

داستان زندگی پیامبر اکرم (ص)، از پیش از تولد آن حضرت و حکایت حفر دوباره چاه زمزم به دست عبدالمطلب (جدّ پیامبر) آغاز می شود. فراز و فرود روایت به حادثه قربانی شدن عبدالله (پدر پیامبر)، سفر او به شام و بیماری اش در بازگشت به مکّه می رسد…

«آمنه»، «محمد» را به «حلیمه سعدیه » می سپارد تا دایه اش باشد. «عبدالمطلب»، پدربزرگ محمد، از دنیا میرود و سرپرستی او به عمویش «ابوطالب» سپرده میشود. راهبی به نام «بحیرا» پیشگویی می کند که محمد برگزیده ی خداست و پیامبر خواهد شد.

داستان زندگی پیامبر (ص) از بدو تولد تا زمان دعوت مردم به دین اسلام، آزار و اذیت پیامبر توسط قریش و هجرت مسلمانان به حبشه به دستور پیامبر (ص)، در این کتاب آمده است.
بعد از وفات ابوطالب، عمو و حامی پیامبر، آزار قریش بیشتر شد؛ با این حال هر روز بر تعداد مسلمانان افزوده میشد، حتی گروهی از مدینه هم اسلام آوردند و با حضرت رسول بیعت کردند و….

حضرت محمد (ص) پس از بازگشت از سفر تجارتی شام با حضرت خدیجه (س) ازدواج می کند و تا سال چهلم زندگی بابرکتشان در کنار این بانوی بزرگوار به تجارت و مدیریت ثروت عظیم ایشان مشغول است. در این مدت تنها مأوای محمد (ص) نیایش خداوند در غار حرا است.

پس از مرگ حضرت عبدالله، محمد (ص) از دامن مادرش، حضرت آمنه، زاده شد و جهانی را روشنی بخشید. محمد نوزاد به دایه اش (حلیمه) سپرده شد تا در میان قبیله بنی سعد رشد و تربیت یابد. وی پس از بازگشت به مکه، همراه مادرش به یثرب رفت و …

حیات القلوب روایتِ سرگذشت پیامبران الهی بنابر آیات شریف قرآن است؛ روایاتی فاخر و مستند از این پیامبران: یعقوب و یوسف، شعیب، ایوب، موسی، مریم و عیسی و…

پس از مرگ حضرت عبدالمطلب و بنا به وصیت ایشان، سرپرستی محمد خردسال به عموی گرامی ایشان، حضرت ابوطالب، سپرده شد. حضرت محمد(ص) یکبار در دوران نوجوانی به همراه عموی خود و دیگربار در جوانی، به عنوان کاروان سالار خدیجه، عازم سفر تجارتی شام شد.

در راه بازگشت از یثرب، حضرت آمنه دراثر بیماری جان به جان آفرین تسلیم کرد و محمد خردسال که غم یتیمی وجودش را فرا گرفته بود، به همراه دایه اش، بَرَکه، به سوی مکه روانه شدند.

نمایش صوتی «توطئه»؛ نوشته: «زهرا دلیری»؛ بازیگران: «مهدی طهماسبی، عباس وفایی، سلمان خطی، رضا عمرانی، امیر زنده دلان»؛ صدابردار«محمد رضا محتشمی»؛ (این نمایش به بیان گوشه ای از داستان زندگی امام هفتم، امام موسی کاظم (ع) می پردازد)




پس از هجرت پیامبر (ص) و خانواده ایشان به مدینه، تنها اتفاقی که می توانست خاطرات تلخ حوادث مکه را تسکین دهد، خبر پیوند مبارک دو ستاره آسمان عترت بود.

