
«رضا نیکآیین» یکی از همان نیروهای متخصص، برای کمک در بخش امور فنی و تعمیر ماشینآلات به جبهه رفت.
رضا متولد سال ۱۳۱۶ در روستای کوهپایه از توابع اصفهان بود. او سال ۱۳۴۰ به تهران رفت و در مبارزههای اصناف علیه رژیم پهلوی حضور یافت. وی خاطرات بسیاری از واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ و ورودش به «کمیته انقلاب اسلامی» دارد.
با شروع جنگ که هرکس به اندازه وسعش، به جبههها کمک میکرد، او نیز به فکر پشتیبانی افتاد. اولین کارش را با تعمیر ماشینهای ارتش در میدان قلعه مرغی تهران آغاز کرد. بعد از آن با حرفهای که در دست داشت و آشنایی به امور فنی و مکانیکی، به همراه چند تن از دوستانش، گروهی را در تهران تشکیل دادند و برای کمک به رزمندگان اسلام عازم جبهه شدند. آنها ماشینآلات، موتور و تجهیزاتی را که دچار نقص فنی میشدند، تعمیر میکردند تا رزمندگان در جبهه دستتنها نمانند.
تعدادی از این نیروها بعد از مدتی وارد سپاه پاسداران شدند، ازجمله رضا نیکآیین. این گروه همچنین کارهای مهم دیگری انجام دادهاند، از قبیل: طراحی بخشی از بدنه خمپاره ۱۲۰ و ۱۶۰ میلیمتری و قایقهای تندرو.
آنها همواره برای تعمیر ماشین آلات «سپاه پاسداران» و «ارتش» دست به آچار بودند و از هیچ کمکی کوتاهی نمیکردند.* کتاب «لشکر آچار به دست» شامل خاطرات رضا نیکآیین، یکی از نیروهای فنی در ستاد پشتیبانی جنگ تحمیلی،به قلم «سعید علامیان» تدوین و با مشارکت «سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سپاه و بسیج» و «بسیج اصناف» منتشر شده است.

« سوت نازک و تیز خمپاره، آسمان بالای سرشان را مثل حباب نیم دایره ای شکافت و برای صدم ثانیه ساکت شد. در همین صدم ثانیه، خوابیدند روی زمین و دست ها را قلاب کردند پس سرشان. هنوز نفس خارج شده از دهان شان به خاک نرسیده بود که صدای انفجار چهار ستون بدن شان را لرزاند.
این بار، خیلی نزدیک زدند. بیخ گوش شان. توده ای غلیظ از گرد و خاک، به سرعت پخش شد و همه جا را پر کرد. یکی دو نفر، سرشان را بالا آوردند.
سوت نیمدایره ای دیگری آمد و ثانیه ای بعد، خمپاره ای دیگر. باز هم نزدیک تر … »
هشت داستان کوتاه کتاب «فریدون، مرد میدون»، اگرچه در فضایی سال ها پس از جنگ تحمیلی اتفاق می افتد اما با تکنیک نویسنده ی اثر، ما با فضای جنگ همذات پنداری می کنیم و همراه با قهرمانان داستان از شهر به خط مقدم و از خط مقدم، گاهی به خارج از مرزها می رویم و برمی گردیم.
بکارگیری مولفه های بومی، تلاش در سهیم کردن خواننده در زیست بوم قهرمانان، سادگی و صداقت زبان ، دوری از قهرمان پروری های دور از ذهن و برانگیختن حس نوستالژی در مخاطب فارسی زبان، از جذابیت ها و تکنیک هایی است که نیما حسن بیگی، نویسنده ی اثر، در نگارش داستان های کتاب، بهره برده است.
نگارنده و قهرمانانش، سال ها و کیلومترها از جنگ دورند اما جنگ، جای پایش را نمی تواند پاک کند. جنگ، زنده است و در زیستی اجتناب ناگزیر دارد خودش را بازی می دهد.
همین مولفه ها سبب شده تا «فریدون مرد میدون» کتابی خواندنی و شنیدنی شود. از دسته ی کتاب های دفاع مقدس.
نقد از آسیه حیدری شاهی سرایی

