
از پنج سالگی همراه پدر و برادرانم که همگی ورزشکار و اهل زورخانه بودند، به ورزش رو آوردم. برادرانم بسیار تشویقم میکردند و میگفتند که من استعداد زیادی هم در ورزش باستانی و هم در انواع شیرینکاری دارم. از همان موقع ورزش را شروع کردم. تا اینکه در یک مراسم رسمی که کله گندههای زیادی هم آمده بودند، توانستم هنری را که بلد بودم، به نمایش بگذارم. مثلاً در سه دقیقه، سیصد دور چرخ زدم که تا آن موقع کسی در سن و سال من نتوانسته بود، انجامش دهد و به همین خاطر بازوبند پهلوانی را به من دادند.
در شیرینی این پیروزی غرق بودم که متوجه شدم پدرم با آدمهای جدیدی رفت و آمد پیدا کرده است. خیلی زود فهمیدم که پدرم علیه «محمدرضا شاه پهلوی» مشغول فعالیت است و برای اولینبار همانجا بود که اسم «امام خمینی» را از زبان پدرم شنیدم. دلم میخواست من هم کاری که شایسته یک پهلوان با بازوبند پهلوانی است، انجام دهم. پس یک نامه برای امام نوشتم که تا آنموقع نمیشناختمش و در آن نامه نوشتم برای طرفداری از او و اعتراضش به شاه از همهی عنوانهایم گذشتم و دیگر در هیچ فعالیت ورزشی شرکت نمیکنم. نامه را در روزنامه اطلاعات آن زمان چاپ کردم. چند ماه بعد انقلاب مردم پیروز شد و امام به ایران بازگشت.
هنوز شیرینی پیروزی انقلاب زیر زبانمان بود که جنگ شروع شد و من هم مثل هر جوان دیگری دوست داشتم به جنگ بروم و کاری برای سرزمینم انجام دهم. اما به خاطر سن و سال کمی که داشتم، اجازه اعزام نمیدادند. تا اینکه قرار شد پدرم به همراه تعدادی از ورزشکارهای باستانی به جبهه بروند و برای رزمندهها مراسم اجرا کنند. این برای من فرصت خوبی بود که فضای جبهه را تجربه کنم. در آنجا توانستم برنامههای زیادی را برای رزمندگان اجرا کنم و ذرهای برای آنها مفید باشم. وقتی از آن مراسم بر میگشتیم، فهمیدم که یک تکه از من در آنجا جا مانده است!

این کتاب با زبانی ساده، بزرگمردی از شیرمردان تاریخ این مرزوبوم را توصیف کرده است. امید که چراغ حضورشان در دلمان، روشنیبخش راهمان باشد. جملهی معروف شهید ابراهیم هادی این است: «مشکل کارهای ما این است که برای رضای همه کار میکنیم، جز خدا.»
پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبههی گیلانغرب است.
شهید هادی در یکم اردیبهشت سال ۱۳۳۶ دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پرفرازونشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، در تاریخ بیست و دوم بهمن سال ۶۱، به شهادت رسید. همانطور که از خداوند میخواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند.
با سپاس از انتشارات شهید ابراهیم هادی که این کتاب را برای گویا شدن در اختیار گروه کتاب گویا، ایران صدا قرار دادند.

«حاجی» به بچهها قول میدهد که حتما برگردد و نگذارد تا آنها به دست دشمن بیفتند. اما او اسیر میشود و سالها بعد، از اینکه نتوانسته بچهها را نجات دهد و یا حتی بعد از سالها جنازه آنها را بیابد، آشفته است. «راحله»، همسرش، راضی به رفتن وی به آن منطقه نیست. «رضا»، برادر راحله، هم با وجود تمام اصرارهای حاج نصرت نمیتواند محل جنازههای بچهها را پیدا کند. ولی حاج نصرت معتقد است که گروههایی که برای تفحص میروند، کار خود را به درستی انجام نمیدهند. او اصرار دارد که باید خودش به کمک چند نیرویی که فقط بتوانند مینهای آن منطقه را خنثی کنند، به دنبال بچهها برود. ولی رضا و راحله مخالفاند و مانع رفتن حاجی میشوند.
حاج نصرت که از رضا ناامید شده است، به سراغ دوستش «رحمان» می رود که متخصص خنثی کردن مین بوده و اکنون در آسایشگاه زندگی میکند. حاج نصرت از رحمان کمک میخواهد تا برای خنثی کردن مینهای منطقه و یافتن بچهها همراهش برود. رحمان با وجود حال بدش قبول میکند. حاج نصرت برای گمراه کردن راحله به او میگوید که به یک سفر زیارتی به مشهد میرود تا با خودش خلوت کند و به این ترتیب مخفیانه همراه رحمان راهی منطقه میشوند تا به دنبال جنازه بچهها بروند.
*”همین جاست” به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رسیده است.