علیرضا اسفندیاری» در کتاب «پدران سرباز، پسران سرباز» با پر رنگ کردن احساسات و بیان دقیق اتفاقات، سعی بر این دارد که یک فضای واقعگرایانه و باورپذیر را برای خواننده به تصویر بکشد.
نقطهی محوری این کتاب، پدری به نام «محمدعلی اسفندیاری» است که با دیدن پسر خود در لباس سربازی، به یاد روزهای جوانی خود در جبهه میافتد و در بسیاری مواقع با تجسم گذشته، امروز پسرش را با گذشتهی خودش پیوند میدهد.
*پدران سرباز پسران سرباز، نویسنده: علیرضا اسفندیاری، ناشر: سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ارتش

حاج صادق شمس» مردی فرهیخته و پدر شهید است. آرام آرام علاقه راوی به او بیشتر میشود. در این دوستی آنچه ذهن راوی را به خود مشغول میکرد، روش و منش شهدایی بود که بی هیچ چشمداشت مادی و معنوی جان عزیزشان را در راه ایمان، وطن و ناموس خود فدا کردند. همچنین راوی از اینکه در زندگی مادی و معنوی خود نتوانسته بود همچون شهیدان معرفت پیدا کند، از خود شرمنده بود. همین امر باعث میشود که راوی روز و شب به پژوهش درباره شهیدان بپردازد؛ حتی کتاب خود «زیباترین شهید اندیشه» را به پسر شهید حاج صادق تقدیم میکند.
از آن پس او به همراه نقاش و حاج صادق به خلوتگاه خود در کوه میروند و لحظاتی معنوی را تجربه میکنند. از بودن در کنار هم لذت میبرند و گاهی نیز راوی بخشهایی از کتاب خود را برای آنها میخواند. این دوران جدید و تأثیرگذار در زندگی راوی تا آنجا ادامه مییابد که یک دوست قدیمی، پس از سالها، راوی را پیدا میکند.

این کتاب گویا متشکل از ۱۰ داستان کوتاه با محوریت شهید عالیمقام سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی پیرامون حوادث جنگ تحمیلی تا رویارویی با داعش می باشد.
داستان های آخرین پرواز، آن ۳۰۰نفر، اقدام سریع، قدم های محکم روی خاک فاو و پیروزی بزرگ را در فصل اول؛ روحیه، سردار سامرا، شب های روشن، تخت گاز روی خاک ریز و زورخانه عطایی در فصل دوم برای شما مخاطبین ارجمند تهیه و ارایه شده است.

اواخر سال ۶۰ وقتی محسن رضایی حکم فرماندهی تیپ ثارالله را به قاسم سلیمانی ۲۳ ساله داد خیلی ها مخالفت کردند . هیچ کس فکر نمیکرد نبوغ این جوان شجاع سالها بعد او را به مقام قوی ترین مامور مخفی از نگاه CIA برساند . کتاب هجوم به تهاجم ، جلد اول مجموعه روزی روزگاری و به تالیف عباس میرزایی ست و خاطرات حاج قاسم در قالب مصاحبه است . این مجموعه میخواهد نشان دهد وی نیروهای تحت امرش را چگونه در سخت ترین شرایط سالهای آغازین جنگ هدایت کرد و چگونه یک تیپ درجه دو را به یک لشکر خط شکن تبدیل کرد . این کتاب میخواهد راز مرید بودن سربازان حاج قاسم را پس از سی سال بگوید پرچه شخصیت این شهید والامقام طی سالیان آشکار خواهد شد . مراحل تحقیق ، مصاحبه و تدوین این مجموعه ۱۲ سال طول کشید . این مجموعه بزرگ در طراحی نهایی ، ۱۶ عنوان کتاب را در برگرفت که هریک روایت فرماندگی ایشان در یک دوره زمانی خاص را روایت می کند .
بخشی از کتاب :
” به تیپ ثارالله ماموریت داده بودند در منطقه دشت عباس حمله کند .
قاسم سلیمانی : اهدافی که به ما واگذار شده بود ، دو هدف بود . یکی ارتفاعات کمرسرخ ، امامزاده عباس و حد فاصل این دو و دیگری تصرف ارتفاعات ۲۰۲ و تنگه ابوغریب بود . در شناسایی ، ما سه مانع اصلی داشتیم : یکی بعد مسافت بود .از محل استقرار نیروها با خط اول خودی ۱۴ کیلومتر و از خط اول خودمان تا ارتفاع ۲۰۲ ، یک فاصله یزیادی داشتیم ؛ دوم فصل طغیان رودخانه ی چی خواب بود و مانع سوم جاده یآسفالته که محل تردد عراقی ها روی همین جاده ی آسفالته بود . ما باید از این جاده آسفالته عبور می کردیم و به ارتفاع ۲۰۲ می رسیدیم . عمده شناسایی ما در روز انجام می گرفت .
*کتاب هجوم به تهاجم با موضوع خاطرات سردار شهید قاسم سلیمانی و نام جلد اول مجموعه روزی روزگاری ، قاسم سلیمانی ست . عباس میرزایی در مصاحبه ای با سردار خاطرات ایشان را طی زمانی بهمن ۶۰ تا اردیبهشت ۶۱ نقل و تنظیم نموده است . این کتاب خاطراتی پر از ناگفته های سالهای آغازین جنگ می باشد و که توسط انتشارات یا زهرا به چاپ رسیده است .