نامه رسانی که از جبهه برگشته بود، دلش نمیخواست دوباره به جبهه برگردد و زن و بچه اش را رها کند. او که کارمند متعهدی بود، یک روز نامهای را که از جبهه آمده بود، به نشانی روی پاکت برد و وقتی در زد با پیرمردی نابینا مواجه شد.
پیرمرد وقتی فهمید نامهای از پسرش «یوسف» رسیده گفت: ای نامرد پسر! نامه رسان اول فکر کرد با اوست، اما بعد که پیرمرد او را غرق بوسه کرد، فهمید پسر خودش را آنطور خطاب کرده است.
پستچی نامه را به دستش داد و دید پیرمرد بعد از بوسیدن نامه انگار خواهشی دارد؛ صبر کرد تا زبان بگشاید. پیرمرد از او خواست تا نامه را برایش بخواند و بعد پاسخ نامه را برایش بنویسد و به نشانی فرزندش در جبهه پست کند؛ و این گونه بود که رابطه مرد پستچی و پیرمرد شکل تازهای به خود گرفت تا اینکه روزی .

در ایام ماه مبارک رمضان، دو پسرعموی کم سن و سال، به نام های «کریم» و «رحیم»، در «جزیره مجنون» همرزم میشوند. کریم که پیش از این، گروههای اطلاعات و شناسایی را همراهی کرده است، در بخشهای مختلف، گیاهانی یافته که به شکل معمول در این منطقه نباید رشد کنند و فکر میکند که این باید نشانهگذاری نیروهای بعثی باشد. «ابراهیم» دستیار «حاج خلیل» و کریم منطقه را جستوجو میکنند تا با یافتن نقطههای نشانهگذاری شده درباره حمله بعثیها به نتیجه مشخصی برسند.
از سویی «محسن» به «امیر» آموزش غواصی میدهد و متوجه میشود که امیر مدت زمان بسیاری میتواند نفس را در ریههایش حبس کند. معلوم نیست بعثیها چه نقشهای دارند؛ اما ابراهیم و کریم به این نتیجه میرسند که با جابهجایی هدفمند همین نشانهها میتوانند تمام عملیات بعثیها را خراب کنند. اما این کار، راحت نیست. در همین احوال ابراهیم و محسن و کریم اسیر میشوند..



دکتر «محسن پیران» نامهی امیر را میخواند: «به دستهای توانمند تو در جراحی ایمان دارم. با این دستها میتوانی خیلی کارها انجام و جانهایی را نجات دهی. من تمام کارها را انجام دادهام؛ یاعلی بگو و شروع کن.»
بعد از خواندن نامه، اشک در چشمهای محسن جمع میشود. روز بعد، محسن به بیمارستانی که امیر گفته میرود. قرار است او به جای امیر در بیمارستان مشغول به کار شود.
بعد از مدتی، امیر را به همان بیمارستان منتقل میکنند. امیر زخمی شده و ترکشی در نزدیکی قلبش فرورفته است.
قبل از عمل جراحی، امیر به خاطر دردسری که برای محسن درست کرده است، از او حلالیت میخواهد؛ اما محسن نهتنها این را دردسر نمیداند، بلکه با تمام وجود برای مسئولیتی که امیر به دوشش گذاشته، تلاش میکند….

از پنج سالگی همراه پدر و برادرانم که همگی ورزشکار و اهل زورخانه بودند، به ورزش رو آوردم. برادرانم بسیار تشویقم میکردند و میگفتند که من استعداد زیادی هم در ورزش باستانی و هم در انواع شیرینکاری دارم. از همان موقع ورزش را شروع کردم. تا اینکه در یک مراسم رسمی که کله گندههای زیادی هم آمده بودند، توانستم هنری را که بلد بودم، به نمایش بگذارم. مثلاً در سه دقیقه، سیصد دور چرخ زدم که تا آن موقع کسی در سن و سال من نتوانسته بود، انجامش دهد و به همین خاطر بازوبند پهلوانی را به من دادند.
در شیرینی این پیروزی غرق بودم که متوجه شدم پدرم با آدمهای جدیدی رفت و آمد پیدا کرده است. خیلی زود فهمیدم که پدرم علیه «محمدرضا شاه پهلوی» مشغول فعالیت است و برای اولینبار همانجا بود که اسم «امام خمینی» را از زبان پدرم شنیدم. دلم میخواست من هم کاری که شایسته یک پهلوان با بازوبند پهلوانی است، انجام دهم. پس یک نامه برای امام نوشتم که تا آنموقع نمیشناختمش و در آن نامه نوشتم برای طرفداری از او و اعتراضش به شاه از همهی عنوانهایم گذشتم و دیگر در هیچ فعالیت ورزشی شرکت نمیکنم. نامه را در روزنامه اطلاعات آن زمان چاپ کردم. چند ماه بعد انقلاب مردم پیروز شد و امام به ایران بازگشت.
هنوز شیرینی پیروزی انقلاب زیر زبانمان بود که جنگ شروع شد و من هم مثل هر جوان دیگری دوست داشتم به جنگ بروم و کاری برای سرزمینم انجام دهم. اما به خاطر سن و سال کمی که داشتم، اجازه اعزام نمیدادند. تا اینکه قرار شد پدرم به همراه تعدادی از ورزشکارهای باستانی به جبهه بروند و برای رزمندهها مراسم اجرا کنند. این برای من فرصت خوبی بود که فضای جبهه را تجربه کنم. در آنجا توانستم برنامههای زیادی را برای رزمندگان اجرا کنم و ذرهای برای آنها مفید باشم. وقتی از آن مراسم بر میگشتیم، فهمیدم که یک تکه از من در آنجا جا مانده است!