روسری و مانتوی زینب پر از خاک بود، صورتش سرخ شده بود، مادر با تعجب پرسید: «چیزی شده زینب جون؟ چرا اینقدر نامرتبی؟»
زینب چیزی نگفت. خواهرش بغض کرده بود: «او حسابی بحث کرد و بعد با زینب درگیر شد».
مادر با تعجب پرسید: «کی؟»
شهلا گفت:«نمیدونم، فقط بین حرفهاش از کمونیست و مجاهدین خلق دفاع میکرد و به امام خمینی توهین می کرد.»
مادر دلش آشوب شد، سرش گیج رفت، اسم زینب وارد لیست سیاه منافقین شد.
منافقان در اول فروردین سال ۱۳۶۱ هنگام برگشت از مسجد، زینب را ربودند و …… r>
پیکر زینب همراه با پیکر ۱۶۰ شهید عملیات فتحالمبین تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان، زیر درخت کاج، به خاک سپردند.
*کتاب «راز درخت کاج: خاطرات مادر شهید زینب کمایی» نوشته ی معصومه رامهرمزی، برگرفته از داستانی واقعی است. این کتاب را انتشارات شاهد چاپ و منتشر کرده است.

«فاطمه» در دوران دانشگاه خواستگاری به نام «ایرج قهرمانی» دارد، اما بهعلت اینکه وضعیت و موقعیت اجتماعیاش به آنها نمیخورد، به خواستگاریِ پسرخالهاش جواب مثبت میدهد. فاطمه و فرهاد قصد دارند برای ادامهی تحصیل از ایران بروند که جنگ آغاز میشود.
با شروع جنگ، فاطمه تصمیم میگیرد که بماند و مجروحان جنگی را درمان کند. اما فرهاد موافق تصمیم او نیست و همچنان قصد مهاجرت دارد.


«مظفر صبحدم» در هنگام جنگهای داخلی با فرمانده خود در خانه کوچکی محاصره میشوند و امکان فرار هردو نفر وجود ندارد؛ بنابراین مظفر تصمیم میگیرد بماند و در برابر نیروهای دشمن مقاومت کند تا یعقوب صنوبر بتواند فرار کند. بعد از این اتفاق، مظفر اسیر میشود و به مدت ۲۱ سال در صحرا زندانی میشود.
مظفر صبحدم در ۲۲ سالگی اسیر شد و وقتی که در زندان بود فقط فرماندهاش، یعنی یعقوب صنوبر به او نامه مینوشت. نامههای امیدبخشی که در آن به او وعدهی زندگی در زیباترین قصر جهان را میداد، اما تنها چیزی که مظفر به آن اهمیت میداد، پسرش «سریاس» بود. درواقع تنها دلیل زنده ماندن او و تحمل زندان، دیدن دوباره پسرش بود.
در ادامه یعقوب صنوبر، مظفر را از زندان آزاد میکند، اما به هنگام آزادی به او میگوید که در بیرون از زندان همه تو را از یاد بردهاند و دنیای بیرون فاسد شده است و همه دچار بیماریاند و تو نباید روح پاک خودت را دوباره به دست دنیای خارج بدهی و آن را آلوده کنی. ولی مظفر صبحدم شوق دیدار پسرش را دارد؛ بنابراین از دست فرمانده خود فرار میکند و …

محمدعلی آقامیرزایی در این کتاب، داستان زندگی «شهید حاج کاظم نجفی رستگار» را از بدو تولد تا شهادت روایت میکند و این روایتها را با نقل قولهایی از خانواده، دوستان و همرزمان شهید درهم میآمیزد.
حاج کاظم نجفی رستگار، در سال ۱۳۳۹ در شهرری به دنیا آمد و در مکتب بزرگانی چون شهید «دکتر چمران» و «حاج احمد متوسلیان» تربیت شد. او در دوران دفاع مقدس فرماندهی یکی از گردانهای تیپ رسولالله (ص)، فرماندهی گردان میثم لشگر ۲۷ بعثت و همچنین تیپ دوم سپاه تهران (تیپ سیدالشهدا) را به عهده داشت.
حاج کاظم نجفی رستگار در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر به شهادت رسید.
*رستگاری در جزیره، نویسنده: محمدعلی آقامیرزایی، نشر شاهد.