پس از این حادثه «احد» و «محمود» به اسارت نیروهای بعثی عراقی در میآیند و شکنجههای سروان «عبدالقادر» هم نمیتواند این دو نفر را به حرف وادارد؛ درحالیکه فرمانده «نظری» در این سو همچنان منتظر بازگشت آنهاست و برای آگاهی از وضعیت آنها به هر دری میزند. «جاسم» یکی از نیروهای عراقی که مادرش ایرانی است، در یک فرصت مناسب دست احد را باز میکند و خودش از محل دور میشود.
خانوادههای احد و فرمانده نظری که به سبب طولانی شدن مدت آمادهباش نگران حال آنها هستند، در تکاپویند تا به هر شیوه از سلامتی احد و محمود اطلاعی پیدا کنند و از نگرانی بیرون بیایند، اما آنها نیز راه به جایی نمیبرند. فرمانده «حاج محمدی»، نظری و جاویدی را به جلسه توجیهی برای ادامه عملیات «بیتالمقدس» و محاصره «خرمشهر» دعوت می کند و طبق تصمیمهای جلسه مصوب میشود که عملیات شب آینده انجام شود.
با آغاز عملیات، محور راست به فرماندهی نظری به پیش میروند تا به خرمشهر میرسند و محور چپ به اشتباه، نیروهای خودی را زیر آتش میگیرد که فرمانده نظری خبر را به قرارگاه «کربلا» میرساند و از آنها میخواهد که محور چپ را راهنمایی کنند. نظری خبر پیروزی نیروهای خود و جاویدی را به حاج محمدی میرساند و از او میخواهد که خبر آزادی خرمشهر را به همه اعلام کنند.
*** شنونده گرامی، پیشاپیش از کیفیت پایین و اشکالهای جزئی برخی از بخشهای نمایش پوزش میخواهیم.

۱ – «سردار دلها»: «سید مرتضی» جوان مدافع حرم به تازگی به جبهههای سوریه اعزام شده است. وی در گوشهای از میدان نبرد به عشق دیدار «سردار حاج قاسم سلیمانی» کتاب زندگینامه او را مطالعه میکند.
۲- «علمدار»: یک گروهک تروریستی و تکفیری در مرز ایران با مقاومت نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مواجه شده و منهدم میشود. اما یکی از تکفیریها که مجروح شده است و در بیمارستان تحت مداوا قرار دارد، نقشه عملیات ترور فرمانده سپاه قدس «سردار حاج قاسم سلیمانی» را فاش میکند.
۳- «قهرمان البوکمال»: سربازان مدافع حرم در حال جنگ با داعش برای آزادسازی شهر «البوکمال» هستند که در توطئه نیروهای آمریکایی برای رویارویی با مردم سوریه گرفتار میشوند.
۴- «مثل صاعقه»: «حاج قاسم سلیمانی» برای مشاوره و طراحی عملیات نظامی در راستای آزادسازی شهر «حلب» به «دمشق» آمده است.
علیاصغر امضای مظلومیت حسین (ع) و معصومیت عاشوراست.حماسیترین گریهای که تاریخ به خود دیدهاست، گریهی حماسی کودکی در غریبانهترین لحظههای میدان، گریهی علیاصغر، ذوالفقار علی (ع) در عاشوراست.
کودکی بیزره به میدان آمده، رجز میخواند بیواژه در نهایت عطش. کربلا بابالحوائجی دیگر دارد، سرداری که بعد از ابوالفضل، مشکی از گریه و اشک آوردهاست. مگر بابالحوائج کسی نیست که درها را میگشاید و بنبستها را میشکند؟

