
گلنار (پانیذ پارسا) خواهر کوچکتر ارس (حماسه پارسا) در کار خبرنگاری به موردی برمیخورد که قاچاق ارز تقلبی و دختر انجام میشود و مرکز فعالیت و پولشویی آنها یک صرافی است که متعلق به آقای یونسی (همایون ارشادی) میباشد. گلنار توسط آدمهای یونسی کشته میشود و این در حالی است که ارس هنگام مرگ مادرش به او قول داده بوده همیشه مراقب خواهرش باشد.
از طرفی یکی از افراد یونسی دختری است به نام پروانه مظاهری که کشته میشود و طوری نقشه چیده میشود که علیاکبر (محمدرضا فرد) که از دوستان ارس هست و در اندیشه افشاگری کارهای یونسی است، قاتل قلمداد شده و از میان برداشته شود.
روز چهارشنبهای ارس به کمک دو تا از دوستانش، ابی (احسان بذلی) و مایکل (مهران گلمحمدی) و همچنین نامزد علیاکبر به نام لیلا (سارا منجزی) با قصد به دست آوردن اطلاعاتی از خلافهای یونسی با اسلحه به صرافی حمله کرده و چند نفر را میکشند و از پلیس درخواست میکنند دوست زندانیشان یعنی علیاکبر از زندان آزاد شود.
در این میان بین سرهنگ (فرامرز قریبیان) از مأموران پلیس و سید مرتضی (حامد بهداد) که افسر اطلاعاتی است اختلاف نظرهایی بهوجود میآید که به اعتقاد سرهنگ باید با ملایمت با گروگانگیرها رفتار شود اما سید مرتضی میگوید همه آنها باید کشته شوند. سرهنگ ریشه این موضوع را در گذشته مشترکی میداند که سید مرتضی با ارس و علیاکبر دارد…

در مراسم عروسی یک اتفاق ناگهانی باعث کشته شدن پدر خانواده میشود. یکی از اعضای خانواده مقتول به دنبال این است که بر هر شکل قصاص انجام شود و بخش دیگری از اعضای خانواده در برابر این خواسته مقاومت میکنند. کشمکش میان این دو گروه باعث شکلگیری شرایطی میشود که همه را درگیر میکند.

بهمن و احد تولیدی ورشکسته ای در پلاسکو دارند و از دست طلبکاران فراری هستند. احد قصد دارد با لادن ازدواج کند، اما پدر لادن ناراضی است. لادن نزد احد می رود و احد او را در یکی از طبقات پلاسکو پنهان کرده و در را روی او قفل می کند….

امیر کشته می شود و تمام آشنایان و دوستانش به خوبی از او یاد می کنند. اما بعد از مدتی شروع می کنند به بدگویی از او و حتی کمی که می گذرد نزدیک ترین کسانش جسد او را نمی توانند شناسایی کنند. فیلم روایت گری بی طرف از تلاش و پی گیری شخصیت های پیرامون امیر است…


خانواده مرد میانسالی به قصد سفر به ترکیه به قبرس می روند تا بتوانند از آن جا به صورت قاچاقی به کانادا مهاجرت کنند. پس از رفتن آن ها، مرد از این جریان با خبر می شود و …

گرگیج، سردسته گروهی از قاچاقچیان مواد مخدر، پس از کشتن برادر فرمانده پاسگاه منطقه ای در سیستان و بلوچستان که یک سرگرد نیروی انتظامی است، دستور قتل همسر یکی از زیردستانش به نام زایلی را نیز به دلیل امتناع از حمل اسلحه قاچاق صادر میکند. سرگرد که زایلی را قاتل برادر خود میپندارد، او را به زندان میفرستد و در انتظار اعدامش لحظه شماری میکند.



درباره پیرمردی است که در گذشته شکارچی ماهری بوده و حالا بینایی خوبی ندارد. او تصمیم میگیرد تا گوزنی شکار کرده و آن را بفروشد تا بتواند پول سفرش با کاروان چاووش را فراهم کند. اما مشکل از جایی شروع میشود که در محل شکار با عدهای شکارچی درگیر میشود.