این کتاب با زبانی ساده، بزرگمردی از شیرمردان تاریخ این مرزوبوم را توصیف کرده است. امید که چراغ حضورشان در دلمان، روشنیبخش راهمان باشد. جملهی معروف شهید ابراهیم هادی این است: «مشکل کارهای ما این است که برای رضای همه کار میکنیم، جز خدا.»
پهلوان بسیجی «ابراهیم هادی» از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبههی گیلانغرب است.
شهید هادی در یکم اردیبهشت سال ۱۳۳۶ دیده به جهان گشود و پس از بیست و هفت سال زندگی پرفرازونشیب، در عملیات والفجر مقدمّاتی در منطقه فکه، در تاریخ بیست و دوم بهمن سال ۶۱، به شهادت رسید. همانطور که از خداوند میخواست، پیکر پاکش در کربلای فکه گمنام ماند.
با سپاس از انتشارات شهید ابراهیم هادی که این کتاب را برای گویا شدن در اختیار گروه کتاب گویا، ایران صدا قرار دادند.

«حاجی» به بچهها قول میدهد که حتما برگردد و نگذارد تا آنها به دست دشمن بیفتند. اما او اسیر میشود و سالها بعد، از اینکه نتوانسته بچهها را نجات دهد و یا حتی بعد از سالها جنازه آنها را بیابد، آشفته است. «راحله»، همسرش، راضی به رفتن وی به آن منطقه نیست. «رضا»، برادر راحله، هم با وجود تمام اصرارهای حاج نصرت نمیتواند محل جنازههای بچهها را پیدا کند. ولی حاج نصرت معتقد است که گروههایی که برای تفحص میروند، کار خود را به درستی انجام نمیدهند. او اصرار دارد که باید خودش به کمک چند نیرویی که فقط بتوانند مینهای آن منطقه را خنثی کنند، به دنبال بچهها برود. ولی رضا و راحله مخالفاند و مانع رفتن حاجی میشوند.
حاج نصرت که از رضا ناامید شده است، به سراغ دوستش «رحمان» می رود که متخصص خنثی کردن مین بوده و اکنون در آسایشگاه زندگی میکند. حاج نصرت از رحمان کمک میخواهد تا برای خنثی کردن مینهای منطقه و یافتن بچهها همراهش برود. رحمان با وجود حال بدش قبول میکند. حاج نصرت برای گمراه کردن راحله به او میگوید که به یک سفر زیارتی به مشهد میرود تا با خودش خلوت کند و به این ترتیب مخفیانه همراه رحمان راهی منطقه میشوند تا به دنبال جنازه بچهها بروند.
*”همین جاست” به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رسیده است.

روسری و مانتوی زینب پر از خاک بود، صورتش سرخ شده بود، مادر با تعجب پرسید: «چیزی شده زینب جون؟ چرا اینقدر نامرتبی؟»
زینب چیزی نگفت. خواهرش بغض کرده بود: «او حسابی بحث کرد و بعد با زینب درگیر شد».
مادر با تعجب پرسید: «کی؟»
شهلا گفت:«نمیدونم، فقط بین حرفهاش از کمونیست و مجاهدین خلق دفاع میکرد و به امام خمینی توهین می کرد.»
مادر دلش آشوب شد، سرش گیج رفت، اسم زینب وارد لیست سیاه منافقین شد.
منافقان در اول فروردین سال ۱۳۶۱ هنگام برگشت از مسجد، زینب را ربودند و …… r>
پیکر زینب همراه با پیکر ۱۶۰ شهید عملیات فتحالمبین تشییع شد و در گلستان شهدای اصفهان، زیر درخت کاج، به خاک سپردند.
*کتاب «راز درخت کاج: خاطرات مادر شهید زینب کمایی» نوشته ی معصومه رامهرمزی، برگرفته از داستانی واقعی است. این کتاب را انتشارات شاهد چاپ و منتشر کرده است.