شهید «عصمت پورانوری» در سن ۱۹ سالگی و ۶۶ روز پس از آغاز زندگی مشترکش، در ۱۹ آذرماه ۱۳۶۰ بر اثر بمباران هواپیماهای دشمن بعثی به شهادت رسید. روایت زندگی و خصوصاً روایت ازدواج این شهیده ی والامقام ، می تواند الگویی برای تمامی دختران این سرزمین باشد.
عصمت پورانوری یکی از ۴۱۴ شهیده مؤمن و مظلوم شهرستان دزفول است که در جریان چنگ تحمیلی و در زیر بمباران و موشکباران شهرهای مسکونی توسط رژیم بعثی عراق به شهات رسیدند. کتاب عصمت، یادآوری خاطرات مادرِ این شهیده می باشد که توسط سیده رقیه آذرنگ جمع آوری و تدوین گشته است. نوشته های در عین حال اینکه خاطره گونه می باشد، اما حالتی داستان وار به خود گرفته و این بهانه ای شده تا خواننده کتاب هر چه بیشتر با فضای موجود حاکم بر کتاب ارتباط برقرار کند و این خصوصیت باعث جذابتر شدن متن و محتوای کتاب شده است. ماجرای زندگی عصمت و حضور معنویاش که پس از شهادت نیز برای مادر به یقین رسیده است در واژه واژه این کتاب شکل گرفته و نویسنده در دلنوشته خود که در پیشگفتار کتاب آورده، این نکته را بیان کرده است و در ادامه نیز با اشاره به خوابی که دیده، این مطلب را بیان می کند که در جریان جمع آوری خاطرات و مطالب مربوط به کتاب، از حضور معنوی خود شهیده بهرهمند گشته و خود، کار را همان گونه که می خواست هدایت کرده است. کتاب عصمت شامل ۷ روایت (بخش) می باشد که از آغاز تا پایان زندگی شهیده عصمت پورانوری را روایت می کند. در پایان این ۷ روایت، شهادت شهید جاویدالاثر علیرضا پورانوری از زبان همرزمش آمده و بعد از آن گزیده ای از نامه شهید علیرضا پورانوری (برادر شهیده) آورده شده و در و در آخر مطالب دکتر محمدرضا سنگری بر کتاب پایان آن را رقم زده است، و حسن ختام پایان کتاب، نمونه ای از عکس ها و دستنوشته های عصمت پورانوری جایگزین شده است و بر زیبایی کتاب افزوده است.
در قسمتی از این کتاب می شنوید:
… باز هم حرفشان گل کرده بود. وقتی با هم حرف می زدند، انگار به اندازه یک سال با هم حرف داشتند. عصمت از وضعیت شهر می گفت، علیرضا هم از جبهه و جنگ. من هم با اشتیاق به حرفهایشان گوش می دادم. گاهی با حرف های علی اشک می ریختم. از شهدا که تعریف می کرد، دلم می سوخت و …
* این کتاب در ۲۱۶ صفحه و مصور، توسط انتشارات صریر تهران در بهار ۱۳۹۵ به زیور چاپ آراسته شده و در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.
با تشکر از بهروز رضوی که بخشی از این کتاب با صدای گرم خود ما را همراهی کردند.
همه ی عوامل این کتاب تلاش داشتند تا کاری ماندگار را به نام شهیده عصمت پورانوری ساخته و تقدیم نمایند. راوی این اثر«نازنین مهیمنی» تلاش خود را کرد تا با عشق بتواند به زبان و گویش مردم شهید پرور دزفول نزدیک شود،که البته این مهم به قدر بضاعت صورت گرفت و تلاشی بود برای نزدیک شدن هر چه بیشتر مخاطب به خطه ی جنوب ایران عزیزمان.
با توجه به استقبال ویژه مخاطبان و خوانندگان این کتاب، در آینده ی نه چندان دور این اثر شنیدنی به زبان و گویش های دیگری نیز بازگو خواهد شد تا با هر زبان و قوم و آیینی در زیر پرچم واحد ایران پر شکوه بار دیگر بشنویم و بدانیم آنچه ندیدیم و درک نکردیم و شاید یاد آوری باشد.
درود بر همه ی مردم عزیز ایران از جنوب و غرب گرفته تا شمال و شرق، به ویژه اهالی خونگرم و نجیب دزفول همیشه تا ابد مقاوم.

