقی روی پل بالای سر آنها می ایستند …

روزهای پایانی شهریورماه ۱۳۵۹ در روستای «کوت سید صالح» که در منطقه مرزی خوزستان قرار دارد، مردم، به ویژه خانواده بابا احمد، غرق در شادی و نشاط بازگشایی زودهنگام مدرسه در روستایشان هستند. البته پس از سال ها انتظار و بی توجهی رژیم ضد مردمی ستمشاهی و حالا با مجوز آموزش و پرورش انقلاب این کار انجام میشود. با مساعدت عبدالله آخرین مشکلات نیز حل میشود و رحمان، پسرعموی او، تدریس در مدرسه تازه را می پذیرد. قرار بر این است خانه پدری عبدالله محل مدرسه باشد؛ خانه ای که سالها رها شده بود و این اواخر زائر خمیس به شدت در سودای به چنگ آوردن آن بود.
گویا همه چیز خبر از شکوفایی و فردایی روشن می داد، اما در حالی که بابا احمد با کمک زائر خمیس، لوازم مدرسه ازجمله تخته سیاه، میز و صندلی و دیگر وسایل را از آموزش و پرورش اهواز گرفتند، در راه بازگشت به روستا ناگهان انفجاری مهیب زمین و زمان را به لرزه در می آورد. چند هواپیما منطقه را بمباران می کنند و ناگهان همه چیز رنگ عوض میکند؛ جنگی ویرانگر به وسیله ارتش متجاوز عراق آغاز می شود.
احمد که از اوضاع و احوال نگران است، پیش عبدالله میرود و در همان لحظات که از حمله عراقی ها حرف می زند، چند گلوله توپ در آب منفجر می شود و ماهیهای زیادی را می کشد. همچنین بلم عبدالله هم منفجر می شود.
از سوی دیگر، قضبان پسر جبارخان که هم کاسه دیروز دربار شاه و فراری ضدّ انقلاب امروز است، به همراه عواملش، به ویژه طارق، خائنانه ستون پنجم دشمن شدند و از پشت به مردم بی دفاع خنجر می زنند …

کتاب شکل داستانی دارد و در پنج بخش تنظیم شده با نثری روان و زیبا مخاطب را به خود جذب می کند. لوطی و آتش بخشی از ماجرای جنگ را در خلال زندگی یک سردار بازگو می کند که می تواند برای نسل آینده بسیار مفید و تاثیرگذار باشد. نکته مهمی که در مورد این کتاب به نظر می رسد این است که لوطی و آتش از معدود کتابهایی است که در قالب داستان به زندگی یک شخصیت پرداخته است و در این گونه کاملا موفق بوده و در واقع این ابتکار نویسنده داستان است. نویسنده این مجموعه از سابقه خاطره نویسی که داشته است کمک گرفته و به گونه ای خاطره را با داستان آمیخته است که خواننده مرز میان واقعیت و تخیل را درهم می آمیزد.

«جابر» پس از آشنایی با خانواده «سلیمه»، با او ازدواج می کند و در خرمشهر ماندگار می شود. جابر و سلیمه یک دختر و دو پسر دارند. سال ها پیش که او قصد داشت به خرمشهر بیاید، «سعدون» که افسر ارتش بعث بود، به واسطه نفوذی که داشت، توانست گذرنامه جابر را آماده کند.
در این میان «خالد» به «جمیله»، دختر همسایه شان، علاقمند می شود که دوستی دیرینه با خانواده ایشان دارد و سلیمه به این اتفاق پی می برد. جمیله به مادرش می گوید که یک سالی از علاقمندی آن دو به هم می گذرد و خالد قصد دارد با جمیله ازدواج کند؛ اما نمی داند که پدر با این ازدواج موافقت می کند یا نه.
به این ترتیب، سلیمه پادرمیانی می کند و درباره خالد و جمیله با جابر صحبت می کند و او نیز موافقت می کند و همان شب مادر خالد، «زهرا»، با سلیمه تماس می گیرد و برای خواستگاری به منزل آنها می روند و قرار می شود مراسم عقد را آخر شهریور برگزار کنند.
اما سرنوشت روی دیگرش را به خالد و جمیله نشان می دهد؛ بعد از مدت ها، سعدون با جابر تماس می گیرد که پنج شنبه آینده همراه پسرشان، «حافظ» به خرمشهر بیاید و جمیله را برای «حافظ» خواستگاری کند. همه اهل خانه از شنیدن این خبر سردرگم می شوند و جابر نیز دوست دارد لطفی را که سعدون سال ها پیش در حقش کرده، جبران کند؛ از این رو اعلام می کند با ازدواج خالد و جمیله موافق نیست….






سید ناصر در این جنگ نابرابر از ناحیهی پا جراحت سنگینی بر می دارد و اسیر میشود. روزهای اسارت روزهایی سخت و پردرد برای اوست و مدام مورد اهانت و ضرب و شتم عراقی ها قرار میگیرد؛ تا جایی که فکر میکند دیگر تحمل این وضعیت را ندارد.
او را به خاطر سن و سال کم و جراحتی که دارد، با پیک علی هاشمی اشتباه میگیرند و او در این جریان مجبور میشود هویت اصلیاش را در اطلاعات افشا کند. بعد از تحمل شکنجه های فراوان، او را به زندان الرشید در بغداد منتقل میکنند و ناصر به خاطر وضعیت بدی که دارد، هر لحظه آرزوی مرگ میکند. مجروحان بعد از مدتی به بیمارستان منتقل میشوند و ناصر از این موضوع بسیار خوشحال است. او طی یک عمل جراحی پای خود را از دست میدهد و بعد از مدتی دوباره به زندان الرشید بازمیگردد…
«پایی که جا ماند»، یادداشتهای روزانه سید ناصر حسینیپور درباره زندانهای مخفی عراق است که انتشارات سوره ی مهر منتشر کرده است.
سید ناصر حسینیپور این کتاب را به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه ۱۶ تکریت، که در زمان اسارت، او را بسیار شکنجه و آزار داده، تقدیم کرده است.



در این حین، شاهو که برای خرید جنس قاچاق در آن اطراف پرسه می زند، صدای شلیک گلوله را می شنود و به کمک زن ها می آید. وقتی کژال و شاهو با هم روبه رو می شوند، خاطره اتفاق قدیمی «خواستگاری شاهو از کژال» در ذهنشان روشن می شود؛ این ازدواج سر نگرفت، زیرا پدر کژال با این وصلت مخالف بود و از این رو، شاهو به قاچاق رو آورد.
شاهو، کژال و رژان را به مخفیگاه اجناسش می برد؛ اما آنجا نمی تواند مدت زیادی امنیت آنها را فراهم کند، زیرا نیروهای عراقی به سرعت در حال پیشروی هستند. او به روستا برمی گردد که کمک بیاورد، اما متوجه می شود که….