«فاطمه» در دوران دانشگاه خواستگاری به نام «ایرج قهرمانی» دارد، اما بهعلت اینکه وضعیت و موقعیت اجتماعیاش به آنها نمیخورد، به خواستگاریِ پسرخالهاش جواب مثبت میدهد. فاطمه و فرهاد قصد دارند برای ادامهی تحصیل از ایران بروند که جنگ آغاز میشود.
با شروع جنگ، فاطمه تصمیم میگیرد که بماند و مجروحان جنگی را درمان کند. اما فرهاد موافق تصمیم او نیست و همچنان قصد مهاجرت دارد.


«مظفر صبحدم» در هنگام جنگهای داخلی با فرمانده خود در خانه کوچکی محاصره میشوند و امکان فرار هردو نفر وجود ندارد؛ بنابراین مظفر تصمیم میگیرد بماند و در برابر نیروهای دشمن مقاومت کند تا یعقوب صنوبر بتواند فرار کند. بعد از این اتفاق، مظفر اسیر میشود و به مدت ۲۱ سال در صحرا زندانی میشود.
مظفر صبحدم در ۲۲ سالگی اسیر شد و وقتی که در زندان بود فقط فرماندهاش، یعنی یعقوب صنوبر به او نامه مینوشت. نامههای امیدبخشی که در آن به او وعدهی زندگی در زیباترین قصر جهان را میداد، اما تنها چیزی که مظفر به آن اهمیت میداد، پسرش «سریاس» بود. درواقع تنها دلیل زنده ماندن او و تحمل زندان، دیدن دوباره پسرش بود.
در ادامه یعقوب صنوبر، مظفر را از زندان آزاد میکند، اما به هنگام آزادی به او میگوید که در بیرون از زندان همه تو را از یاد بردهاند و دنیای بیرون فاسد شده است و همه دچار بیماریاند و تو نباید روح پاک خودت را دوباره به دست دنیای خارج بدهی و آن را آلوده کنی. ولی مظفر صبحدم شوق دیدار پسرش را دارد؛ بنابراین از دست فرمانده خود فرار میکند و …

محمدعلی آقامیرزایی در این کتاب، داستان زندگی «شهید حاج کاظم نجفی رستگار» را از بدو تولد تا شهادت روایت میکند و این روایتها را با نقل قولهایی از خانواده، دوستان و همرزمان شهید درهم میآمیزد.
حاج کاظم نجفی رستگار، در سال ۱۳۳۹ در شهرری به دنیا آمد و در مکتب بزرگانی چون شهید «دکتر چمران» و «حاج احمد متوسلیان» تربیت شد. او در دوران دفاع مقدس فرماندهی یکی از گردانهای تیپ رسولالله (ص)، فرماندهی گردان میثم لشگر ۲۷ بعثت و همچنین تیپ دوم سپاه تهران (تیپ سیدالشهدا) را به عهده داشت.
حاج کاظم نجفی رستگار در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر به شهادت رسید.
*رستگاری در جزیره، نویسنده: محمدعلی آقامیرزایی، نشر شاهد.