«بهنام محمدی راد» روز ۱۲ بهمن ۱۳۴۵ در خرمشهر به دنیا آمد. ریزهمیزه و زرنگ و سرزباندار بود. در روزهای انقلاب، تنهایی به تظاهرات میرفت و «مرگ بر شاه» میگفت و از کسی هم نمیترسید.
یکبار او افشانهی رنگی به دست آورد و فوراً روی یک دیوار نوشت: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم».
«شاهَ» را هم برعکس نوشت.
پدرش میگفت: «بهنام جان به تظاهرات نرو، میترسم گیر سربازهای شاه بیفتی!»
وقتی عراقیها در شهریور سال ۱۳۵۹ به خرمشهر حمله کردند، او همراه عدهای از نظامیان و جوانان، در شهر ماند تا خرمشهر به دست دشمن نیفتد. بهنام در آن روزها، بارها به میان نیروهای دشمن رفت، مهمات آنها را برمیداشت و به دست نیروهای ایرانی میرساند؛ تا اینکه…
*کتاب «بهنام، جنگجوی ۱۳ ساله» نوشتهی مجید ملامحمدی است. اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس البرز (انتشارات حنظله) این کتاب را در سال۱۳۹۷ منتشر کرد.

معصومه آباد، دختر جوانی که قبل از شروع جنگ داوطلبانه در یک پرورشگاهِ بچههای بی سرپرست در آبادان کار می کرد، با شروع جنگ می خواهد به شهر خودش برگردد. معصومه ازیک سو نگران خانوادهاش است و ازسوی دیگر، میخواهد از سرنوشت بچههای پرورشگاه مطلع شود. با توجه به وضیت آبادان، برادران معصومه مخالف رفتن او به آنجا هستند، اما او مصمم است که برود.
با ورود معصومه به آبادان و مشاهده سایه شومی که جنگ بر سر زادگاهش آورده، او تصمیم می گیرد تا از هیچ کمکی برای دفاع از وطنش دریغ نکند؛ به همین خاطر پیش از هر کاری، با یاری خواهران ستاد پشتیبانی، شروع به جمع آوری کمکهای مردمی برای رزمندگان می کند.
در همین زمان سید، مسئول کودکان بی سرپرست شهر آبادان، از معصومه میخواهد برای انتقال کودکان به شیراز به او کمک کند و معصومه بدون آنکه فرصت داشته باشد تا به کسی اطلاع بدهد، به همراه بچه ها به شیراز میرود.
پس از اسکان بچه ها و اطمینان از امنیت آنها، معصومه به همراه یکی از خواهران هلال احمر به نام شمسی ابراهیمی، دوباره راهی آبادان می شوند؛ اما بعد از گذشت ده روز کسی از سرنوشت معصومه و همراهش خبری ندارد.

مؤلف این کتاب، لحظه لحظه اثرش را نذر نگاه حاضر و ناظر سید آزادگان «امام حسین (ع)» کرده و در مقدمه کتاب نوشته است: «سالهاست که پای شنیدن خاطرات آزادگان مینشینم و هربار که اتفاقات دوران اسارتشان را مرور میکنم یا در کتاب خاطراتشان غرق میشوم، به نکات پیدا و پنهانی میرسم که بازگویی برخی از آنها تقریباً محال است. با این حال، همین مقدار شاید ادای دینی باشد به آزادگان مظلوم دفاع مقدس که جنگ برایشان در کنج اردوگاه غربت بیش از هشت سال طول کشید».
«شاید با تعصب خاصی هیچ وقت دلمان نمی خواسته که نیروهای ما در دفاع مقدس تن به اسارت بدهند اما باید در موقعیت اسرا بود و قضاوت کرد خاطرات آنها را که بشنوید متوجه می شوید کار آنها کمتر از شهادت نبوده است … »
* کتاب «زمان ایستاده بود» را انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر کرده است.

در این نمایشگاه عکسی وجود دارد که توجه خبرنگاری را به خود جلب میکند و درباره آن از علیرضا میپرسد؛ اما پاسخ مشخصی نمیگیرد.
ازطرفی مریم، دختر زهرا رضایی و شهید ستوده، در جستوجوهای خود در میان اخبار فرهنگی و هنری در اینترنت، به خبر مربوط به نمایشگاه و همان عکس عجیب برمیخورد. مادر او نیز همان عکس را در اختیار دارد؛ مریم بلافاصله به مادر خود اطلاع میدهد و مادر از شنیدن این خبر دگرگون میشود و …