خدایا، به آن تپش قلبها قسمَت میدهیم! خدایا، به آن ردّ پاها قسمت میدهیم! خدایا، به آن نمازهایی که در کنار این نهرها خوانده شد! خدایا، به آن جوانهای عاشقی که توی این سنگرها و کنار این نهرها شهید شدند! خدایا، به آن جنازههایی که از «اروند» برنگشتند! خدایا، به اضطراب قلب ما و به اشتیاق قلب آنها قسمت میدهیم! خدایا، آخرت ما را ختم به شهادت کن! خدایا، به این آبی که بچهها در آن حرکت کردند، قسمت می دهیم! جز شهادت برای ما نخواه….
حاج قاسم سلیمانی یکی از این دلاوران است که پابهپای دوستان و همرزمان خود در بیشتر اتفاقات مهم جنگ حضور داشت و پس از پایان جنگ، چندین سال در قامت یک سرباز به مقابله با اشرار مرزهای شرقی کشور پرداخت. همین تجربه باعث شد که او از سال ۷۶ به عنوان فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انتخاب شود و عملکردی از خود به جای بگذارد که امروز بعد از ۱۸ سال، تبدیل به یک قهرمان ملی شود؛ قهرمانی که کتابهای کمی درباره او نوشته شده و شخصیتش هنوز در میان دوستدارانش به عنوان یک چهره جذاب ولی مرموز، باقی مانده است؛ چهرهای که علی اکبری مزدآبادی در کتاب «حاج قاسم» به سراغ معرفی آن رفته است.
در قسمت ابتدایی این کتاب یک خودزندگینامه از سردار سلیمانی وجود دارد که به بخشی از فعالیتهای او در دوران ابتدایی جنگ اشاره میکند. اما در بخشهای دیگر این کتاب بیشتر از سخنرانیها و خاطرات سردار، مرتبط با سه عملیات بزرگ «والفجر ۸»، «کربلای ۴» و «کربلای ۵»، استفاده شده است تا از دل این سخنرانیها، خاطراتی را از وی و دیگر همرزمانش نقل کند و به این وسیله شخصیت او را به مخاطب این کتاب معرفی کند.
وجود بیش از ۸۰ عکس رنگی از مقاطع مختلف زندگی سردار سلیمانی یکی دیگر از ویژگیهای جالب این کتاب است که تماشای آن برای هر مخاطبی جذاب است. عکسهایی از روزهای جوانی سردار و حضور او در جبهههای جنگ تا عکسهایی از حضور او در کنار مقام معظم رهبری و دیگر فرماندهان شاخص نظامی کشور که همگی با ذوق نویسنده اثر از میان انبوهی از عکسها دستچین شده و در کنار هرکدام، خاطرهای از ایشان درج شده است.
کتاب «حاج قاسم» هفدهمین اثر از مجموعه کتابهای «یاران ناب» است که انتشارات «یا زهرا(س)» روانه بازار نشر کرده است.
بخش هایی از این اثر:
در روزهای اول ورود به جبهه، دشمن را قادر به انجام هرکاری میدانستم، اما در اولین حملهای که انجام دادیم، موفق شدیم نیروهای دشمن را از کنار جاده سوسنگرد تا حمیدیه به عقب برانیم و تلفاتی نیز بر آنها وارد کنیم. این امر باعث شد تصور غلطی که از دشمن در ذهن داشتم، از بین برود…
* با تشکر از همراهی و همدلی همکار عزیزمان، سیدعلی میرطالبی پور، دستیار تهیه.
*این کتاب را «علی اکبری مزدآبادی» نوشته و به کوشش انتشارات یا زهرا(س) به چاپ رسیده است.