شهید «عصمت پورانوری» در سن ۱۹ سالگی و ۶۶ روز پس از آغاز زندگی مشترکش، در ۱۹ آذرماه ۱۳۶۰ بر اثر بمباران هواپیماهای دشمن بعثی به شهادت رسید. روایت زندگی و خصوصاً روایت ازدواج این شهیده ی والامقام ، می تواند الگویی برای تمامی دختران این سرزمین باشد.
عصمت پورانوری یکی از ۴۱۴ شهیده مؤمن و مظلوم شهرستان دزفول است که در جریان چنگ تحمیلی و در زیر بمباران و موشکباران شهرهای مسکونی توسط رژیم بعثی عراق به شهات رسیدند. کتاب عصمت، یادآوری خاطرات مادرِ این شهیده می باشد که توسط سیده رقیه آذرنگ جمع آوری و تدوین گشته است. نوشته های در عین حال اینکه خاطره گونه می باشد، اما حالتی داستان وار به خود گرفته و این بهانه ای شده تا خواننده کتاب هر چه بیشتر با فضای موجود حاکم بر کتاب ارتباط برقرار کند و این خصوصیت باعث جذابتر شدن متن و محتوای کتاب شده است. ماجرای زندگی عصمت و حضور معنویاش که پس از شهادت نیز برای مادر به یقین رسیده است در واژه واژه این کتاب شکل گرفته و نویسنده در دلنوشته خود که در پیشگفتار کتاب آورده، این نکته را بیان کرده است و در ادامه نیز با اشاره به خوابی که دیده، این مطلب را بیان می کند که در جریان جمع آوری خاطرات و مطالب مربوط به کتاب، از حضور معنوی خود شهیده بهرهمند گشته و خود، کار را همان گونه که می خواست هدایت کرده است. کتاب عصمت شامل ۷ روایت (بخش) می باشد که از آغاز تا پایان زندگی شهیده عصمت پورانوری را روایت می کند. در پایان این ۷ روایت، شهادت شهید جاویدالاثر علیرضا پورانوری از زبان همرزمش آمده و بعد از آن گزیده ای از نامه شهید علیرضا پورانوری (برادر شهیده) آورده شده و در و در آخر مطالب دکتر محمدرضا سنگری بر کتاب پایان آن را رقم زده است، و حسن ختام پایان کتاب، نمونه ای از عکس ها و دستنوشته های عصمت پورانوری جایگزین شده است و بر زیبایی کتاب افزوده است.
در قسمتی از این کتاب می شنوید:
… باز هم حرفشان گل کرده بود. وقتی با هم حرف می زدند، انگار به اندازه یک سال با هم حرف داشتند. عصمت از وضعیت شهر می گفت، علیرضا هم از جبهه و جنگ. من هم با اشتیاق به حرفهایشان گوش می دادم. گاهی با حرف های علی اشک می ریختم. از شهدا که تعریف می کرد، دلم می سوخت و …
* این کتاب در ۲۱۶ صفحه و مصور، توسط انتشارات صریر تهران در بهار ۱۳۹۵ به زیور چاپ آراسته شده و در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.
با تشکر از بهروز رضوی که بخشی از این کتاب با صدای گرم خود ما را همراهی کردند.
همه ی عوامل این کتاب تلاش داشتند تا کاری ماندگار را به نام شهیده عصمت پورانوری ساخته و تقدیم نمایند. راوی این اثر«نازنین مهیمنی» تلاش خود را کرد تا با عشق بتواند به زبان و گویش مردم شهید پرور دزفول نزدیک شود،که البته این مهم به قدر بضاعت صورت گرفت و تلاشی بود برای نزدیک شدن هر چه بیشتر مخاطب به خطه ی جنوب ایران عزیزمان.
با توجه به استقبال ویژه مخاطبان و خوانندگان این کتاب، در آینده ی نه چندان دور این اثر شنیدنی به زبان و گویش های دیگری نیز بازگو خواهد شد تا با هر زبان و قوم و آیینی در زیر پرچم واحد ایران پر شکوه بار دیگر بشنویم و بدانیم آنچه ندیدیم و درک نکردیم و شاید یاد آوری باشد.
درود بر همه ی مردم عزیز ایران از جنوب و غرب گرفته تا شمال و شرق، به ویژه اهالی خونگرم و نجیب دزفول همیشه تا ابد مقاوم.

«بهنام محمدی راد» روز ۱۲ بهمن ۱۳۴۵ در خرمشهر به دنیا آمد. ریزهمیزه و زرنگ و سرزباندار بود. در روزهای انقلاب، تنهایی به تظاهرات میرفت و «مرگ بر شاه» میگفت و از کسی هم نمیترسید.
یکبار او افشانهی رنگی به دست آورد و فوراً روی یک دیوار نوشت: «یا مرگ یا خمینی، مرگ بر شاه ظالم».
«شاهَ» را هم برعکس نوشت.
پدرش میگفت: «بهنام جان به تظاهرات نرو، میترسم گیر سربازهای شاه بیفتی!»
وقتی عراقیها در شهریور سال ۱۳۵۹ به خرمشهر حمله کردند، او همراه عدهای از نظامیان و جوانان، در شهر ماند تا خرمشهر به دست دشمن نیفتد. بهنام در آن روزها، بارها به میان نیروهای دشمن رفت، مهمات آنها را برمیداشت و به دست نیروهای ایرانی میرساند؛ تا اینکه…
*کتاب «بهنام، جنگجوی ۱۳ ساله» نوشتهی مجید ملامحمدی است. اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس البرز (انتشارات حنظله) این کتاب را در سال۱۳۹۷ منتشر کرد.