داستان کوتاهِ «و این صدای جنگ» در خوزستان اتفاق میافتد. خانوادهی حسام، دامدارند و حسام با رویای خرید یک دوچرخه، شب و روزش را میگذراند.
او در حالی که هیچ تصوری از جنگ ندارد، با این واقعهی ناخوشایند روبهرو میشود و نویسنده، ذهنیت حسام را در این شرایط روایت میکند.
داستان کودک و نوجوان «واین صدای جنگ…» که در سال ۱۳۷۳ به وسیله انتشارات نیروی زمینی سپاه پاسداران به قلم «محمدرضا بایرامی» به چاپ رسیده بود،و پس از سیزده سال با تصویرگری «علی نامور» توسط انتشارات صریر بار دیگر منتشرشد.
این کتاب در سومین دوره انتخاب کتاب سال دفاع مقدس برنده جایزه بخش کودک و نوجوان شد.

بنابر ضرورت و به خاطر شنود تصمیمات فرماندهان جنگی در منطقه، «حاج خلیل»، فرمانده قرارگاه، عدهای از فرماندهان را به اتاق عملیات دعوت میکند و قضیه شنود مکالمات توسط دشمن را مطرح و از آنها راه حل طلب میکند.
«حسن» که از نیروهای طرح و عملیات است، اعتقاد دارد حمله باید مطابق با طرح او صورت بگیرد، ولی «اکبر» اعتقادی به حمله ندارد و از آنها مهلت میخواهد تا در چند روز آینده وضعیت را روشن کند.
به دستور اکبر، فرمانده گردان، همه دستگاههای بیسیم جمع آوری میشود و آنها را در سنگری نگهداری میکنند تا دشمن دیگر دسترسی به اطلاعات نیروهای ایرانی نداشته باشد.
حسن و حاج خلیل با ماشینی پر از مهمات، به طرف گردان اکبر حرکت میکنند تا کمبود مهمات آنها را برطرف کنند، اما به محض ورودشان به خط مقدم جبهه، نیروهای عراقی آنها را هدف قرار میدهند و «ناصر» و اکبر تلاش میکنند از حمله آنها در امان بمانند.


داستان خاک و خاکستر برگرفته از حوادثی است که در واپسین روزهای زندگی حضرت زهرا (س) رخ دادهاست که در پنج فصل اول روایت میشود.

کتاب «شهر گمشده» تحلیلی دربارهی شخصیت بانوی دو عالم «حضرت فاطمه(س)» و سیره و اندیشههای ایشان است.

«حاج اصغر»، فرمانده ستاد عملیات، به منطقه میرود و از «حسن»، یکی از رزمندگان، میخواهد که برای از بین بردن سایت موشکی دشمن دو گروه شناسایی را آماده حرکت کنند. گروه اول برای شناسایی برون مرزی از طریق خود ستاد و گروه شناسایی درون مرزی که حسن باید از نیروهای خودش معرفی کند. حسن هم به سرعت از «رحیم» میخواهد که در هر شرایطی «اسماعیل و یونس» دو نفر از نیروهای خبرهاش را پیدا کند و به ستاد بفرستد.
از طرفی «طوبی»، مادر اسماعیل، با بحث بسیار با «ابراهیم» همسرش، او را راضی میکند که با هم نزد پدر «محبوبه» (نامزد اسماعیل) بروند و قرار شب عروسی را بگذارند. رحیم درپی اسماعیل و یونس خبر میدهد که اسماعیل سر ظهر از مقر ۴۲ به سوی شهرستان فسا حرکت میکند. رحیم هم تصمیم میگیرد به سرعت به آنجا رفته و از طریق بیسیم از حرکت اسماعیل جلوگیری کند. در همین زمان موشک به زاغههای مهمات برخورد میکند و ….

اسماعیل فصیح در تاریخ دوم اسفند ماه سال ۱۳۱۳ هجری شمسی، در محله درخونگاه تهران، به دنیا آمد.
آثار فصیح همواره مورد استقبال کتابخوانان ایران بودهاست،او یکی از معدود نویسندگان ایرانی است که هم در جذب مخاطبان خاص و هم مخاطبان عام موفق بودهاست. بسیاری از داستانهای فصیح در ارتباط مستقیم با تجربیات زندگی شخصی اوست. آنابل کمبل، اولین همسر فصیح، سر زا رفت. عشق فصیح به آنابل و جوانمرگی همسرش تأثیری عمیق بر او و نوشتههایش گذاشت. فصیح در یک روز گرم و پرالتهاب تابستانی سال ۱۳۸۸ از دنیا رفت.
کشته عشق داستان بسیار غم انگیزی از روزهای جنگ و تلاش های یک مادر برای حفظ زندگی فرزندش است. مادری که خود را به میدان جنگ می رساند تا پسرش را که تنها بازمانده گروهی ده نفره است، به بهانه ی کم سن و سال بودن از چنگ دشمن نجات دهد. اما دشمن فقط دو گزینه پیش روی او می گذارد: اعدام صحرایی پسر یا اسارت مادر با اعمال شاقه…