«رضا نیکآیین» یکی از همان نیروهای متخصص، برای کمک در بخش امور فنی و تعمیر ماشینآلات به جبهه رفت.
رضا متولد سال ۱۳۱۶ در روستای کوهپایه از توابع اصفهان بود. او سال ۱۳۴۰ به تهران رفت و در مبارزههای اصناف علیه رژیم پهلوی حضور یافت. وی خاطرات بسیاری از واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ و ورودش به «کمیته انقلاب اسلامی» دارد.
با شروع جنگ که هرکس به اندازه وسعش، به جبههها کمک میکرد، او نیز به فکر پشتیبانی افتاد. اولین کارش را با تعمیر ماشینهای ارتش در میدان قلعه مرغی تهران آغاز کرد. بعد از آن با حرفهای که در دست داشت و آشنایی به امور فنی و مکانیکی، به همراه چند تن از دوستانش، گروهی را در تهران تشکیل دادند و برای کمک به رزمندگان اسلام عازم جبهه شدند. آنها ماشینآلات، موتور و تجهیزاتی را که دچار نقص فنی میشدند، تعمیر میکردند تا رزمندگان در جبهه دستتنها نمانند.
تعدادی از این نیروها بعد از مدتی وارد سپاه پاسداران شدند، ازجمله رضا نیکآیین. این گروه همچنین کارهای مهم دیگری انجام دادهاند، از قبیل: طراحی بخشی از بدنه خمپاره ۱۲۰ و ۱۶۰ میلیمتری و قایقهای تندرو.
آنها همواره برای تعمیر ماشین آلات «سپاه پاسداران» و «ارتش» دست به آچار بودند و از هیچ کمکی کوتاهی نمیکردند.* کتاب «لشکر آچار به دست» شامل خاطرات رضا نیکآیین، یکی از نیروهای فنی در ستاد پشتیبانی جنگ تحمیلی،به قلم «سعید علامیان» تدوین و با مشارکت «سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج» و «بسیج اصناف» منتشر شده است.

« سوت نازک و تیز خمپاره، آسمان بالای سرشان را مثل حباب نیم دایره ای شکافت و برای صدم ثانیه ساکت شد. در همین صدم ثانیه، خوابیدند روی زمین و دست ها را قلاب کردند پس سرشان. هنوز نفس خارج شده از دهان شان به خاک نرسیده بود که صدای انفجار چهار ستون بدن شان را لرزاند.
این بار، خیلی نزدیک زدند. بیخ گوش شان. توده ای غلیظ از گرد و خاک، به سرعت پخش شد و همه جا را پر کرد. یکی دو نفر، سرشان را بالا آوردند.
سوت نیمدایره ای دیگری آمد و ثانیه ای بعد، خمپاره ای دیگر. باز هم نزدیک تر … »
هشت داستان کوتاه کتاب «فریدون، مرد میدون»، اگرچه در فضایی سال ها پس از جنگ تحمیلی اتفاق می افتد اما با تکنیک نویسنده ی اثر، ما با فضای جنگ همذات پنداری می کنیم و همراه با قهرمانان داستان از شهر به خط مقدم و از خط مقدم، گاهی به خارج از مرزها می رویم و برمی گردیم.
بکارگیری مولفه های بومی، تلاش در سهیم کردن خواننده در زیست بوم قهرمانان، سادگی و صداقت زبان ، دوری از قهرمان پروری های دور از ذهن و برانگیختن حس نوستالژی در مخاطب فارسی زبان، از جذابیت ها و تکنیک هایی است که نیما حسن بیگی، نویسنده ی اثر، در نگارش داستان های کتاب، بهره برده است.
نگارنده و قهرمانانش، سال ها و کیلومترها از جنگ دورند اما جنگ، جای پایش را نمی تواند پاک کند. جنگ، زنده است و در زیستی اجتناب ناگزیر دارد خودش را بازی می دهد.
همین مولفه ها سبب شده تا «فریدون مرد میدون» کتابی خواندنی و شنیدنی شود. از دسته ی کتاب های دفاع مقدس.
نقد از آسیه حیدری شاهی سرایی