معصومه آباد، دختر جوانی که قبل از شروع جنگ داوطلبانه در یک پرورشگاهِ بچههای بی سرپرست در آبادان کار می کرد، با شروع جنگ می خواهد به شهر خودش برگردد. معصومه ازیک سو نگران خانوادهاش است و ازسوی دیگر، میخواهد از سرنوشت بچههای پرورشگاه مطلع شود. با توجه به وضیت آبادان، برادران معصومه مخالف رفتن او به آنجا هستند، اما او مصمم است که برود.
با ورود معصومه به آبادان و مشاهده سایه شومی که جنگ بر سر زادگاهش آورده، او تصمیم می گیرد تا از هیچ کمکی برای دفاع از وطنش دریغ نکند؛ به همین خاطر پیش از هر کاری، با یاری خواهران ستاد پشتیبانی، شروع به جمع آوری کمکهای مردمی برای رزمندگان می کند.
در همین زمان سید، مسئول کودکان بی سرپرست شهر آبادان، از معصومه میخواهد برای انتقال کودکان به شیراز به او کمک کند و معصومه بدون آنکه فرصت داشته باشد تا به کسی اطلاع بدهد، به همراه بچه ها به شیراز میرود.
پس از اسکان بچه ها و اطمینان از امنیت آنها، معصومه به همراه یکی از خواهران هلال احمر به نام شمسی ابراهیمی، دوباره راهی آبادان می شوند؛ اما بعد از گذشت ده روز کسی از سرنوشت معصومه و همراهش خبری ندارد.

مؤلف این کتاب، لحظه لحظه اثرش را نذر نگاه حاضر و ناظر سید آزادگان «امام حسین (ع)» کرده و در مقدمه کتاب نوشته است: «سالهاست که پای شنیدن خاطرات آزادگان مینشینم و هربار که اتفاقات دوران اسارتشان را مرور میکنم یا در کتاب خاطراتشان غرق میشوم، به نکات پیدا و پنهانی میرسم که بازگویی برخی از آنها تقریباً محال است. با این حال، همین مقدار شاید ادای دینی باشد به آزادگان مظلوم دفاع مقدس که جنگ برایشان در کنج اردوگاه غربت بیش از هشت سال طول کشید».
«شاید با تعصب خاصی هیچ وقت دلمان نمی خواسته که نیروهای ما در دفاع مقدس تن به اسارت بدهند اما باید در موقعیت اسرا بود و قضاوت کرد خاطرات آنها را که بشنوید متوجه می شوید کار آنها کمتر از شهادت نبوده است … »
* کتاب «زمان ایستاده بود» را انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر کرده است.

در این نمایشگاه عکسی وجود دارد که توجه خبرنگاری را به خود جلب میکند و درباره آن از علیرضا میپرسد؛ اما پاسخ مشخصی نمیگیرد.
ازطرفی مریم، دختر زهرا رضایی و شهید ستوده، در جستوجوهای خود در میان اخبار فرهنگی و هنری در اینترنت، به خبر مربوط به نمایشگاه و همان عکس عجیب برمیخورد. مادر او نیز همان عکس را در اختیار دارد؛ مریم بلافاصله به مادر خود اطلاع میدهد و مادر از شنیدن این خبر دگرگون میشود و …

داستان کوتاهِ «و این صدای جنگ» در خوزستان اتفاق میافتد. خانوادهی حسام، دامدارند و حسام با رویای خرید یک دوچرخه، شب و روزش را میگذراند.
او در حالی که هیچ تصوری از جنگ ندارد، با این واقعهی ناخوشایند روبهرو میشود و نویسنده، ذهنیت حسام را در این شرایط روایت میکند.
داستان کودک و نوجوان «واین صدای جنگ…» که در سال ۱۳۷۳ به وسیله انتشارات نیروی زمینی سپاه پاسداران به قلم «محمدرضا بایرامی» به چاپ رسیده بود،و پس از سیزده سال با تصویرگری «علی نامور» توسط انتشارات صریر بار دیگر منتشرشد.
این کتاب در سومین دوره انتخاب کتاب سال دفاع مقدس برنده جایزه بخش کودک و نوجوان شد.