«مهتاب»، دختر زیبایی است که به همراه خانوادهاش در «شهر دارخوین» زندگی میکند. وی شباهت بسیار عجیبی به دختری دارد که در اوایل جنگ و همراه با تهاجم نیروهای عراقی به «شهر هویزه» به طور فجیعی به دست یک سرگرد عراقی زنده زنده سوخت.
حالا بعد از گذشت سالها از آن تاریخ، همان سرگرد عراقی در یک عملیات نظامی به دست نیروهای ایرانی اسیر میشود. اما در حین انتقال اسیران به پشت خط، همراه با تعداد دیگری از اسیران موفق به فرار میشود و بعد از ارتباط با عوامل ستون پنجم، به قهوهخانهای که مهتاب و پدرش آن را اداره میکنند، حمله میکند تا با به قتل رساندن «مرتضی»، یکی از طراحان مهم عملیاتهای نظامی، که در نزدیکی قهوهخانه زندگی میکند، بتوانند عملیات بعدی را که قرار است برای آزادسازی خرمشهر انجام شود، به تعویق بیندازند.
اما با انتقال مرتضی به منطقهای امن، نقشه آنها به هم میخورد. در این ماجرا پدر مهتاب به همراه سه نفر از رزمندهها کشته میشوند و مهتاب که از دیدن این واقعه به شدت آسیب دیده، با شلیک گلوله یک اسلحه قدیمی، یکی از مهاجمان را از پا در میآورد و سپس به همراه مادرش اسیر میشود.

برای تو که از گذر “حسین غلام” عبورم دادی و غلام حسینم کردی
خاطرات رزمندگان دوران دفاع مقدس پُر است از روایت انسانهایی که حضور در عرصه جهاد و جبهههای حق علیه باطل، زندگی آنها را دگرگون کرده است و در اصطلاح آنها را از این رو به آن رو کرد.
حسین رفیعی رزمنده همدانی هشت سال دفاع مقدس یکی از همین افراد بود. کسی که سالهای سال اهالی روستای حصارخان همدان او را به «حسینِ غلام»، جوان شر و نااهل روستا میشناختند که شب و روزش با دعوا و کفتربازی میگذشت، اما حضور او در جبهه و آشناییش با شهید علی چیتسازیان «حسینِ غلام» را تبدیل به «غلامِ حسین» کرد؛ رزمنده شجاعی که پای ثابت نیروهای اطلاعات عملیات سپاه انصارالحسین(ع) همدان شد

اسفندیار با آمبولانس کهنه و قراضه اش سر میرسد و قبول میکند تا با سعید به خط مقدم برگردد. در آنجا رامین و چند مجروح دیگر را سوار ماشین میکنند و با آنها به طرف اهواز برمیگردند. رامین که خیلی حال خوشی ندارد، از اسفندیار میخواهد تا به او قولی بدهد؛ اما اسفندیار به حرفهای رامین توجهی نمیکند تا به اهواز میرسند.
در تهران نازنین، خواهر رامین، مدام نگران برادرش است و به دوستش فهیمه میگوید این بار که رامین به تهران برگردد به او اجازه نمیدهد تا دوباره به جبهه برود و شرایط مهاجرتشان از ایران را فراهم میکند تا زودتر کشور را ترک کنند.
اسفندیار، رامین و چند مجروح دیگر را تا بیمارستان میرساند، اما رامین قبل از رسیدن به بیمارستان شهید میشود و اسفندیار تصمیم میگیرد که کیف او را حتماً به دست خواهرش برساند. کیف رامین پر از نامهها و وصیت نامه های هم رزمانش است.
اسفندیار بالاخره خانه نازنین را پیدا میکند، اما وقتی به آنجا میرسد که نازنین در خانه نیست. اسفندیار با آقای فیروزی صحبت میکند و میگوید که از اهواز برای نازنین امانتی آورده که فقط باید به دست خودش برساند. او همان جا منتظر می ماند.
دو هفته از شهادت رامین می گذرد و نازنین برای رفتن از ایران مصمم تر میشود و تصمیم میگیرد که دیگر هیچ وقت سر کار نرود.
اسفندیار که هنوز در تهران است، باز هم آقای فیروزی را واسطه میکند تا بتواند نازنین را ببیند و کیف را به او بدهد. آقای فیروزی با نازنین صحبت میکند و از او خواهش میکند که این بار اسفندیار را ببیند و با او صحبت کند. نازنین تصمیم میگیرد که زودتر نامهها را تحویل کسی بدهد تا درگیر خواندن آنها نشود، اما وقتی یکی از آنها را باز میکند و گذرا چند خط از آن را میخواند، ناخواسته درگیرشان شده و نمی تواند از خواندن نامه ها دست بردارد، به خصوص وقتی که در هر کدام از نوشته ها نشانه ای از رامین پیدا میکند، علاقهمندتر می شود.
او به زودی میفهمد که دست خط یکی از وصیتنامهها شباهت زیادی به دست خط حمید، پسرخانم و آقای فیروزی، دارد و نامههای او هم بین دیگر نامهها است. نازنین متوجه میشود که حمید شهید شده و نمی داند برای دادن خبر شهادت و وصیتنامه های حمید به خانواده اش چه کند.
فهیمه، دوست نازنین، از او میخواهد که این خبر را ابتدا به آقای فیروزی بدهد، چون او آدم منطقی ای است و احتمالاً راحت تر این قضیه را میپذیرد…