نامه رسانی که از جبهه برگشته بود، دلش نمیخواست دوباره به جبهه برگردد و زن و بچه اش را رها کند. او که کارمند متعهدی بود، یک روز نامهای را که از جبهه آمده بود، به نشانی روی پاکت برد و وقتی در زد با پیرمردی نابینا مواجه شد.
پیرمرد وقتی فهمید نامهای از پسرش «یوسف» رسیده گفت: ای نامرد پسر! نامه رسان اول فکر کرد با اوست، اما بعد که پیرمرد او را غرق بوسه کرد، فهمید پسر خودش را آنطور خطاب کرده است.
پستچی نامه را به دستش داد و دید پیرمرد بعد از بوسیدن نامه انگار خواهشی دارد؛ صبر کرد تا زبان بگشاید. پیرمرد از او خواست تا نامه را برایش بخواند و بعد پاسخ نامه را برایش بنویسد و به نشانی فرزندش در جبهه پست کند؛ و این گونه بود که رابطه مرد پستچی و پیرمرد شکل تازهای به خود گرفت تا اینکه روزی .

در ایام ماه مبارک رمضان، دو پسرعموی کم سن و سال، به نام های «کریم» و «رحیم»، در «جزیره مجنون» همرزم میشوند. کریم که پیش از این، گروههای اطلاعات و شناسایی را همراهی کرده است، در بخشهای مختلف، گیاهانی یافته که به شکل معمول در این منطقه نباید رشد کنند و فکر میکند که این باید نشانهگذاری نیروهای بعثی باشد. «ابراهیم» دستیار «حاج خلیل» و کریم منطقه را جستوجو میکنند تا با یافتن نقطههای نشانهگذاری شده درباره حمله بعثیها به نتیجه مشخصی برسند.
از سویی «محسن» به «امیر» آموزش غواصی میدهد و متوجه میشود که امیر مدت زمان بسیاری میتواند نفس را در ریههایش حبس کند. معلوم نیست بعثیها چه نقشهای دارند؛ اما ابراهیم و کریم به این نتیجه میرسند که با جابهجایی هدفمند همین نشانهها میتوانند تمام عملیات بعثیها را خراب کنند. اما این کار، راحت نیست. در همین احوال ابراهیم و محسن و کریم اسیر میشوند..



دکتر «محسن پیران» نامهی امیر را میخواند: «به دستهای توانمند تو در جراحی ایمان دارم. با این دستها میتوانی خیلی کارها انجام و جانهایی را نجات دهی. من تمام کارها را انجام دادهام؛ یاعلی بگو و شروع کن.»
بعد از خواندن نامه، اشک در چشمهای محسن جمع میشود. روز بعد، محسن به بیمارستانی که امیر گفته میرود. قرار است او به جای امیر در بیمارستان مشغول به کار شود.
بعد از مدتی، امیر را به همان بیمارستان منتقل میکنند. امیر زخمی شده و ترکشی در نزدیکی قلبش فرورفته است.
قبل از عمل جراحی، امیر به خاطر دردسری که برای محسن درست کرده است، از او حلالیت میخواهد؛ اما محسن نهتنها این را دردسر نمیداند، بلکه با تمام وجود برای مسئولیتی که امیر به دوشش گذاشته، تلاش میکند….