بنابر ضرورت و به خاطر شنود تصمیمات فرماندهان جنگی در منطقه، «حاج خلیل»، فرمانده قرارگاه، عدهای از فرماندهان را به اتاق عملیات دعوت میکند و قضیه شنود مکالمات توسط دشمن را مطرح و از آنها راه حل طلب میکند.
«حسن» که از نیروهای طرح و عملیات است، اعتقاد دارد حمله باید مطابق با طرح او صورت بگیرد، ولی «اکبر» اعتقادی به حمله ندارد و از آنها مهلت میخواهد تا در چند روز آینده وضعیت را روشن کند.
به دستور اکبر، فرمانده گردان، همه دستگاههای بیسیم جمع آوری میشود و آنها را در سنگری نگهداری میکنند تا دشمن دیگر دسترسی به اطلاعات نیروهای ایرانی نداشته باشد.
حسن و حاج خلیل با ماشینی پر از مهمات، به طرف گردان اکبر حرکت میکنند تا کمبود مهمات آنها را برطرف کنند، اما به محض ورودشان به خط مقدم جبهه، نیروهای عراقی آنها را هدف قرار میدهند و «ناصر» و اکبر تلاش میکنند از حمله آنها در امان بمانند.


داستان خاک و خاکستر برگرفته از حوادثی است که در واپسین روزهای زندگی حضرت زهرا (س) رخ دادهاست که در پنج فصل اول روایت میشود.

کتاب «شهر گمشده» تحلیلی دربارهی شخصیت بانوی دو عالم «حضرت فاطمه(س)» و سیره و اندیشههای ایشان است.


«حاج اصغر»، فرمانده ستاد عملیات، به منطقه میرود و از «حسن»، یکی از رزمندگان، میخواهد که برای از بین بردن سایت موشکی دشمن دو گروه شناسایی را آماده حرکت کنند. گروه اول برای شناسایی برون مرزی از طریق خود ستاد و گروه شناسایی درون مرزی که حسن باید از نیروهای خودش معرفی کند. حسن هم به سرعت از «رحیم» میخواهد که در هر شرایطی «اسماعیل و یونس» دو نفر از نیروهای خبرهاش را پیدا کند و به ستاد بفرستد.
از طرفی «طوبی»، مادر اسماعیل، با بحث بسیار با «ابراهیم» همسرش، او را راضی میکند که با هم نزد پدر «محبوبه» (نامزد اسماعیل) بروند و قرار شب عروسی را بگذارند. رحیم درپی اسماعیل و یونس خبر میدهد که اسماعیل سر ظهر از مقر ۴۲ به سوی شهرستان فسا حرکت میکند. رحیم هم تصمیم میگیرد به سرعت به آنجا رفته و از طریق بیسیم از حرکت اسماعیل جلوگیری کند. در همین زمان موشک به زاغههای مهمات برخورد میکند و ….

اسماعیل فصیح در تاریخ دوم اسفند ماه سال ۱۳۱۳ هجری شمسی، در محله درخونگاه تهران، به دنیا آمد.
آثار فصیح همواره مورد استقبال کتابخوانان ایران بودهاست،او یکی از معدود نویسندگان ایرانی است که هم در جذب مخاطبان خاص و هم مخاطبان عام موفق بودهاست. بسیاری از داستانهای فصیح در ارتباط مستقیم با تجربیات زندگی شخصی اوست. آنابل کمبل، اولین همسر فصیح، سر زا رفت. عشق فصیح به آنابل و جوانمرگی همسرش تأثیری عمیق بر او و نوشتههایش گذاشت. فصیح در یک روز گرم و پرالتهاب تابستانی سال ۱۳۸۸ از دنیا رفت.
کشته عشق داستان بسیار غم انگیزی از روزهای جنگ و تلاش های یک مادر برای حفظ زندگی فرزندش است. مادری که خود را به میدان جنگ می رساند تا پسرش را که تنها بازمانده گروهی ده نفره است، به بهانه ی کم سن و سال بودن از چنگ دشمن نجات دهد. اما دشمن فقط دو گزینه پیش روی او می گذارد: اعدام صحرایی پسر یا اسارت مادر با اعمال شاقه…