نعمت در تعمیرگاه ترابری لشکر کار می کند. وی در راه اندازی ماشین های سنگین مهارت و تبحر خاصی پیدا کرده است؛ به گونه ای که بدون او تعمیرگاه ترابری لشکر کاری از پیش نمی برد. هم زمان با مأموریت او در منطقه، مادرش در شیراز، به علت ناراحتی قلبی، در بیمارستان بستری می شود.
دایی قادر که تعمیرگاه ماشین های سنگین در شیراز دارد و نعمت نزد او شاگردی کرده است، پس از آمدن او به منطقه جنگی کار و کاسبی اش کساد شده است به همین خاطر سعی می کند با تلفن و نامه نعمت را به شیراز بکشاند.
لشکر به دستور فرمانده کل، آماده انجام یک عملیات گسترده در ماه مبارک رمضان می شود و همه نیروها در آمادهباش قرار می گیرند. امکان رفتن هیچ نیرویی به مرخصی وجود ندارد. ناصر، دوست صمیمی و همکار نعمت در تعمیرگاه، ماجرای بستری شدن مادر نعمت در بیمارستان را به حاج قاسم، فرمانده ترابری، اطلاع می دهد. حاج قاسم هم از نعمت می خواهد با توجه به آمادهباش لشکر برای چند روز به شیراز برود و بازگردد؛ این درست زمانی است که حاج آقا اسدی، فرمانده لشکر، به او اطلاع می دهد که زبده ترین نیرویش را برای راه اندازی لودری متعلق به نیروهای عراقی آماده کند تا لودر را از مسیر عملیاتی رزمندگان کنار ببرد. حاج قاسم تنها نیروی قابل اطمینان و متبحر ترابری، یعنی نعمت را برای این عملیات در نظر گرفته و از او می خواهد که از رفتن به مرخصی صرف نظر کند و با بچه های اطلاعات عملیات برای راه اندازی لودر به خط مقدم برود….

در این کتاب هفت داستان کوتاه را خواهید شنید:
برای تو اسماعیل، نوشته فریدون عموزاده خلیلی؛
روزی دیگر، نوشته داوود غفارزادگان؛
مسافر، نوشته بهرام قلاوند؛
برگردیم گل محمدی بچینیم، نوشته جلال وفا؛
حضور، نوشته معصومه خادم نیا؛
اسم رمز، نوشته ابوالفضل مروی؛
و هوایی دیگر، نوشته داوود غفارزادگان.

باشگاه افسران سنندج محل تجمع نیروهای سپاهی، ارتشی و پیشمرگان مسلمان کُرد در مقابله با گروهکهای ضدانقلاب در استراتژیکترین نقطه شهر در سال ۵۸ بود. در این سال شهر سنندج به عنوان مرکزیت استان کردستان، بخشهایی از استان کرمانشاه و استان آذربایجان غربی به تصرف ضدانقلاب درآمد. تعدادی از پاسداران، نیروهای ارتش و پیشمرگان مسلمان کُرد با تصرف سنندج توسط ضدانقلاب، در باشگاه افسران به دلیل اشرافیت به منطقه مستقر شدند و دفاعشان از این نقطه شروع شد.
نیروهای ضد انقلاب وقتی متوجه شدند که نقطه حساس و تعیینکنندهای را از دست دادند، همه توان و تلاششان را اطراف این مقر متمرکز کردند و نزدیک به ۲ هزار نیروی ضدانقلاب در این نقطه جمع شدند تا این مکان را از دست رزمندهها خارج کنند.