امیر با دو تن از دوستانش نوید و عظیم، پس از اینکه در سرقت اتومبیل دختر جوانی به نام الهام، موفق نمی شوند، کیف او را که حاوی گذرنامه وی، فیلمنامه و یک تلفن همراه است با خود می برند و وقتی الهام از طریق تلفن همراه خود، با آنها تماس می گیرد، برای برگرداندن کیف و محتویاتش تقاضای دو میلیون تومان می کنند که …


بهزاد بر این باور است که روح برساد او را تسخیر کرده است. این مرد روانپریش با ورود به خلوت غزل ماجراهایی دلهرهآور پیش میآورد و …

فیلم جنگلبان، داستان افراد سودجویی است که در اوایل انقلاب، شروع به قطع درختان جنگل میکنند، رسول جنگلبان تازهکاری تصمیم میگیرد به کمک دیگر جنگلبانان آنها را دستگیر کند، اما در ادامه مجبور میشود به تنهایی این کار را انجام دهد.


در پی حمله آمریکا به عراق پسری ۱۲ ساله به نام علی که در یکی از روستاهای عراق زندگی میکند کلیه اعضای خانواده خود را از دست میدهد و تنها برادر یکساله خویش را نیز گم میکند او به دنبال برادرش به طرف مرز ایران حرکت میکند اما در طول راه با مشکلات زیادی مواجه میشود و در نهایت به اردوگاه میرسد و اتفاقات داخل اردوگاه برای او از جهتی خوب و از جهتی دیگر بسیار سخت و دشوار است و …


پردیس، دختر جوانی از جنوب شهر، در میان مشکلات پیچیده مالی و خانوادگی، اسیر تصمیماتی میشود که او را به مسیری تاریک و بیبازگشت میکشاند.

فیلم دارای مجموعهای از روایات تودرتو است که در بخشهایی به هم مربوط و متصل میشوند.
حسین (ابوالفضل کاهانی) جوانی است بیکار که به تازگی اعتیاد خود را ترک کردهاست. او برای تهیهٔ داروی اعصاب به داروخانهای میرود، اما داروخانهچی (شهرام مکری) او را به موزهای هدایت میکند که در آن کسی منتظر اوست…
سه مرد (محمد ساربان، بهزاد دورانی و محمود بهرازنیا) قصد دارند با همراهی چند تن از دوستانشان یک سالن سینما را به آتش بکشند.
در سالگرد وقوع یک اتفاق تاریخی مهم، بناست در یک سالن سینما فیلمی پخش شود. چند دانشجوی علاقهمند به سینمای ایران ایستاده در حیاط و در انتظار آغاز اکران فیلم هستند. اکرانی که شاید هرگز برگزار نشود.
شهرام مکری فیلمی به نام «جنایت بیدقت» ساخته که در آن درجهدار ارتش (بابک کریمی) با همراهی گروهی از نظامیان به روستایی آمدهاست تا یک موشک به جا مانده از دوران جنگ را خنثی کند. اما در بدو ورود به روستا با جوانانی روبرو میشود که در تلاشند تا فیلمی قدیمی را در فضای باز چشمه اکران کنند. چشمهای که طبق شایعات محلی سالهاست تصویری را بازتاب نمیدهد…
دختری طراح (راضیه منصوری) باید پوستر یک فیلم را به سالن سینمایی که فیلم بناست در آن اکران شود برساند، اما با مادرش(فریبا کامران) در راه تصادف میکنند. دختر پس از اتفاقاتی به سالن سینما میرسد، اما چیزی درست پیش نمیرود.


این خانواده شیعه به همراه همسایه اهل سنتشان از خانه به سمت محل امنی فرار کنند. مقصدشان حرم امن حضرت زینب(س) است و در مسیر رسیدن به حرم در بین راه به یک کلیسا پناه میبرند و اتفاقاتی برای این گروه رخ میدهد…

داستان جوان ماهیگیری به نام عبدالله است که با کاروانی همراه میشود که همسر حاکم و پیشکارش با آن سفر میکنند و صندوقچهای دارند که محتوی جواهری قیمتی است. همسر حاکم از عبدالله میخواهد که از صندوقچه محافظت کند، اما جادوگری به نام هرماس میخواهد عبدالله را فریب داده و صندوقچه را برباید.



وقتی کتایون نگرانی و اضطراب بیش از حد شوهرش – کامبیز – را می بیند، وی را نزد یک روانپزشک می فرستد و خود برای بازی در یک فیلم عازم ویلایشان در شمال می شود. در شمال کتایون که مجبور است به دلیل وضعیت نامناسب هوا در ویلا بماند…