در ادبیات معاصر ایران نویسندگان صاحب سبکی هستند که قلم هایشان داستانهای زیبایی را رقم زده اند. تعدادی از آنها در این کتاب گلچین شده است.
داستانهای این مجموعه عبارت اند از:
راز دو آیینه، نوشته سید مهدی شجاعی؛
تبخیر روح، نوشته مریم جمشیدی؛
شبیه شبیه شبیه، نوشته زنده یاد قیصر امین پور؛
زنی که پیامبر بود، نوشته زنده یاد قیصر امین پور؛
امضا، نوشته سید مهدی شجاعی؛
و هفت بند، نوشته راضیه تجار.

حیاط خلوت، خلوتی در حیات آدمهاست به هنگامی که بیگانه با همه وقتهای خویشاند و بیگانگان زمان را بازمیشناسند.
این رمان را میتوان «رمان جنگ» نامید؛ هرچند که موقعیتها و صحنههای جنگ کمتر در آن بیان میشود، اما بدون شک یکی از شاخصترین نوشتهها در حوزه جنگ است.
«آشور» شخصیت اصلی داستان که جانباز جنگ است، تن و روحاش چنان با جنگ آمیخته که هم جدایى از جنگ برایش در حکم مرگ است و هم ماندن در آن. او به همراه خواهرش، شریفه، و پسر ۱۱ساله ای که شاهد نام دارد و او را برادر خود معرفی میکند، در آبادان و در مدرسهای که حالا دیگر مدرسه نیست، زندگی میکنند. اما برخلاف آشور، دوستاناش که در جنگ نبودهاند، هرکدام به نحوى و در جاهایى دور از هم به زندگیشان ادامه میدهند و به آن عادت هم کردهاند. به همین سبب است که نمیتوانند و حتی نمیخواهند دوباره به شهرِ جنگزدهشان، که دیگر همان نیست که در جوانیشان بود، بازگردند.
این شاید موضوعی باشد که خیلی از ما آن را دیده و یا تجربه کرده باشیم: آنهایىکه بدون جنگ نمیتوانند زندگى کنند و آنهایى که میخواهند فراموش کنند تا بتوانند زندگى کنند. درونمایه اصلی داستان نیز همین است.
«فرهاد حسنزاده» خود اهل آبادان است. جنگ و روزهای خون و آتش و مقاومت را از نزدیک تجربه کرده است. او برای نگارش حیاط خلوت، در سال ۱۳۸۲ جایزه اول ادبیات پایداری را دریافت کرد.
*دوستانی که یکدیگر را گم کردهاند پس از سالها دور هم جمع میشوند تا خاطرات کودکی و نوجوانی را نبشقبر کنند. در این میان عشق فراموش شده و آتش زیر خاکستر شریفه و همایون دوباره گرمی میگیرد. اما مسئلهی اصلی این عشق است یا آشور که در گذر زمان دارد فراموش میشود یا خود شریفه که قربانی جنگ شده است؟

راوی، دانشآموز کم سن و سالی است که با توجه به حس و حال حاکم بر فضاهای دانشآموزی آن زمان، تصمیم میگیرد با عضویت در بسیج مسجد محل، به کاروانهای اعزامی به جبهههای جنگ بپیوندد. نویسنده کتاب، خاطرات تحصیل در دبستان «معمار قصری»، یادآوری روزهای انقلاب در کوچه پس کوچه های محله خاوران، اشاره به نخستین نشانه های قابل لمس از پیامدهای وقوع جنگ، تشییع جنازه «اولین شهید محله» و اولین تجربه حضورش در جبهههای غرب و جنوب کشور بیان کرده است و تلاش کرده به اصل رویدادها وفادار بماند.
«محسن مطلق» سال ۱۳۴۸ درتهران متولد شد. سال ۱۳۶۲، برای اولین بار به جبهههای جنگ رفت و تحت تأثیر آن فضا تا پایان جنگ در جبهه ماند. کار نوشتن درباره جنگ را با کتاب «زنده بادکمیل » آغاز کرد. بعد از پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در دانشگاه «علم و صنعت» تهران رشته «طراحی صنعتی» را دنبال کرد. او دستی هم در موسیقی دارد و سالهاست « نِی » مینوازد….



